فک کنم نون برنجی ها کار خودشونو کردن..
فک کنم نون برنجی ها کار خودشونو کردن..
لینو/ا.ت
P:5
شنیدن کلمه عاشق از زبون اوپاش با چشمای درشت شده برگشت سمتش و یه اخم ساختگی کرد و یه مشت آروم به بازوش زد..
ا.ت: یااا اوپااا
-این حرفا چیه که میزنی من هنوز بچم!
سونگمین: اولن که بچه نیستی تو ۲۰ سالته به آدم بیست ساله نمیگن بچه دومن که عشق سن و سال نمیشناسه!
-هر آدمی تو زندگیش حداقل یبار عاشق میشه.
-ولی اون یبار تو سن خاصی نیست ممکنه یکی تو ۵۰ سالگیش عاشق بشه کسی چه میدونه؟!
ا.ت با شنیدن این حرفا خودشو به برادرش نزدیک کرد و تو بغلش نشست..
ا.ت: نمیدونم چم شده سونگمین ولی از دو روز پیش که رفتیم بار و اون پسر همسایمون مینهو رو اونجا دیدم یه احساس عجیبی پیدا کردم.
-اول گفتم چیزی نیست اما وقتی دیروز دوباره دیدمش دلم یجوری شد
-دیروز وقتی چشماشو دیدم قلبم خیلی تند زد
-ما فقط دو روز بود که همو میدیم پس این امکان نداشت که عاشق شده باشم
سونگمین: به عشق تو نگاه اول اعتقاد نداری؟
ا.ت: عشق تو نگاه اول؟
سونگمین: اوهوم
ا.ت: نمیدونم شاید
سونگمین: اگه بهش اعتقاد داشته باشی متوجه حال الانت میشی..
-یه چند روز دیگه صبر اگه نتونستی فراموشش کنی، قطعا عاشقش شدی!
.
.
چند روز گذشت و ا.ت هنوزم همون احساس قبل رو داشت..
گاهی وقتا مینهو میدید و باز هم همون احساس قبلی رو میکرد..
هر روز که میگذشت و ا.ت میدید که اون احساس از بین نرفته باز هم میگفت:«حالا یه روز دیگه هم صبر میکنم شاید یادم رفت.»
میدونید چی شد؟ اون روزی که ا.ت فکر میکرد فردا میرسه هنوز نزدیک هفت ماهه که نرسیده..!
هفت ماهه که شبا با فکر کردن به اون پسر میخوابه!
هفت ماهه که گاهی شبا با گریه میخوابه و از خودش و احساساتش منتفر میشه چون فکر میکنه اون پسر دوسش نداره درحالی که اون هم دست کمی از خودش نداره..!
اون پسر هم شبا با فکر کردن به ا.ت میخوابید گاهی شبا اشک میریخت و گاهی شبا هم تا تیر وقت بیدار میموند و احساساتش رو تو برگه مینوشت و بعد رو شمع کوچیکی که روی میزش داشت میسوزوند..
.
.
اون روز یکی از روز های سرد پاییزی بود..
ا.ت رفته بود بیرون تا قدم بزنه.
موقع برگشت به خونه دوباره با مینهو مواجه شد..!
دوباره ضربان قلبش بالا رفت و دستاش یخ کرد..
مینهو چند قدم بهش نزدیک شد و رو به روش وایساد..
مینهو: میتونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
ا.ت: اوه..اتفاقی افتاده؟
مینهو: اتفاقی نیفتاده اما من باید یچیزی رو بهت بگم..!
ا.ت: بگید میشنوم.
مینهو: ا.ت من.. من نزدیک هفت ماهه که شبا خواب درست و حسابی ندارم میدونی چرا؟
ا.ت سرش رو به نشونه منفی تموم میده و با چهره کنجکاو به مینهو خیره میشه.
مینهو: بخاطر تو! تو هفت ماهه که خوابامو ازم گرفتی! تو هفت ماهه که قلب منو ازم گرفتی.. تو نباید با قلب من بازی میکردی دختر..!
-ا.ت من دوست دارم. خیلی زیاد هم دوست دارم.. هفت ماه صبر کردم و گفتم بلاخره یروزی فراموشت میکنم اما انگار اون روز قرار نیست برسه!
-حالا تو میتونی انتخاب کنی میتونی ردم کنی و کاری کنی که راحت تر فراموشت کنم یا اینکه...
ا.ت: منم دوست دارم!
-منم دقیقا همین احساسو دارم..همش فکر میکردم بلاخره فراموشت میکنم اما نمیشد.
-من همون روز اولی که تو بار دیدمت عاشقت شدم..
-من هیچ وقت فکر نمیکردم یروزی با نگاه اول عاشق کسی بشم..
-مینهو من.. من وقتی قشنگیِ چشماتو دیدم انگار دیگه هیچ چیز قشنگی تو این دنیا برام اهمیت نداشت.
-چشمای تو شد تنها چیز قشنگ زندگیم..!
مینهو با شنیدن این حرفا و تمام احساسات دختر مقابلش اشک تو چشماش حلقه زد..
مینهو: ا.ت میشه.. میشه برای من بشی؟ میشه باهام قرار بزاری؟
ا.ت فقط سرش رو تکون داد و بعد از اون خودشو تو بغل گرم مینهو فرو برد و سرش رو گذاشت رو سینش..
بغلش کرم بود و آرامش عجیبی داشت دقیقا همون جوری که فکرشو میکرد..
لینو/ا.ت
P:5
شنیدن کلمه عاشق از زبون اوپاش با چشمای درشت شده برگشت سمتش و یه اخم ساختگی کرد و یه مشت آروم به بازوش زد..
ا.ت: یااا اوپااا
-این حرفا چیه که میزنی من هنوز بچم!
سونگمین: اولن که بچه نیستی تو ۲۰ سالته به آدم بیست ساله نمیگن بچه دومن که عشق سن و سال نمیشناسه!
-هر آدمی تو زندگیش حداقل یبار عاشق میشه.
-ولی اون یبار تو سن خاصی نیست ممکنه یکی تو ۵۰ سالگیش عاشق بشه کسی چه میدونه؟!
ا.ت با شنیدن این حرفا خودشو به برادرش نزدیک کرد و تو بغلش نشست..
ا.ت: نمیدونم چم شده سونگمین ولی از دو روز پیش که رفتیم بار و اون پسر همسایمون مینهو رو اونجا دیدم یه احساس عجیبی پیدا کردم.
-اول گفتم چیزی نیست اما وقتی دیروز دوباره دیدمش دلم یجوری شد
-دیروز وقتی چشماشو دیدم قلبم خیلی تند زد
-ما فقط دو روز بود که همو میدیم پس این امکان نداشت که عاشق شده باشم
سونگمین: به عشق تو نگاه اول اعتقاد نداری؟
ا.ت: عشق تو نگاه اول؟
سونگمین: اوهوم
ا.ت: نمیدونم شاید
سونگمین: اگه بهش اعتقاد داشته باشی متوجه حال الانت میشی..
-یه چند روز دیگه صبر اگه نتونستی فراموشش کنی، قطعا عاشقش شدی!
.
.
چند روز گذشت و ا.ت هنوزم همون احساس قبل رو داشت..
گاهی وقتا مینهو میدید و باز هم همون احساس قبلی رو میکرد..
هر روز که میگذشت و ا.ت میدید که اون احساس از بین نرفته باز هم میگفت:«حالا یه روز دیگه هم صبر میکنم شاید یادم رفت.»
میدونید چی شد؟ اون روزی که ا.ت فکر میکرد فردا میرسه هنوز نزدیک هفت ماهه که نرسیده..!
هفت ماهه که شبا با فکر کردن به اون پسر میخوابه!
هفت ماهه که گاهی شبا با گریه میخوابه و از خودش و احساساتش منتفر میشه چون فکر میکنه اون پسر دوسش نداره درحالی که اون هم دست کمی از خودش نداره..!
اون پسر هم شبا با فکر کردن به ا.ت میخوابید گاهی شبا اشک میریخت و گاهی شبا هم تا تیر وقت بیدار میموند و احساساتش رو تو برگه مینوشت و بعد رو شمع کوچیکی که روی میزش داشت میسوزوند..
.
.
اون روز یکی از روز های سرد پاییزی بود..
ا.ت رفته بود بیرون تا قدم بزنه.
موقع برگشت به خونه دوباره با مینهو مواجه شد..!
دوباره ضربان قلبش بالا رفت و دستاش یخ کرد..
مینهو چند قدم بهش نزدیک شد و رو به روش وایساد..
مینهو: میتونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
ا.ت: اوه..اتفاقی افتاده؟
مینهو: اتفاقی نیفتاده اما من باید یچیزی رو بهت بگم..!
ا.ت: بگید میشنوم.
مینهو: ا.ت من.. من نزدیک هفت ماهه که شبا خواب درست و حسابی ندارم میدونی چرا؟
ا.ت سرش رو به نشونه منفی تموم میده و با چهره کنجکاو به مینهو خیره میشه.
مینهو: بخاطر تو! تو هفت ماهه که خوابامو ازم گرفتی! تو هفت ماهه که قلب منو ازم گرفتی.. تو نباید با قلب من بازی میکردی دختر..!
-ا.ت من دوست دارم. خیلی زیاد هم دوست دارم.. هفت ماه صبر کردم و گفتم بلاخره یروزی فراموشت میکنم اما انگار اون روز قرار نیست برسه!
-حالا تو میتونی انتخاب کنی میتونی ردم کنی و کاری کنی که راحت تر فراموشت کنم یا اینکه...
ا.ت: منم دوست دارم!
-منم دقیقا همین احساسو دارم..همش فکر میکردم بلاخره فراموشت میکنم اما نمیشد.
-من همون روز اولی که تو بار دیدمت عاشقت شدم..
-من هیچ وقت فکر نمیکردم یروزی با نگاه اول عاشق کسی بشم..
-مینهو من.. من وقتی قشنگیِ چشماتو دیدم انگار دیگه هیچ چیز قشنگی تو این دنیا برام اهمیت نداشت.
-چشمای تو شد تنها چیز قشنگ زندگیم..!
مینهو با شنیدن این حرفا و تمام احساسات دختر مقابلش اشک تو چشماش حلقه زد..
مینهو: ا.ت میشه.. میشه برای من بشی؟ میشه باهام قرار بزاری؟
ا.ت فقط سرش رو تکون داد و بعد از اون خودشو تو بغل گرم مینهو فرو برد و سرش رو گذاشت رو سینش..
بغلش کرم بود و آرامش عجیبی داشت دقیقا همون جوری که فکرشو میکرد..
- ۱۹۲
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط