امروز من را در آیینه دیدم

امروز من را در آیینه دیدم ...
چقدر دلم به حال ِ من سوخت
آن من است ؟ منی که من بود؟
نمیدانم ...
به گمانم او هم نمیدانست
چشمانمان که به نگاه ِ هم گره خورد
اشک ...
و اشک ،
زجه زدیم به حال اویی که من بود
انگار همزمان با هم آرزوی ِ مرگ کردیم
نفسمان رفت
روح از تنمان گریخت
جانمان به لب آمد
اما باز زندگی ...
زندگی دست از سرمان بر نداشت
کاش میشد او را  بگیرم و برویم به ناکجا آبادی ،
آبادی ِ خودمان
فقط من و اویی که من بود
کاش آبادی ِ ویرانمان همین نزدیکی بود


#میم_بهادری
دیدگاه ها (۶)

شب را بسان‌ پرده ایی کنار زدم غم را زِجان بی‌جانِ‌خود پس زده...

عمر مان رفت دلمان به بی دلی رسیدجانمان به دوا محتاج شد روحما...

گویی دیوار ها دارند میبلعند مرا درمیان تنهایی شبم  در آغوش م...

روز هایم تاریک تر از شب شب هایم شلوغ تر از روز شب و روزم در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط