تغییر
#تغییر
فصل دوم/پارت اول/بخش یک
به محض چشم باز کردن، یک لنگه کفش که انگار از آسمان افتاد محکم به سرش خورد و تا خواست آن را بردارد،لنگه ی دوم،محکم تر از قبلی روی صورتش سقوط کرد.
_ آخ...
یکی از لنگه کفش ها را برداشت و با دقت وارسی اش کرد؛ کفش خودش بود.
به دوروبرش نگاه کرد،گیج شده بود...انگار...نه،واقعا در یک جنگل نشسته بود!
به ساعتش نگاه کرد،هنوز یازده و نیم بود.
_ مگه میشه...یه دقیقه م نگذشته خوابم برد؟همین الآن تو خونه بودم،حالا چطوری همین الآنم اینجام؟اصن اینجا کجاست؟من....
فکری به سرش زد که خیالش را برای
لحظهای راحت کرد.
_ الآن دارم خواب میبینم...آره،من الآن خوابم...وقتی بیدار شم،دوباره تو خونه م...کنار بقیه...
و فکر دیگری که به سرش زد،به سرعت برق خیال راحتش را خراب کرد.
_ بقیه کجان؟الآن...ده نفر بودیم...ما تو خونه ده نفر بودیم...چرا من الآن تو جنگل تنهام؟
کفشش را پوشید و بدون اینکه بندش را ببندد،از زمین گلی ای که رویش افتاده بود بلند شد و بدون هدف و مسیری مشخص،سمت جلو حرکت کرد.
موبایلش را از جیبش بیرون کشید و در کمتر از سه دقیقه،شش تماس ناموفق به شش نفر از آن نه نفر دیگری که در خانه اش بودند زد.هیچکس جواب نداد.
به نظرش خیلی راه رفته بود.تقریبا داشت به انتهای جنگل کوچک میرسید که باصدای آشنایی از حرکت ایستاد.
نه،یکی نبود،انگار چند نفر بودند...چون چند صدای آشنا به گوشش خورد.دو مرد جوان و یک زن.اینطور تشخیص میداد.
داشتند باهم بحث و کل کل می کردند.
جسیکا لبخند زد،حس کرد آنها را خوب میشناسد.مرد اول گفت:
_ میگم باید از این ور بریم...چرا حرف بزرگترتون و گوش نمیدین...
و مرد دوم جواب داد:
_ چی میگی واس خودت؟اینجا به وضوح نوشته باید ازین طرف بریم...
زن گفت:
_ شماها خیلی خیلی بچه اید...عین بچه ها رفتار می کنین...هر دوتون!
با شنیدن صدای زن،جسیکا مطمئن شد حدسش درست بوده است.
آن زن،دخترخاله اش کارلا،مرد اول تد،و مرد دوم هم برادرش بود.
باز هم لبخند زد و راهش را به سمت آن صداهای آشنا کج کرد.
خوشحال...نه،بیشتر امیدوار شده بود که حداقل سه نفر از آن جمع ده نفره را پیدا کرده است.
اما نه...مثل اینکه آنها او را پیدا کردند.
در کمتر از پنج ثانیه،هر سه از بین درختهای خشک وارد مسیری که جسیکا در آن ایستاده بود شدند و با دیدن او،خشکشان زد.
چند لحظه سکوت برقرار شد.هیچکس چیزی نگفت و حرکتی نکرد.
تا اینکه بالاخره کارلا سکوت را شکست:
_ اینجا چیکار میکنی؟جسیکا توام...
_ افتادی اینجا؟ و یه جفت کفشم خورد تو صورتت؟ (Jack)
_ آ...آره...توام که... (Jessica)
_ آره.کفشای خودم از آسمون افتاد رو سرم.بعد به این دوتا رسیدم و درحال بحث سر پیدا کردن مسیر بودیم که تو رو هم پیدا کردیم...خوبه...حالا دیگه لازم نیست دنبالت بگردیم...فقط شیش نفر دیگه موندن که باید پیداشون کنیم.
_ فقط تا قبل از تاریک شدن هوا وقت داریم...بنظرتون تا قبل از غروب آفتاب پیدا میشن؟ (Ted)
_ خودت میفهمی چی داری میگی؟غروب آفتاب؟ تد هنوز ساعت دوازدهم نشده! (Jack)
_ میدونم ولی... (Ted )
_ پیرزنه... (Jessica)
_ چی؟ (Ted)
_اون پیرزنه کو؟ (Jessica)
ببخشید که بدون نوشتن پارت قبلی
(بخش چهارم پارت سوم فصل یک) فصل چهارم رو شروع کردم.
البته میدونم شما دنبال نمی کنید و اصولا برای کسی مهم نیست،ولی جهت اطلاع رسانی باید بگم که پارت قبلی هنوز بازنویسی نشده و آماده ی خوندن نیست.
فصل دوم/پارت اول/بخش یک
به محض چشم باز کردن، یک لنگه کفش که انگار از آسمان افتاد محکم به سرش خورد و تا خواست آن را بردارد،لنگه ی دوم،محکم تر از قبلی روی صورتش سقوط کرد.
_ آخ...
یکی از لنگه کفش ها را برداشت و با دقت وارسی اش کرد؛ کفش خودش بود.
به دوروبرش نگاه کرد،گیج شده بود...انگار...نه،واقعا در یک جنگل نشسته بود!
به ساعتش نگاه کرد،هنوز یازده و نیم بود.
_ مگه میشه...یه دقیقه م نگذشته خوابم برد؟همین الآن تو خونه بودم،حالا چطوری همین الآنم اینجام؟اصن اینجا کجاست؟من....
فکری به سرش زد که خیالش را برای
لحظهای راحت کرد.
_ الآن دارم خواب میبینم...آره،من الآن خوابم...وقتی بیدار شم،دوباره تو خونه م...کنار بقیه...
و فکر دیگری که به سرش زد،به سرعت برق خیال راحتش را خراب کرد.
_ بقیه کجان؟الآن...ده نفر بودیم...ما تو خونه ده نفر بودیم...چرا من الآن تو جنگل تنهام؟
کفشش را پوشید و بدون اینکه بندش را ببندد،از زمین گلی ای که رویش افتاده بود بلند شد و بدون هدف و مسیری مشخص،سمت جلو حرکت کرد.
موبایلش را از جیبش بیرون کشید و در کمتر از سه دقیقه،شش تماس ناموفق به شش نفر از آن نه نفر دیگری که در خانه اش بودند زد.هیچکس جواب نداد.
به نظرش خیلی راه رفته بود.تقریبا داشت به انتهای جنگل کوچک میرسید که باصدای آشنایی از حرکت ایستاد.
نه،یکی نبود،انگار چند نفر بودند...چون چند صدای آشنا به گوشش خورد.دو مرد جوان و یک زن.اینطور تشخیص میداد.
داشتند باهم بحث و کل کل می کردند.
جسیکا لبخند زد،حس کرد آنها را خوب میشناسد.مرد اول گفت:
_ میگم باید از این ور بریم...چرا حرف بزرگترتون و گوش نمیدین...
و مرد دوم جواب داد:
_ چی میگی واس خودت؟اینجا به وضوح نوشته باید ازین طرف بریم...
زن گفت:
_ شماها خیلی خیلی بچه اید...عین بچه ها رفتار می کنین...هر دوتون!
با شنیدن صدای زن،جسیکا مطمئن شد حدسش درست بوده است.
آن زن،دخترخاله اش کارلا،مرد اول تد،و مرد دوم هم برادرش بود.
باز هم لبخند زد و راهش را به سمت آن صداهای آشنا کج کرد.
خوشحال...نه،بیشتر امیدوار شده بود که حداقل سه نفر از آن جمع ده نفره را پیدا کرده است.
اما نه...مثل اینکه آنها او را پیدا کردند.
در کمتر از پنج ثانیه،هر سه از بین درختهای خشک وارد مسیری که جسیکا در آن ایستاده بود شدند و با دیدن او،خشکشان زد.
چند لحظه سکوت برقرار شد.هیچکس چیزی نگفت و حرکتی نکرد.
تا اینکه بالاخره کارلا سکوت را شکست:
_ اینجا چیکار میکنی؟جسیکا توام...
_ افتادی اینجا؟ و یه جفت کفشم خورد تو صورتت؟ (Jack)
_ آ...آره...توام که... (Jessica)
_ آره.کفشای خودم از آسمون افتاد رو سرم.بعد به این دوتا رسیدم و درحال بحث سر پیدا کردن مسیر بودیم که تو رو هم پیدا کردیم...خوبه...حالا دیگه لازم نیست دنبالت بگردیم...فقط شیش نفر دیگه موندن که باید پیداشون کنیم.
_ فقط تا قبل از تاریک شدن هوا وقت داریم...بنظرتون تا قبل از غروب آفتاب پیدا میشن؟ (Ted)
_ خودت میفهمی چی داری میگی؟غروب آفتاب؟ تد هنوز ساعت دوازدهم نشده! (Jack)
_ میدونم ولی... (Ted )
_ پیرزنه... (Jessica)
_ چی؟ (Ted)
_اون پیرزنه کو؟ (Jessica)
ببخشید که بدون نوشتن پارت قبلی
(بخش چهارم پارت سوم فصل یک) فصل چهارم رو شروع کردم.
البته میدونم شما دنبال نمی کنید و اصولا برای کسی مهم نیست،ولی جهت اطلاع رسانی باید بگم که پارت قبلی هنوز بازنویسی نشده و آماده ی خوندن نیست.
- ۴.۷k
- ۱۰ فروردین ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط