فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۷۹
دال میجی میچا هر سه وارد اتاق شدن و اولین نفر میچا بود که خودش را رساند پیشه جیمین
میچا: هیونگااااااا چی شده کی کتکت زده
جیمین: هی فسقلی حالم خوبه
میچا : اگه ما..مان بفهمه چی چ....چیکار کنیم
ات : انگار خانم جئون خیلی زن مهربانی هستش آخه میچا خیلی ازش میترسه
قح قح های همه بلند شدن و بلافاصله جیمین هم خنده ای کرد دخترک محو آن خنده ها شدن ...
میجی : خوب دیگه بریم انگار زنو شوهر حیلی زخمی زیلی شدن بزاریم استراحت کنند
دال: موافقم
ات با لپ های قرمز به زمین خیره شد خجالت باعث داغ کردن بدنش شد و لبخند ریزی شد .... همه از اتاق خارج شدن و ماندن این دو نفر ... جیمین همچنان خجالت زده از کار های که با این دختر کرده بود و ات با چشم های درشت و معصوم بهش خیره بود چی میخواست بشنوه ... چی میخواست بگه ... ؟
جیمین بعد از کلی سکوت گفت ...
جیمین: تو یعنی شکمت خیس شده استراحت کن من برم
زود نشستن اش را از رو تخت گرفت و میخواست بره ولی دخترک مچ دستش را گرفت....
ات: نمیخواهی کنارم بخوابی تو هم زخمی شدی
جیمین برای لحظه ای چشم دوخت در آن چشم های معصوم زود آن تیله های خاکستری را از چشم های معصوم دختره گرفت
جیمین: نه ... منظورم اینکه نمیتونم
چشم هایش را بست و باز هم با مردد گفت
جیمین: هنوز خودم رو نبخشیدم
ات: ولی من بخشیدم
جیمین سکوت کرده به زمین خیره شد دستش را از میان دست ات کشید وسمته در حرکت کرد ولی با صدا ای که شنید ایستاد
ات: وقتی ترو میبخشم که کنارم باشی
جیمین با تردید سمته دخترک چرخید و با چشم های پر از اشک بهش خیره شد ....
ات: من نیاز به تو دارم..... اینجا اینجا تنهام مامان میگه بیام ولی نمیتونم ترو ترک کنم لطفا
با خواهشی که از معشوق اش خواست و او در جوابش چی گفت ....
جیمین: من نمیتونم معذرت میخواهم
سمته در چرخید و دستش را گذاشت رو دست گیره در
ات: د....دوست دارم
جیمین با صدایی که شنید باز هم سمتش چرخید ولی این بار با چشم های گشاد. و تعجب بهش چشم دوخت .. دستی به موهایش کشید و لبش را تر کرد و به دختره که دست رو شکم از رو تخت بلند شد و قدم های آهسته سمته جیمین میآمد .... حال که جلوش ایستاده بود با چشم های تار که از شدت اشک پر شده بود نگاه میکرد
ات : تنهام میزاری و میری پیشه هان سوزی اره
کم کم آن گونه های سفید و تپل خیس اشک شدن ...
ات: خیله خوب برو برو ... و اونو بغل کن ... از اتاقم برو بیرون
اخره حرفش را کمی با داد گفت... و سمته پنچره بزرگ اتاق جیمین رفت به باغچه بیرون خیره شد .... جیمین با دید آن اشک ها قلبش تیر کشید و سمته ات رفت ....
پارت ۲۷۹
دال میجی میچا هر سه وارد اتاق شدن و اولین نفر میچا بود که خودش را رساند پیشه جیمین
میچا: هیونگااااااا چی شده کی کتکت زده
جیمین: هی فسقلی حالم خوبه
میچا : اگه ما..مان بفهمه چی چ....چیکار کنیم
ات : انگار خانم جئون خیلی زن مهربانی هستش آخه میچا خیلی ازش میترسه
قح قح های همه بلند شدن و بلافاصله جیمین هم خنده ای کرد دخترک محو آن خنده ها شدن ...
میجی : خوب دیگه بریم انگار زنو شوهر حیلی زخمی زیلی شدن بزاریم استراحت کنند
دال: موافقم
ات با لپ های قرمز به زمین خیره شد خجالت باعث داغ کردن بدنش شد و لبخند ریزی شد .... همه از اتاق خارج شدن و ماندن این دو نفر ... جیمین همچنان خجالت زده از کار های که با این دختر کرده بود و ات با چشم های درشت و معصوم بهش خیره بود چی میخواست بشنوه ... چی میخواست بگه ... ؟
جیمین بعد از کلی سکوت گفت ...
جیمین: تو یعنی شکمت خیس شده استراحت کن من برم
زود نشستن اش را از رو تخت گرفت و میخواست بره ولی دخترک مچ دستش را گرفت....
ات: نمیخواهی کنارم بخوابی تو هم زخمی شدی
جیمین برای لحظه ای چشم دوخت در آن چشم های معصوم زود آن تیله های خاکستری را از چشم های معصوم دختره گرفت
جیمین: نه ... منظورم اینکه نمیتونم
چشم هایش را بست و باز هم با مردد گفت
جیمین: هنوز خودم رو نبخشیدم
ات: ولی من بخشیدم
جیمین سکوت کرده به زمین خیره شد دستش را از میان دست ات کشید وسمته در حرکت کرد ولی با صدا ای که شنید ایستاد
ات: وقتی ترو میبخشم که کنارم باشی
جیمین با تردید سمته دخترک چرخید و با چشم های پر از اشک بهش خیره شد ....
ات: من نیاز به تو دارم..... اینجا اینجا تنهام مامان میگه بیام ولی نمیتونم ترو ترک کنم لطفا
با خواهشی که از معشوق اش خواست و او در جوابش چی گفت ....
جیمین: من نمیتونم معذرت میخواهم
سمته در چرخید و دستش را گذاشت رو دست گیره در
ات: د....دوست دارم
جیمین با صدایی که شنید باز هم سمتش چرخید ولی این بار با چشم های گشاد. و تعجب بهش چشم دوخت .. دستی به موهایش کشید و لبش را تر کرد و به دختره که دست رو شکم از رو تخت بلند شد و قدم های آهسته سمته جیمین میآمد .... حال که جلوش ایستاده بود با چشم های تار که از شدت اشک پر شده بود نگاه میکرد
ات : تنهام میزاری و میری پیشه هان سوزی اره
کم کم آن گونه های سفید و تپل خیس اشک شدن ...
ات: خیله خوب برو برو ... و اونو بغل کن ... از اتاقم برو بیرون
اخره حرفش را کمی با داد گفت... و سمته پنچره بزرگ اتاق جیمین رفت به باغچه بیرون خیره شد .... جیمین با دید آن اشک ها قلبش تیر کشید و سمته ات رفت ....
- ۱۵.۹k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط