{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فردا

فردا

انیا و دامیان باهم با عینک دودی میان وسط و انیا عینکشو میاره یکم پایین: او عشقم این نورها اذیتم میکنن
دامیان انیا رو بغل میکنه و بلندش میکنه*جوری که انیا کلشو رو سینه دامیان میزاره:تا منو داری غم نداری زندگیم
بکی که داره نگاه میکنه:وا همینا دو روز پیش داشتن از سر و کول هم بالا میرفتن
رزی: خیر سرم میخواستم داناوان بیاد رابطشونو خراب کنه بدتر داره بهتر میشه این جنگولک بازیارو نگا تروخدا
دامیان وقتی به در کلاس میرسن انیا رو میزاره زمین و دوتاشون بهم نگاه میکنن و میزنن زیر خنده
انیا: وای قیافه هاشونو دیدی؟*خنده
دامیان:وای ارههه. دلم درد گرفت وایی چقدر خوب بودد
بکی: یچی بگین ماهم بخندیم
انیا:وای.هههه.قیافت....هههههه.دیدنی بود دختررر.ههههه
دامیان: وایی دخترا رو دیدی داشتن خودشونو میکشتنننن.ههههههه
*هه مینویسم خندست یجورایی*
بکی: کم کم دارم عصبی میشماا
انیا:ب...بسه دیگه...مردم از خنده...
دامیان: آره...به قول آقای هندرسون این گستاخی در شعن شما نیست
انیا: وای اره دقیقا همینو میگفت
بکی:اوخی نانازیا
انیا در کلاسو باز میکنه و میاد داخل همراه بکی و دامیان
آقای هندرسون:دیر کردین
دامیان: ببخشید یه مشکلی پیش اومده بود
آقای هندرسون:این بار رو میبخشم ولی دفعه بعد سریع تر بیاین
انیا بکی و دامیان: چشم
انیا و دامیان کنار هم رو صندلیشون میشینن و بکی هم کنار امیل
*آقا همه اومدن بکی رو با امیل شیپ میکنن ماهم شیپ میکنیم*
انیا هم توی کلاس داشت خودشو کنترل می‌کرد دامیانم میزد به پهلوش و میگفت نخند نخند
زنگ ناهار
توی آشپزخانه سلطنتی انیا و دامیان و بکی غذا برمیدارن و رو یه میر میشینن
بکی: الان واقعا میخواید نامزد شین؟
انیا:بابای دامیان قبولش کرده.این ازدواج و نامزدیو
بکی: اووو پس باید به این زودیا بری خونه دامیان
انیا:اره بابا بعد ۱۲ سال میرم خونشون
دامیان:هییی توکه همیشه تو خونه ما پلاسییی
انیا:کی گفتههه؟ یکی دوبار اومدممم تازه خودتم نگو از خدات نبوددد
دامیان: ولی مطمعن باش هم وقتی پاتو بزاری تو عمارت بابام میگه وارث میخواد
انیا:منم یه بیل.اخ میدم بهش میگم بیا اینم وارثت
دامیان: همیشه که نمیتونی این کار رو کنی
*نویسنده؛ هه دوستان این شاید یک جمله عادی باشه اما دامیان داره میگه که یه روزی خودم حامل.ت میکنم و بجا 👍 باید بچه رو نشون بدی😔*
انیا: میتونم
دامیان:نمیتونی
انیا:ممممیتونم
دامیان:نننننمیتونی
انیا: اههه شاید بعد ازدواج نتونم کنم این کار رو
دامیان: افرین
بکی: وای خدا خیلی دوست دارم بچتونو ببینمم
انیا: باید ۱ یا ۲ سال صبر کنی
بکی: راستی این سال سال آخره انیا خیر سرت نامزد دامیانی باید آخر سال بری خونشون بمونی
انیا:متاسفانه
دامیان:متاسفانه؟! خوشبختانه!
انیا: خوشبختانه هم نه. بدبختانه😌
دامیان: نشونت میدم

نویسنده بسیار ذوق دارد که آخر سال شود*

دامیان:راستی انیا...بابام یهویی بهم گفته میخواد امشبو بیاین خونه خانوادگی همو ببینیم و برای ازدواج برنامه ریزی کنیم
انیا:اوکیه میگم به خانوادم
دامیان:راستی...میتونی شبم پیشمون بمونی...یعنی بخوابی...
انیا: اووو ازت بعید بوددد
دامیان:ساکت شو
انیا:فکرامو میکنم خبرت میکنم
دامیان:باشه.امشب میبینمت

امشب

نویسنده؛ ذوقعلی

*پست نشدد*
دیدگاه ها (۳)

فردا تو مدرسهانیامیاد تو مدرسه و میبینه هیچکی جلوش نیست همین...

توی سینما انیا نزدیک بود خوابش ببره دامیان هم انگشتش می‌کرد ...

عاشق کسی شدم که ازش متنفرم!

ستاره دنباله دار پارت:۱۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط