{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"همه چیز از اونجا شروع شد !....🥊🎭🎸"

"همه چیز از اونجا شروع شد !....🥊🎭🎸"


#part2🍷🎸




مامان که حالا نرم تر شده بود
با اکراه گفت :

- خیلی خب بسه.
زبون نریز ، میتونی بری! .


خوشحال به سمت اتاقم روانه شدم .
باید زنگ میزدم به هلیا و بهش میگفتم که مامان اجازه ی رفتنم رو داده.

به سمت گوشیم حمله ور شدم و زدم روی اسم هلیا.


یک
دو
سه
چهار
پنج.


چرا جواب نمیده؟!


دوباره زنگ زدم.

باز هم جواب نداد.


هیچوقت عادت نداشته تلفن جواب نده! .


لبخند خبیثی زدم.


اشکال نداره! ، عملیات سری رو شروع میکنیم، باید زنگ بزنم به داداشش! .


هنوز بوق سوم نخورده بود که جواب داد.


- جانم؟


این به همه میگفت جانم یا چون میدونه منم؟!

وقت تجزیه و تحلیل نبود.


با استرس اب گلوم رو قورت دادم.




¤¤¤¤¤🥊 📕 🖋🎸🍷🕯¤¤¤¤¤
دیدگاه ها (۰)

"همه چیز از اونجا شروع شد !....🥊🎭🎸"#part3🍷🎸-الو،سلام. نلا ام...

"همه چیز از اونجا شروع شد !....🥊🎭🎸"#part4🍷🎸هلیا که خورده بود...

"همه چیز از اونجا شروع شد !....🥊🎭🎸"#part1🍷🎸"نلا"- مامان تروخ...

به نام خدا سلام...درحال نوشتن رمانی هستم و امیدوارم بخونید و...

هفت نگاه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط