{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در کنار ساحل قدم میزدم و میخواستم به جایی دیگر بروم که در

در کنار ساحل قدم میزدم و میخواستم به جایی دیگر بروم که درخش چیزی از فاصله دور توجهم را به خود جلب کرد.
جلوتر رفتم تا به شیء درخشان رسیدم.

نگاه کردم دیدم یه قوطی نوشابه است،با خودم فکر کردم در زندگی چند بار چیزهای بی ارزش من را فریب داده و من را از مسیر اصلی خودم غافل کرده است
و وقتی به آن رسیدم دیدم که چقدر بیهوده بوده است.

ولی آیا اگر به سمت آن شیء بی ارزش نمیرفتم ، واقعا می فهمیدم که بی ارزش است؟!
یا سالها حسرت آن را میخوردم!

👤#hastm_hanooz
دیدگاه ها (۰)

با نیمه عاشق‌ها ننشین. به نیمه‌ رفیق‌ها اعتماد نکن.نصفه‌نیمه...

ناراحت شدن، دسـت مـــا نیست، اما ....ناراحت ماندن دست ماست. ...

وقتی میگم مثل آهنگام دوستت دارم ، یعنی همیشه میخام که باشی ،...

هرروز روزپدراست روزت خجسته باد

پارت ۷ راز ستارۀ درخشان

𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗𝕻𝖆𝖗𝖙 3نیم ساعت بعد از اون تماس، نور ماشین سفیدی تاریک...

« عشق یک‌طرفه » Part 5 ( ویوی یونگی ) نامه را که تمام کردم،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط