{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک معشوقه ی شیطان 🩸𓇼 ⋆.˚ 𓆉 𓆝 𓆡⋆.˚ 𓇼

فیک معشوقه ی شیطان 🩸𓇼 ⋆.˚ 𓆉 𓆝 𓆡⋆.˚ 𓇼
وقتی مادرش از اتاق رفت بیرون چند دقیقه گذشت جوکیونگ کوچولو
دودقیقه یه جا بند نشد پاشد و به سمت همون دری که مادرش چند بار تذکر داده بود.رفت.
ولی .... وقتی ... به سمت اون در رفت انگار یکی داشت صداش میکرد.
《 جوکیونگ کوچولو ... بیا داخل... نترس ...》
جوکیونگ که کنجکاو شده بود به سمت در رفت و نیرویی اون رو به سمت در کشید و انگار افتاد توی یک چاه ولی کم کم اون چاه روشن شد و اتاقی پر از نقاشی شد جوکیونگ از یکی از نقاشی ها خوشش اومد رفت نزدیک که یهو یه پسری قد بلند از اون تابلو بیرون اومد.
جوکیونگ فقط 4 سالش بود. معلوم بود که میترسه پس یه قدم عقب رفت
که پسر زانو زد و گفت : درود بر شما!
از امروز من خدمتگزار شما هستم.
جوکیونگ گفت : آقا... شما کی هستید؟!
اون پسر گفت : من ...خب ...منو ...در آینده میشناسی!... اما الان وقت اینه که
با هم بازی کنیم!
بعد اون پسر از جوکیونگ پرسید: راستی خوابی که دیشب دیدی رو یادته؟
جوکیونگ گفت: بله اونجا من پرواز کردم! اون پسر گفت : خب ....حالا...دوست داری پرواز کنی ؟😏...
جوکیونگ گفت : آره...اما چه‌جوری؟
پسر گفت : فقط کافیه بری جلوی پنجره و بپری !
جوکیونگ رفت لب پنجره و خواست بپره که یهو پسر دستش رو گرفت وگفت:یادم رفت بگم! لطفا دستت رو به من بده! جوکیونگ دستش رو به پسر داد! پسر یه بشکن زد که گل رزی توی دستش ضاهر شد! گل رو بوسید و گذاشت کف دست جوکیونگ که گل ناپدید شد و همون دقیقه نقاشی یک گل سرخ روی کف دست جوکیونگ پیدا شد.که پسر در گوش دختر گفت: لطفا در آینده منو در حافظه و قلبت پیدا کن.
نیکا گفت: چـیـ....《 اون پسر اصلا نزاشت نیکا حرفش تموم بشه که اون رو از پنجره حل داد بیرون.》مادر جوکیونگ توی حیاط مشغول راهبه بودکه...یهو با جسد دختر کوچولوش رو به رو شد!مادر جوکیونگ با ترس و لرز به سمت جسد بی جان و معصوم دخترش رفت! و اون رو بغل کرد یهو نگاهش به کف دست جوکیونگ افتاد و دید نقش گل رز سرخی روی دستش به وجود اومده! بعد با ترس و لرز، خیلی اروم گفت : چی؟ معشوقه ی شیطان!.....
《ببخشید دیر گذاشتم کار مهمی داشتم .ولی دوتا پارت میزارم.مرسی که حمایت میکنی.》
دیدگاه ها (۰)

عکس اولیه...

امروز توی سنندج یه پسر جوون که راننده بنز بوده، مورد حمله چن...

*🩷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🦋اون شب، جیمین شمع‌ها رو فوت کرد.🎂و درست همون لحظ...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

### 🗝️ پارت هفتم: لمسِ سرد خیانتسرمای کلید برنزی کف دستم حس ...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

رومان عشق پنهانی (پارت11)

پارت ۲۰ سعی کردم دستگیره رو دوباره فشار بدم، ولی انگار قفل ش...

گرگ و بره کوچکپارت ۳اتاقِ خوابِ تهیونگ مثلِ خودش بود؛ سرد، م...

پارت ۱۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط