نیم ساعت بعد از اون تماس نور ماشین سفیدی تاریکی جاده ناشناس و شکافت
𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗
𝕻𝖆𝖗𝖙 3
نیم ساعت بعد از اون تماس، نور ماشین سفیدی تاریکی جاده ناشناس و شکافت.
ماشین جلوی پای جِین ایستاد و شیشه دودی پایین اومد.
'ویو جِین'
وقتی شیشه پایین اومد تهیونگ و دیدم که با چهره نگران بهم گفت سوار شم با یه پسر دیگه که سرش تو گوشی بود.
نشستم تو ماشین که
تهیونگ بهم نگاه کرد و شروع به سوال پرسیدن کرد
"بگو ببینم دقیق چه اتفاقی افتاد؟"
با حرکت کردن ماشین شروع به صحبت کردم.
تهیونگ نگاه مطمئنش و به جاده داد
"از پدر بعيد نبود. از همون روز اول بهت حس خوبی نداشت"
نگاهم و بهش دادم با تندخویی گفتم
"منظورت چیه؟ حالا چون دسته کوفتیم شده امگا به این معنیه که حق با اونه؟"
تهیونگ نگاه شوکه ای بهم کرد و سریع نگاهش به جاده داد
"نه، معلومه که نه."
__________________________
بعد از رسیدن به خونش از ماشین پیاده شدم و جلوی پله های در ورودی ایستادم
"کس دیگه ای هم اینجا زندگی میکنه؟"
به محض اینکه این و گفتم در باز شد و پسری به ظاهر باغل تر و موأدبانه خم شد و سلام کرد
"سلام جِین. من نامجون هستم."
لبخند صمیمانه ث دستپاچه ای زدم و گفتم
"خوشبختم."
لحظه ای مکث کرد و بو کشید
"اوه...چه بوی خوبی میدی"
و خندید.
لحنش طوری نبود که نگرانم کنه. دوستانه و صمیمی.
بعد از رفتن داخل و آشنا شدن با پسرا حسابی خسته بودم بنابراین پرسیدم.
"ببخشید...اتاق خالی هست؟ کجا میتونم بمونم؟"
تهیونگ سرش و بالا اورد و گفت
"طبقه بالا اتاق آخر راهرو سمت راست...شایدم چپ نمیدونم."
ابرویی بالا انداختم و رفتم سمت طبقه بالا.
راهرو دراز و بلند بود با دیوار های سرمه ای و فرش مشکی و چراغ های کوچکی که بالای هر اتاق نور ضعیفی میداد.
وقتی به نزدیکی آخر راهرو رسیدم تردید کردم.
دو اتاق کمی دور تر از بقیه در آخر راهرو بود.
با توجه به گفته تهیونگ اول در سمت راست و باز کردم.
یه اتاق تقریبا تاریک و خالی بود.
با خودم گفتم شاید منظورش اینجا باشه.
کمی که جلوتر رفتم صدای بم شخصی توجهم و جلب کرد.
"همیشه بدون اجازه وارد اتاق دیگران میشی؟"
𝕻𝖆𝖗𝖙 3
نیم ساعت بعد از اون تماس، نور ماشین سفیدی تاریکی جاده ناشناس و شکافت.
ماشین جلوی پای جِین ایستاد و شیشه دودی پایین اومد.
'ویو جِین'
وقتی شیشه پایین اومد تهیونگ و دیدم که با چهره نگران بهم گفت سوار شم با یه پسر دیگه که سرش تو گوشی بود.
نشستم تو ماشین که
تهیونگ بهم نگاه کرد و شروع به سوال پرسیدن کرد
"بگو ببینم دقیق چه اتفاقی افتاد؟"
با حرکت کردن ماشین شروع به صحبت کردم.
تهیونگ نگاه مطمئنش و به جاده داد
"از پدر بعيد نبود. از همون روز اول بهت حس خوبی نداشت"
نگاهم و بهش دادم با تندخویی گفتم
"منظورت چیه؟ حالا چون دسته کوفتیم شده امگا به این معنیه که حق با اونه؟"
تهیونگ نگاه شوکه ای بهم کرد و سریع نگاهش به جاده داد
"نه، معلومه که نه."
__________________________
بعد از رسیدن به خونش از ماشین پیاده شدم و جلوی پله های در ورودی ایستادم
"کس دیگه ای هم اینجا زندگی میکنه؟"
به محض اینکه این و گفتم در باز شد و پسری به ظاهر باغل تر و موأدبانه خم شد و سلام کرد
"سلام جِین. من نامجون هستم."
لبخند صمیمانه ث دستپاچه ای زدم و گفتم
"خوشبختم."
لحظه ای مکث کرد و بو کشید
"اوه...چه بوی خوبی میدی"
و خندید.
لحنش طوری نبود که نگرانم کنه. دوستانه و صمیمی.
بعد از رفتن داخل و آشنا شدن با پسرا حسابی خسته بودم بنابراین پرسیدم.
"ببخشید...اتاق خالی هست؟ کجا میتونم بمونم؟"
تهیونگ سرش و بالا اورد و گفت
"طبقه بالا اتاق آخر راهرو سمت راست...شایدم چپ نمیدونم."
ابرویی بالا انداختم و رفتم سمت طبقه بالا.
راهرو دراز و بلند بود با دیوار های سرمه ای و فرش مشکی و چراغ های کوچکی که بالای هر اتاق نور ضعیفی میداد.
وقتی به نزدیکی آخر راهرو رسیدم تردید کردم.
دو اتاق کمی دور تر از بقیه در آخر راهرو بود.
با توجه به گفته تهیونگ اول در سمت راست و باز کردم.
یه اتاق تقریبا تاریک و خالی بود.
با خودم گفتم شاید منظورش اینجا باشه.
کمی که جلوتر رفتم صدای بم شخصی توجهم و جلب کرد.
"همیشه بدون اجازه وارد اتاق دیگران میشی؟"
- ۱۶۳
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط