ناپلئون گمشده (فصل سوم)
ناپلئون گمشده (فصل سوم)
پارت ۴
سه روز بعد، تهیونگ خونه موند.
صبح زود بیدار شد. سئول هنوز خواب بود. رفت آشپزخانه. تخممرغ پخت. نان تست کرد. قهوه درست کرد. گذاشت روی میز. بعد رفت دم در اتاق سئول. در زد.
«عزیزم، بیدار شی. صبحونه حاضر.»
صدایی از داخل نیامد. تهیونگ لبخند زد. در را باز کرد. سئول توی تخت بود. برفی هم کنارش. هر دو خواب بودند. تهیونگ رفت کنار تخت نشست. دستش را گذاشت روی موهای سئول.
«جان بابا... بیدار شو.»
سئول چشم باز کرد. «پدر؟ شما خونهاید؟ سر کار نرفتید؟»
«نه. امروز خونهام. گفتم بریم یه کاری.»
سئول نشست. «چی؟»
«بعد صبحونه میگم.»
نشستند سر میز. سئول تخممرغ میخورد. برفی زیر میز منتظر بود تا چیزی بیفتد. تهیونگ قهوه میخورد.
«پدر.»
«ها؟»
«برفی دیگه زیر میز نمیاد. زانوهاش درد میکنه.»
تهیونگ زیر میز را نگاه کرد. برفی نبود. رفت روبهروی سئول نشسته بود. تهیونگ خندید.
«پیر شده. مثل من.»
سئول نگاه کرد. «پدر شما پیر نیستید.»
تهیونگ دستش را گذاشت روی ریش چند روزهاش. «احساس میکنم پیر شدم. اون روز که رفتم عمارت قدیمی، وقتی عکس تو رو دیدم... بچه بودی. حالا نوزده سالته. کجا رفت اون روزها؟»
سئول نگاهش کرد. «نرفتن پدر. هنوز توی همون عمارتن. توی اون عکسا. توی خاطرهها.»
تهیونگ قهوه را گذاشت زمین. به پنجره نگاه کرد. آفتاب تازه زده بود.
«میخوام برم اون عمارت. چند تا مدارک اونجاست. وسایلت هم مونده. اگه میخوای بیا باهام.»
سئول چند ثانیه نگاهش کرد. «میام.»
برفی سرش را بلند کرد. سئول نگاه کرد به برفی. «تو بمون عزیزم. زیادی پیر شدی برای سفر.»
برفی دوباره سرش را گذاشت روی پنجههایش. حرفش را فهمیده بود. سئول و تهیونگ نگاه هم کردند. هیچکدام حرف نزدند. ولی خوب بود. ساده. بیدردسر. پدر و پسر. و سگی که پیر شده بود ولی هنوز بود. مثل خاطرهها. مثل امید.
بعد از صبحونه، تهیونگ ظرفها را شست. سئول کمکش کرد. برفی نگاه میکرد. وقتی تمام شد، تهیونگ رفت لباس بپوشد. سئول رفت توی اتاقش. در را بست. زیر بالش را نگاه کرد. یادداشت مادرش هنوز آنجا بود.
«سئول عزیزم، اگه یه روز خواستی منو پیدا کنی، برو به اون عمارت قدیمی. اتاق خودم. زیر کمد. اونجا چیزی هست که کمکت میکند.»
رفته بود. چیزی پیدا نکرده بود. اما شاید دوباره برود. شاید با پدر. شاید تنها. نمیدانست. یادداشت را تا کرد. گذاشت توی جیبش.
از اتاق بیرون آمد. تهیونگ توی راهرو ایستاده بود. کلیدها دستش.
«آمادهای؟»
«آماده.»
رفتند. برفی تنها ماند. زیر نور آفتاب. دم تکان نداد. فقط خوابید. شاید داشت سگی میدید که روزی توی عمارت قدیمی میدوید. شاید هم داشت به روزهای خوب فکر میکرد. روزهایی که همه با هم بودند. روزهایی که هنوز جای امید بود.
پارت ۴
سه روز بعد، تهیونگ خونه موند.
صبح زود بیدار شد. سئول هنوز خواب بود. رفت آشپزخانه. تخممرغ پخت. نان تست کرد. قهوه درست کرد. گذاشت روی میز. بعد رفت دم در اتاق سئول. در زد.
«عزیزم، بیدار شی. صبحونه حاضر.»
صدایی از داخل نیامد. تهیونگ لبخند زد. در را باز کرد. سئول توی تخت بود. برفی هم کنارش. هر دو خواب بودند. تهیونگ رفت کنار تخت نشست. دستش را گذاشت روی موهای سئول.
«جان بابا... بیدار شو.»
سئول چشم باز کرد. «پدر؟ شما خونهاید؟ سر کار نرفتید؟»
«نه. امروز خونهام. گفتم بریم یه کاری.»
سئول نشست. «چی؟»
«بعد صبحونه میگم.»
نشستند سر میز. سئول تخممرغ میخورد. برفی زیر میز منتظر بود تا چیزی بیفتد. تهیونگ قهوه میخورد.
«پدر.»
«ها؟»
«برفی دیگه زیر میز نمیاد. زانوهاش درد میکنه.»
تهیونگ زیر میز را نگاه کرد. برفی نبود. رفت روبهروی سئول نشسته بود. تهیونگ خندید.
«پیر شده. مثل من.»
سئول نگاه کرد. «پدر شما پیر نیستید.»
تهیونگ دستش را گذاشت روی ریش چند روزهاش. «احساس میکنم پیر شدم. اون روز که رفتم عمارت قدیمی، وقتی عکس تو رو دیدم... بچه بودی. حالا نوزده سالته. کجا رفت اون روزها؟»
سئول نگاهش کرد. «نرفتن پدر. هنوز توی همون عمارتن. توی اون عکسا. توی خاطرهها.»
تهیونگ قهوه را گذاشت زمین. به پنجره نگاه کرد. آفتاب تازه زده بود.
«میخوام برم اون عمارت. چند تا مدارک اونجاست. وسایلت هم مونده. اگه میخوای بیا باهام.»
سئول چند ثانیه نگاهش کرد. «میام.»
برفی سرش را بلند کرد. سئول نگاه کرد به برفی. «تو بمون عزیزم. زیادی پیر شدی برای سفر.»
برفی دوباره سرش را گذاشت روی پنجههایش. حرفش را فهمیده بود. سئول و تهیونگ نگاه هم کردند. هیچکدام حرف نزدند. ولی خوب بود. ساده. بیدردسر. پدر و پسر. و سگی که پیر شده بود ولی هنوز بود. مثل خاطرهها. مثل امید.
بعد از صبحونه، تهیونگ ظرفها را شست. سئول کمکش کرد. برفی نگاه میکرد. وقتی تمام شد، تهیونگ رفت لباس بپوشد. سئول رفت توی اتاقش. در را بست. زیر بالش را نگاه کرد. یادداشت مادرش هنوز آنجا بود.
«سئول عزیزم، اگه یه روز خواستی منو پیدا کنی، برو به اون عمارت قدیمی. اتاق خودم. زیر کمد. اونجا چیزی هست که کمکت میکند.»
رفته بود. چیزی پیدا نکرده بود. اما شاید دوباره برود. شاید با پدر. شاید تنها. نمیدانست. یادداشت را تا کرد. گذاشت توی جیبش.
از اتاق بیرون آمد. تهیونگ توی راهرو ایستاده بود. کلیدها دستش.
«آمادهای؟»
«آماده.»
رفتند. برفی تنها ماند. زیر نور آفتاب. دم تکان نداد. فقط خوابید. شاید داشت سگی میدید که روزی توی عمارت قدیمی میدوید. شاید هم داشت به روزهای خوب فکر میکرد. روزهایی که همه با هم بودند. روزهایی که هنوز جای امید بود.
- ۹۱۹
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط