{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشقیوجودندارد

#عشقی_وجود_ندارد
p1

ساعت 6 غروب:

نامرا:خوب عشقم ما دیگه بریم....(🙂)
راستی امشب جیمین ما رو خونش دعوت کرده تو هم هستی دیگه نه؟(🤔)

تهیونگ:باشه عشقم مراقب خودت باش(🙂)
ارع هستم...(😌)
منتظرتم پس...(😉)

هارینا:خدافظ...(🙂)
نامرا من احتم-

نامرا:زر نزن میای(😠)

هارینا:بزار ببینم ح-

نامرا:نه میای(😌)

هارینا:باش(😑)

-

هارینا:ساعت 7 شد...
لباس پوشیدم و آرایش کردم و به نامرا زنگ زدم....

(نامرا جواب داد)

هارینا:میای دنبالم؟(🥺)

نامرا:ارع الان با تهیونگ تو راه خونتونیم...(😅)

هارینا:باس منتظرم(😃)

پرش زمانی به نیم ساعت بعد:

نامرا:بیا پایین...(🙂)

هارینا:اوکی الان میام(😃)

هارونا:کجا؟(🤨)

هارینا:مهمونی(😑)

هارونا:منم میام(😊)

هارینا:اوفففف باشع فقط زود آماده شو(😒)

هارونا:امادم فقط کیفم و بردارم...(😃)

هارینا:باش بیا پایین بعد...(😑)

هارونا:اوکی(😊)

-

عمارت جیمین:

هارینا:هارونا حواست باشه مست نشیا(🤨)

هارونا:اوکی حواسم هست نگران نباش(😅)

تهیونگ:(ایفون و زد)در باز کن داداش

شوگا:هوم بیا

هارینا:رفتیم داخل...چه عمارت بزرگی داره حتی از عمارت ما هم بزرگ تره...
دنبال نامرا و تهیونگ رفتیم داخل عمارت...
که همه بودن نه تنها پسرایی که امروز دیدیم بلکه دوست دختراشونم بودن....
داشتم برای خودم راه میرفتم که یهو دستی به سمتم دراز شد...

جیمین:بانوی من(🙂)

هارینا:بعله؟(😌)

جیمین:اسمت چیه؟(😊)

هارینا:هان هارینا هستم و شما جناب؟(🙂)

جیمین:هارینا اسم زیبایی برای زن آینده و مادر بچه هامه...نه؟(😉)

هارینا:ار-....چیزه میدونید من زیاد با شما آشنایی ندارم الان زیادی زود نیست دارید فکر بچه آینده تون اونم با دختری که تازه یه روزه دیدینش میکنید؟(😅)

جیمین:امممم حرف منطقی بود هاری(🤔)

هارینا:هاری؟

جیمین:آره هاری تو هم میتونی ددی یا جیمی صدام کنی....

هارینا:ددی؟اوه نه جیمی بهتره...(😄)

جیمین:هر جور راحتی

هارینا:هارونا کجاست؟(به صورت اشاره ای به نامرا)

نامرا:ها؟

هارینا:هارونا کجاست؟(اشاره)

نامرا:آها الان فهمیدم....
نمید- اها رفت طبقه بالا(اشاره)

هارینا:ن-

هارینا:نههههههههههههههه(داد)

هارینا:یهو همه ی چهره ها به سمت برگشت...

جیمین:چیزی شده؟(نگران)

هارینا:نههههه اصلا....
فقط طبقه ی بالا چیه؟

جیمین:اتاق خواب چطور؟

هارینا:خواهرم با یه نفر داخل یکی از این اتاق خواب هاست....

شوگا:اها اون خواهر شما بود پس با کوک رفت طبقه بالا...هر دو مستم بودن...

هارینا:فاتحه ام خونده است..نه نباید اینجوری میشد الان رفته بالا با اون پسره......
وای نههههه نمیشه نه اصلا....

جیمین:حالت خوبه؟

نامرا:اوفففف آروم باش هیچی نیست

هارینا:چیکار کنم؟

نامرا:هیچی منتظر بمونیم تا بیان...

ادامه دارد....

اسلاید 2:لباس هارینا تو مهمونی

شرایط:
20 لایک

5 فالو

4 بازنشر
دیدگاه ها (۳)

به این راحتی😒سوال پست:نظرتون در مورد راه حل چیه?¿ ✦V:به نظر ...

حالم از این عدد بهم میخوره🥃سوال پست:آخرین باری که گریه کردی ...

واقعا چطور؟سوال پست:ادبیات و دوست داری?¿ ✦V:حیح چی بگم ارع خ...

حیح😮‍💨سوال پست:اسم آهنگ مورد علاقت?¿ ✦V:چشای معصوم و خائن و ...

تهیونگ: ساعت چند اومدید سانا: 3بود فک کنم تهیونگ:«توذهنش» ین...

#رمان گوشه امن سایه هاpart7##🖋️پیش نویس فصل دوم:سایه در شب-ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط