𝒌𝒉𝒊𝒚𝒂𝒏𝒂𝒕 𝒅𝒖𝒓𝒐𝒒𝒉𝒊𝒏
𝒌𝒉𝒊𝒚𝒂𝒏𝒂𝒕 𝒅𝒖𝒓𝒐𝒒𝒉𝒊𝒏
𝘍𝘈𝘚𝘓 𝟑⃠
𝔓𝔞𝔯𝔱 16
کپشن با یک لمس اشتباه به پایین کشیده و دیده شد
«بعد از پنج سال که برای من ۵۰ هزار سال گذشت ، تونستم شرکت فروشگاه و حتی تولیدی خودم رو دوباره سرپا کنم. و این اتفاق خیلی کوچیک باعث شد ... کسی و که زندگیم و بهش مدیونم دوباره ملاقات کنم و بعد سال ها یاد اون خاطرات بیفتم ... توی شب های که زخمی میشدم و خون از همه جام چکه میکرد اون تنها کسی بود که با مهربونی و لطف بزرگش حال روحی و جسمیم رو بهبود میداد اون تنها کسی بود که بدون سرکوفت دوستم داشت ... درسته این گل از طرف همون پسره ، همون داداشی که توی همه سختی هام کنارم بود ، همونی که حال خوب الآنم و بهش مدیونم
ازت ممنونم مین یونگی!
I love you berader🤍»
برای کسی که صحنه سازی زندگی ا/ت و دیده این بهترین تشکریه که میتونه توی دنیا وجود داشته باشه اما برای منی که ریز تا درشت زندگیش رو میدونم
مطمئنم که
تمام جمله ها کلمه ها و حرف های این متن با پوزخند و کینه نوشته شده
وقتی مخاطبش بخونه کینه اش محکم به سمت گونه اش حمله میکنه و بهش سیلی میزنه
سیلی از جنس کینه ، افسوس ، غم ، درد و انتقام
صدای باز شدن در رشته افکارم رو پاره و سکوت اتاق و شکوند جثه ریز دیانا نمایان شد
عرق از سر و کولش میبارید روی صورتش خشی افتاده بود و یک قطره خون ازش جاری شده بود
با دیدن وضعیتش نگران سمتش رفتم و صورتشو با دستام قاب گرفتم
دیانا.. اینجا دیگه امن نیست سون وو زخمی وسط حیاط عمارته اوما نیست میخواستن به زور منو ببرن پاشو خاله باید بریم
گوشام درست میشنید؟
ا/ت نیست؟
امکانش هست نامرا هم نباشه؟
بلند شدم و با دو سمت اتاق نامرا رفتم
داشت خشابشو پر میکرد
که با صدای در سرشو بالا آورد
سمتم اومد و بوسه نرمی روی لب هام گذاشت و گفت
نامرا.. برو اینجا نمون خطر داره من و بورام هستیم
(خب یه توضیح بدهکارم بهتون اینجا چرا نامرا لب نیلا و بوسید خب باید بگم کهههه نامرا و نیلا هم و دوست دارن و این قسمت از فیک GL هستش)
بهش نگاهی خیره کردم و قطره اشکی از گوشه چشمم پایین اومد
به سرعت از اتاقش بیرون رفتم دیانا و به یکی از بادیگارد ها سپردم و تک تیرانداز مو برداشتم توش و پر کردم سه چهارتا خشاب برداشتم و سمت در پشتی عمارت رفتم از نرده اظطراری بالا رفتم و اونجا کمپ کردم
دوربین اسنایپ و سمت یک آشنای غریبه نگه داشتم
خواستم شلیک کنم اما با دیدن تتو های یک دستش و استایلش
دستم خشک شد
اون.. اون جونگکوکه؟
همون مرد رویا های ا/ت؟
الان اون روی گونه دیانا خش انداخته بود؟
اگه من شلیک نکنم ا/ت خودش انتقام میگیره
دوربین اسنایپ و روش تنظیم کردم و دستم و دوباره روی ماشه گذاشتم
چشم هامو بستم و
با حرص ماشه رو فشردمش و تیر خلاص شد
بوی باروت توی فضا پیچید
بهترین بوو
شونه ام بخاطر لگد اسنایپ به عقب پرت شد
آروم چشم هامو باز کردم اما تیر به جونگکوک نخورده نبود
شوکه به جونگکوک نگاه میکردم
رد تیر و دنبال کرد و تا به من رسید پوزخندی زد کلتشو از توی جیبش درآورد و سمتم گرفت و
بوووم
.......
خب فعلا به همین بسنده کنید تا حالم بهتر شه
چون واقعا این روزا حال روحی مناسبی ندارم💔
امیدوارم درک کنین 🤍
𝘍𝘈𝘚𝘓 𝟑⃠
𝔓𝔞𝔯𝔱 16
کپشن با یک لمس اشتباه به پایین کشیده و دیده شد
«بعد از پنج سال که برای من ۵۰ هزار سال گذشت ، تونستم شرکت فروشگاه و حتی تولیدی خودم رو دوباره سرپا کنم. و این اتفاق خیلی کوچیک باعث شد ... کسی و که زندگیم و بهش مدیونم دوباره ملاقات کنم و بعد سال ها یاد اون خاطرات بیفتم ... توی شب های که زخمی میشدم و خون از همه جام چکه میکرد اون تنها کسی بود که با مهربونی و لطف بزرگش حال روحی و جسمیم رو بهبود میداد اون تنها کسی بود که بدون سرکوفت دوستم داشت ... درسته این گل از طرف همون پسره ، همون داداشی که توی همه سختی هام کنارم بود ، همونی که حال خوب الآنم و بهش مدیونم
ازت ممنونم مین یونگی!
I love you berader🤍»
برای کسی که صحنه سازی زندگی ا/ت و دیده این بهترین تشکریه که میتونه توی دنیا وجود داشته باشه اما برای منی که ریز تا درشت زندگیش رو میدونم
مطمئنم که
تمام جمله ها کلمه ها و حرف های این متن با پوزخند و کینه نوشته شده
وقتی مخاطبش بخونه کینه اش محکم به سمت گونه اش حمله میکنه و بهش سیلی میزنه
سیلی از جنس کینه ، افسوس ، غم ، درد و انتقام
صدای باز شدن در رشته افکارم رو پاره و سکوت اتاق و شکوند جثه ریز دیانا نمایان شد
عرق از سر و کولش میبارید روی صورتش خشی افتاده بود و یک قطره خون ازش جاری شده بود
با دیدن وضعیتش نگران سمتش رفتم و صورتشو با دستام قاب گرفتم
دیانا.. اینجا دیگه امن نیست سون وو زخمی وسط حیاط عمارته اوما نیست میخواستن به زور منو ببرن پاشو خاله باید بریم
گوشام درست میشنید؟
ا/ت نیست؟
امکانش هست نامرا هم نباشه؟
بلند شدم و با دو سمت اتاق نامرا رفتم
داشت خشابشو پر میکرد
که با صدای در سرشو بالا آورد
سمتم اومد و بوسه نرمی روی لب هام گذاشت و گفت
نامرا.. برو اینجا نمون خطر داره من و بورام هستیم
(خب یه توضیح بدهکارم بهتون اینجا چرا نامرا لب نیلا و بوسید خب باید بگم کهههه نامرا و نیلا هم و دوست دارن و این قسمت از فیک GL هستش)
بهش نگاهی خیره کردم و قطره اشکی از گوشه چشمم پایین اومد
به سرعت از اتاقش بیرون رفتم دیانا و به یکی از بادیگارد ها سپردم و تک تیرانداز مو برداشتم توش و پر کردم سه چهارتا خشاب برداشتم و سمت در پشتی عمارت رفتم از نرده اظطراری بالا رفتم و اونجا کمپ کردم
دوربین اسنایپ و سمت یک آشنای غریبه نگه داشتم
خواستم شلیک کنم اما با دیدن تتو های یک دستش و استایلش
دستم خشک شد
اون.. اون جونگکوکه؟
همون مرد رویا های ا/ت؟
الان اون روی گونه دیانا خش انداخته بود؟
اگه من شلیک نکنم ا/ت خودش انتقام میگیره
دوربین اسنایپ و روش تنظیم کردم و دستم و دوباره روی ماشه گذاشتم
چشم هامو بستم و
با حرص ماشه رو فشردمش و تیر خلاص شد
بوی باروت توی فضا پیچید
بهترین بوو
شونه ام بخاطر لگد اسنایپ به عقب پرت شد
آروم چشم هامو باز کردم اما تیر به جونگکوک نخورده نبود
شوکه به جونگکوک نگاه میکردم
رد تیر و دنبال کرد و تا به من رسید پوزخندی زد کلتشو از توی جیبش درآورد و سمتم گرفت و
بوووم
.......
خب فعلا به همین بسنده کنید تا حالم بهتر شه
چون واقعا این روزا حال روحی مناسبی ندارم💔
امیدوارم درک کنین 🤍
- ۲۸۶
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط