{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اول: معامله‌ای با سایه‌ها

پارت اول: معامله‌ای با سایه‌ها

(روایت از زبان: دریا)

آسمون داشت سیاه می‌شد، همون‌جوری که همیشه وقتی برمی‌گشتم از سر کار، قلبم رو سنگین می‌کرد. کوله‌پشتی‌ام سنگین بود، نه به خاطر کتاب‌ها یا وسایلی که توش بود، بلکه به خاطر اون خستگیِ لعنتی که توی استخون‌هام نفوذ کرده بود. ۱۶ سالگیِ من، بوی عرق، کارِ سخت و دستانِ پینه‌بسته می‌داد. نه بوی اسباب‌بازی و نه بوی دنیای بچه‌ها.

همین‌طور که داشتم تو کوچه می‌رفتم، فکر می‌کردم فردا باید چطور با زن‌عمو بحث کنم که چرا پولِ نون رو کم داده. اما وقتی پام رو گذاشتم دم در خونه، یه چیزی درست نبود. سکوت… یه سکوتِ سنگین که انگار داشت خفه می‌کردت.

در رو که باز کردم، دیدم چراغ‌ها روشنن. زن‌عمو با یه لبخندِ مصنوعی و عجیب که به چشمام نمی‌اومد، بهم نگاه کرد. عموم هم اون گوشه ایستاده بود، اما چشم‌هاش رو نمی‌تونست مستقیم تو چشم‌های من نگه داره.
دیدگاه ها (۲)

پارت دوم

آپدیت توییتر اسکیز با چانیی اوپاا 🐺✨ ( گاهی به این فکر میکنم...

مرگ و زندگی پارت 4 :ا/ت اون صحنه رو دید اما خبر نداشت نامجون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط