{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناپلئون گمشده (فصل سوم)

ناپلئون گمشده (فصل سوم)

پارت ۱

از کجا شروع کنم؟

شاید از روزی که اون اوما رفت. نه، از روز بعدش. روزی که مادربزرگ می-سوک خبر را شنید. صورتش سفید شد. دستش را گذاشت روی سینه‌اش. نفسش بند آمد. افتاد. سکته کرد. درجا مرد.

همین. نه بیمارستان. نه آمبولانس. نه خداحافظی. فقط افتاد و رفت. انگار با رفتن اون اوما، همه چیز داشت تموم می‌شد. انگار اون، نفس کشیدن مادربزرگ بود. وقتی رفت، نفس هم رفت.

نوک... سون-اوک. اون پیرزن مهربونی که همیشه توی آشپزخانه آواز می‌خواند، بعد از رفتن اون اوما، زیادی پیر شد. یک روز صبح گفت «می‌رم شهرم. چند روزی.» رفت. اما زیاد دووم نیاورد. سه روز بعد، خبر مردنش را آوردند. تنها. توی همون خونه قدیمی‌اش. بدون هیچکس.

پدر... از اون روز به بعد، پدر عوض شد. نه یکدفعه. کم کم. ساکت‌تر. سردتر. یه روز صبح، دیگه نمی‌گذاشت کسی اسم اون اوما رو بیاره. می‌گفت «اون هر*زه مادر تو نیست. اون کسی نیست که ولت کرد رفت.»

من سئول. نوزده سالمه. شبیه پدرم. ولی چشمهام شبیه اون اوماست. این را پدرم می‌گوید. وقتی مست می‌شود. فکر می‌کند من خوابم. می‌آید کنار تختم. نگاهم می‌کند. زیر لب می‌گوید «چشماش مثل توئه. لعنتی. حتی بعد از رفتنت، بازم توی چشماش نشستی.»

برفی... برفی دیگه اون برفی سابق نیست. پیر شده. نمی‌دود. فقط می‌خوابد. گاهی بیدار می‌شود. نگاهم می‌کند. بعد دوباره می‌خوابد. انگار منتظر چیزی است. یا کسی.

چند سال پیش، پدر تصمیم گرفت برویم. از اون عمارت بزرگ، با اون دیوارهای سفید و باغچه‌ای که من توش با برفی برف بازی می‌کردم. پاک رفتیم. عمارت جدید. کوچک‌تر. ساده‌تر. سردتر.

اما اون عمارت قدیمی... هنوز هست. دست نخورده. کسی نرفته توش. میزها سر جاش. عکسها روی دیوار. اون قاب عکس کریسمس که با هم انداختیم، هنوز روی طاقچه است. گهواره سئول؟ هنوز توی اتاق من است. اسباب‌بازی‌های قدیمی. عروسک خرسی‌ام. همه چی. انگار زمان توی اون عمارت ایستاده. ولی ما... ما جلو آمدیم. بدون اون اوما. بدون مادربزرگ. بدون نوک.

حالا توی این عمارت جدیدیم. من و پدر و برفی. سه نفر. یه خانواده نصفه نیمه. پدر هر روز می‌رود سر کار. برمی‌گردد. شام می‌خوریم. حرف نمی‌زنیم. فقط صداهای قاشق و چنگال. برفی گاهی زیر میز آه می‌کشد. من گاهی به پدر نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم اون روزی که مادرم رفت، چی توی سرش گذشت؟ چطور کسی که اینقدر دوستش داشت، یکدفعه ازش متنفر شد؟

نمی‌دونم. شاید هیچوقت هم نمی‌دونم.

اما اینو می‌دونم. امشب، توی اتاق جدیدم، نمی‌تونم بخوابم. پدر رفته توی اتاقش. برفی کنارم خوابیده. من به سقف نگاه می‌کنم. به نور ماه که از لای پرده می‌آید. به یادداشتی که زیر بالشم گذاشتم. یادداشتی که سالها پیش، اون اوما برام نوشته بود. هیچوقت به کسی نشانش ندادم. نه پدرم. نه هیچکس.

رویش نوشته: «سئول عزیزم، اگه یه روز خواستی منو پیدا کنی، برو به اون عمارت قدیمی. اتاق خودم. زیر کمد. اونجا چیزی هست که کمکت می‌کنه.»

نمی‌دونم چی هست. ولی فردا صبح، قبل از اینکه پدر بیدار بشه، می‌رم. شاید هیچی پیدا نکنم. شاهم ... شاید همه چی عوض بشه.

برفی توی خواب پاهایش را تکان داد. شاید داشت سگی می‌دید که توی عمارت قدیمی می‌دوید. شاید داشت همون روزهای برفی را می‌دید. روزهایی که هنوز همه چیز خراب نشده بود.

چشم بستم. تا صبح. تا تصمیم. تا شاید.

[نویسنده: یعنی چجوری توصیف کنم، زدید منو جررررر دادید از بس گفتید که فصل سوم رو آپ کن.😂
نمیدونم چرا از این عکس تهکوک که برای کاور فصل سوم گذاشتم خیلی خوشم میاد وایب شمال رفتن هاشون رو توی رمان بهم میده.
اینم از فصل سوم امیدوارم که ازش لذت ببرید⭐️]
دیدگاه ها (۱۳)

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۲صبح زود بود. هوا هنوز روشن نشده...

پروف عوض شد.گم‌مون نکنید⭐️ @park_rona_bts

آنچه در فصل سوم «ناپلئون گمشده» خواهید دید:«جونگ کوک می‌دونی...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۴۷یک روز صبح، سئول زودتر از همیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط