{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکباره دلم گفت که بنویس کلامی

یکباره دلم گفت که بنویس کلامی
دروصف بلندمرتبه و شاه مقامی
دستی به روی سینه نهادم و نوشتم
ازمن به حسیــــــــــن بن علـــــے عرض سلامی
دیدگاه ها (۱)

زنی دیدم که در گودال میرفتپریشان خاطرواحوال میرفتگلی گم کرده...

من اگرنقاش بودم کربلارامیکشیدم...یک بیابان لاله ی سرخ،نینوار...

چیست دلچسب ترین عیدی ما از زهرا...اربعین باپسرش صحن ابا عبدا...

عاشقان کم کم به شوروالتهاب افتاده اندفکر عودوچای واسپندوگلاب...

🌹 صلوات خاصه امام رضا (ع)🌹 🌹تاخراسان راهی نیست...🌹دست بر سین...

هدیه به عزیزان آسمانی

قصه پانزدهم: امام حسین (ع) زمینه ها (قسمت پایانی)

ایشان در سال ۱۲۳۹ هـ . ق در روستای شوند درگزین از توابع همدا...

قصه نوزدهم: یاران امام حسین (ع) (بخش اول)

جادویی به نام عشق

بسیار مهم.اولین لبیک به مردی که قیام نکرد.نماز مغرب و عشا را...

یکباره دلم گفت که بنویس کلامی دروصف بلندمرتبه وشاه مقامی د...

یکباره دلم گفت که بنویس کلامیدروصف بلندمرتبه وشاه مقامیدستی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط