عشق من
عشق من
p30
از اتاق زدم بیرون رفتم سمت اتاق مین هو
ا.ت:اجازه هست
مین هو:اره بیا تو
ا.ت:چیکار میکردی
مین هو:هیچی داشتمبا خرس کوچولویی که عمو تهیونگ خریده بود بازی میکردم
ا.ت:باشه پس قشنگم
مین هو:چرا با عمو دعوا کردی ماری راست میگه چون با عمو دعوا کردین نیومد خونه
قطره اشکی از چشمام امد که صورتمو برگردوندم و پاکش کردم
برگشتم سمتش
ا.ت:معلومه که نه یکم پیش با عموت حرف زدم بهم زنگ زده بود گفتش دیشب کارش یکم طول کشید نتونسته بیاد
مین هو:پس تو کجا میری
ا.ت:گفتم که بیرون یکم کار دارم زود انجامشون میدم برمیگردم
مین هو:منتظرتم پس زود برگرد باشه
ا.ت:ب ب باشه فندوقم
از سرش بوسیدمو بلند شدم برم پایین گریم گرفته بود
معذرت میخوام مین هو من مجبوم برم معذرت میخوام
رفتم پایین
یوها:دخترم داری میری
ا.ت:اره زودی برمیگردم
یوها:باشه به کوک خبر دادی یا بدم
ا.ت:چ چیزه نیازی نیست خبر بدین تا اون برگرده خودم میام
یوها:باشه پس مراقب خودت باش
ا.ت:فعلا
جلو در بودم یه تاکسی گرفتم
بادیگارد:خانم ما میرسونیمتون
ا.ت:نیازی نیست با تاکسی راحت ترم
سوار شدم که تاکسی راه افتاد برگشتم سمت عمارت
چطوری امدم و چطوری دارم میرم
به جای خوشحال بودن یه حس ناراحتی ته دلم داشتم این حس داشت خفم میکرد شروع کردم به گریه شدید
راننده:خانم حالتون خوبه
ا.ت:ا ا اره تو راهتو برو
تموم شد ا.ت چرا ناراحتی پس دختر
......
حس میکنم این روزا حمایتاتون کم شده😔
دلتون میاد
الان پارت ۳۰ ایم ازتون انتظار دارم🥺
بوس به کلتون💋🥺
p30
از اتاق زدم بیرون رفتم سمت اتاق مین هو
ا.ت:اجازه هست
مین هو:اره بیا تو
ا.ت:چیکار میکردی
مین هو:هیچی داشتمبا خرس کوچولویی که عمو تهیونگ خریده بود بازی میکردم
ا.ت:باشه پس قشنگم
مین هو:چرا با عمو دعوا کردی ماری راست میگه چون با عمو دعوا کردین نیومد خونه
قطره اشکی از چشمام امد که صورتمو برگردوندم و پاکش کردم
برگشتم سمتش
ا.ت:معلومه که نه یکم پیش با عموت حرف زدم بهم زنگ زده بود گفتش دیشب کارش یکم طول کشید نتونسته بیاد
مین هو:پس تو کجا میری
ا.ت:گفتم که بیرون یکم کار دارم زود انجامشون میدم برمیگردم
مین هو:منتظرتم پس زود برگرد باشه
ا.ت:ب ب باشه فندوقم
از سرش بوسیدمو بلند شدم برم پایین گریم گرفته بود
معذرت میخوام مین هو من مجبوم برم معذرت میخوام
رفتم پایین
یوها:دخترم داری میری
ا.ت:اره زودی برمیگردم
یوها:باشه به کوک خبر دادی یا بدم
ا.ت:چ چیزه نیازی نیست خبر بدین تا اون برگرده خودم میام
یوها:باشه پس مراقب خودت باش
ا.ت:فعلا
جلو در بودم یه تاکسی گرفتم
بادیگارد:خانم ما میرسونیمتون
ا.ت:نیازی نیست با تاکسی راحت ترم
سوار شدم که تاکسی راه افتاد برگشتم سمت عمارت
چطوری امدم و چطوری دارم میرم
به جای خوشحال بودن یه حس ناراحتی ته دلم داشتم این حس داشت خفم میکرد شروع کردم به گریه شدید
راننده:خانم حالتون خوبه
ا.ت:ا ا اره تو راهتو برو
تموم شد ا.ت چرا ناراحتی پس دختر
......
حس میکنم این روزا حمایتاتون کم شده😔
دلتون میاد
الان پارت ۳۰ ایم ازتون انتظار دارم🥺
بوس به کلتون💋🥺
- ۱.۱k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط