نام فیکتاج خونین
نام فیک:تاج خونین
پارت:²⁰
فصل:²
معرفی ها
نقش اصلی رمان/جئون جونگ کوک
تاپ/کوک
بات/تهیونگ
معرفی نقش ها
کوک/پسری بود با چهرهای آرام و چشمهایی معصوم؛
چشمهایی که در نگاه اول، بیشتر شبیه یک خرگوش ترسیده بودند تا مردی که اسمش لرزه به جان آدمها میانداخت.
اما پشت آن ظاهر فریبنده، قلبی دفن شده در یخ بود.
او در خانوادهای بزرگ شده بود که رحم را ضعف میدانستند و خشونت را قانون.
برای همین یاد گرفته بود پیش از آنکه زخمی شود، زخم بزند.
به هیچکس اعتماد نداشت، به هیچکس رحم نمیکرد، و اگر کسی سد راهش میشد، بدون تردید از بین میبردش.
تا روزی که بهطور اتفاقی، در شرکتش، با کسی روبهرو شد که چیزی درونِ تاریک او را تکان داد.
آن آدم، اولین کسی بود که توانست از دیوارهای یخی قلبش عبور کند.
جونگکوک برای همه هیولا ماند، اما برای او… آرام شد.
مهربانیای که سالها در وجودش دفن شده بود، فقط در برابر همان یک نفر زنده شد.
با این حال، ذاتِ خشنش هرگز کامل از بین نرفت؛
او هنوز هم برای دنیای بیرون بیرحم بود، و اگر کسی بیش از حد به عشقش نزدیک میشد، با یک حرکت حذفش میکرد.
تهیونگ:، تجسمِ نوری بود که در قلبِ تاریکیِ این شهر میدرخشید.
در خانوادهای بزرگ شده بود که عشق، اولین قانونشان بود و مهربانی، تنها زبانی که میشناختند.
پدر و مادرش، با دستانِ گرم و نگاههای پر از مهر، به او یاد داده بودند که دنیا را با چهرهی زیباترش ببیند.
همین تربیت، باعث شده بود که تهیونگ، نه تنها قلبی پاک و بیآلایش داشته باشد، بلکه در برابرِ خشونت و بیرحمی، صبور و فهمیده باشد.
او میتوانست صدایِ بغضِ پشتِ هر فریاد را بشنود و سکوتِ پنهان در هر نگاهِ سرد را درک کند.
لبخندش، نوری بود که میتوانست حتی سردترین قلبها را هم لمس کند؛
و نگاهش، دریایی از صداقت و گرمایی بود که نویدِ روزهای بهتر را میداد.»
کریس:
کریس از آن آدمهایی بود که قبل از ورودشان، سنگینیِ حضورشان همهجا را پر میکرد.
نگاهش سرد، لبخندش حسابشده و صدایش آرام بود؛ اما پشت آن آرامش، ذهنی پنهان میشد که همیشه چند قدم از دیگران جلوتر فکر میکرد.
او از کودکی با جونگکوک بزرگ شده بود؛ در همان فضای پر از رقابت، نفرت و زخمهایی که هرگز درمان نشدند.
از همان سالها، میانشان چیزی فراتر از دشمنی شکل گرفت؛ چیزی شبیه کینهای قدیمی، عمیق و ریشهدار که با گذر زمان فقط تاریکتر شد.
کریس از همان بچگی فهمیده بود که باید یا ببرد، یا نابود شود.
برای همین هیچوقت عقب نکشید، هیچوقت کوتاه نیامد و هیچوقت اجازه نداد جونگکوک حتی یک قدم جلوتر از او بایستد.
او آدمی نبود که بهسادگی ببخشد یا فراموش کند؛
اگر زخمی میشد، زخمش را به کینه تبدیل میکرد و اگر کسی را دشمن میدانست، تا آخرین نفس برای سقوطش میجنگید.
کریس نه تنها رقیب جونگکوک بود، بلکه آینهی تاریکیِ دیگری از همان دنیا به حساب میآمد؛
مردی که برای رسیدن به قدرت، از هیچ چیز نمیترسید و برای انتقام، حتی از خودش هم عبور میکرد.
❌شرط ها رو انجام ندین نمیزارم❌
لایک/۲۰
کامنت/۱۰
بازنشر/۱۵
پارت:²⁰
فصل:²
معرفی ها
نقش اصلی رمان/جئون جونگ کوک
تاپ/کوک
بات/تهیونگ
معرفی نقش ها
کوک/پسری بود با چهرهای آرام و چشمهایی معصوم؛
چشمهایی که در نگاه اول، بیشتر شبیه یک خرگوش ترسیده بودند تا مردی که اسمش لرزه به جان آدمها میانداخت.
اما پشت آن ظاهر فریبنده، قلبی دفن شده در یخ بود.
او در خانوادهای بزرگ شده بود که رحم را ضعف میدانستند و خشونت را قانون.
برای همین یاد گرفته بود پیش از آنکه زخمی شود، زخم بزند.
به هیچکس اعتماد نداشت، به هیچکس رحم نمیکرد، و اگر کسی سد راهش میشد، بدون تردید از بین میبردش.
تا روزی که بهطور اتفاقی، در شرکتش، با کسی روبهرو شد که چیزی درونِ تاریک او را تکان داد.
آن آدم، اولین کسی بود که توانست از دیوارهای یخی قلبش عبور کند.
جونگکوک برای همه هیولا ماند، اما برای او… آرام شد.
مهربانیای که سالها در وجودش دفن شده بود، فقط در برابر همان یک نفر زنده شد.
با این حال، ذاتِ خشنش هرگز کامل از بین نرفت؛
او هنوز هم برای دنیای بیرون بیرحم بود، و اگر کسی بیش از حد به عشقش نزدیک میشد، با یک حرکت حذفش میکرد.
تهیونگ:، تجسمِ نوری بود که در قلبِ تاریکیِ این شهر میدرخشید.
در خانوادهای بزرگ شده بود که عشق، اولین قانونشان بود و مهربانی، تنها زبانی که میشناختند.
پدر و مادرش، با دستانِ گرم و نگاههای پر از مهر، به او یاد داده بودند که دنیا را با چهرهی زیباترش ببیند.
همین تربیت، باعث شده بود که تهیونگ، نه تنها قلبی پاک و بیآلایش داشته باشد، بلکه در برابرِ خشونت و بیرحمی، صبور و فهمیده باشد.
او میتوانست صدایِ بغضِ پشتِ هر فریاد را بشنود و سکوتِ پنهان در هر نگاهِ سرد را درک کند.
لبخندش، نوری بود که میتوانست حتی سردترین قلبها را هم لمس کند؛
و نگاهش، دریایی از صداقت و گرمایی بود که نویدِ روزهای بهتر را میداد.»
کریس:
کریس از آن آدمهایی بود که قبل از ورودشان، سنگینیِ حضورشان همهجا را پر میکرد.
نگاهش سرد، لبخندش حسابشده و صدایش آرام بود؛ اما پشت آن آرامش، ذهنی پنهان میشد که همیشه چند قدم از دیگران جلوتر فکر میکرد.
او از کودکی با جونگکوک بزرگ شده بود؛ در همان فضای پر از رقابت، نفرت و زخمهایی که هرگز درمان نشدند.
از همان سالها، میانشان چیزی فراتر از دشمنی شکل گرفت؛ چیزی شبیه کینهای قدیمی، عمیق و ریشهدار که با گذر زمان فقط تاریکتر شد.
کریس از همان بچگی فهمیده بود که باید یا ببرد، یا نابود شود.
برای همین هیچوقت عقب نکشید، هیچوقت کوتاه نیامد و هیچوقت اجازه نداد جونگکوک حتی یک قدم جلوتر از او بایستد.
او آدمی نبود که بهسادگی ببخشد یا فراموش کند؛
اگر زخمی میشد، زخمش را به کینه تبدیل میکرد و اگر کسی را دشمن میدانست، تا آخرین نفس برای سقوطش میجنگید.
کریس نه تنها رقیب جونگکوک بود، بلکه آینهی تاریکیِ دیگری از همان دنیا به حساب میآمد؛
مردی که برای رسیدن به قدرت، از هیچ چیز نمیترسید و برای انتقام، حتی از خودش هم عبور میکرد.
❌شرط ها رو انجام ندین نمیزارم❌
لایک/۲۰
کامنت/۱۰
بازنشر/۱۵
- ۳۲۳
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط