{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خدمتکارمن

خدمتکارمن
پارت21
که باعث شد تموم دخترا سریع برن بغل پسرا
پسرا اول توی شک بودن ولی بعد خندیدن و معشوقه هاشونو توی بغل گرفتن
+ب.. بینم اون صدای چی بود؟
چویا از پنجره نگاهی به بیرون انداخت
_چیزخاصی نبود فقط یه رعدوبرق بود
+آها کی اینطور
«میشه بقیه فیلمو توی بغل شماها ببینیم؟»
«البته که مشکلی نداره»
توی بغل معشوقه هاشون بودن و درحال تماشای فیلم بودن
فیلم تموم شد
«نیکولایِ گلم»
«موری قشنگم»
«آتسوشی عزیزم»
«عشقم دازای»
واسشون عجیب بود که چرا جوابشونو نمیدن به خاطر همین نگاهی بهشون انداختن
عشق هرکدوم به آرومی توی بغلش خوابش برده بود
لبخندی زدن و به آرومی گونه های معشوقه هاشونو بوسیدن
بغلشون کردن و به سمت اتاق رفتن
چویا دازایو روی تخت گذاشت و از اتاق رفت بیرون که فئودورو دید
«ببینم چویا میشه یه دست از لباسای دازایو بدی فکرکنم نیکولای زیاد توی این لباس راحت نیس
«آره اگه اشکالی نداره یه دست لباسم به موری بده»
«میشه یدونم بدی به من آتسوشی راحت نیس»
_باشه باشه فکرکنم دازای مشکلی داشته باشه
رفت توی اتاق دازایو و چهاردست لباس برداشت و هرکدومشو داد به یکی
رفت توی اتاق
لباسای دازایو بیرون آورد و لباسای راحتی رو تن دازای کرد و دارازش کرد روی تخت
لباسای خودشم بیرون آورد و لباس راحتی پوشید
کنار دازای دراز کشید و توی بغلش گرفت و خوابید
از خواب بیدار شد و دید که دازای هنوز خوابیده
لبخندی زد و سمت دستشویی رفت
از دستشویی اومد بیرون دید که دازای روی تخت نشسته و چشماش به زور بازه
سمتش رفت و جلوی پاش نشست و بهش نگاه کرد
_صبح بخیر
به زور چشماشو باز کرد و بهش نگاه کرد
+صبح بخیر
بهش خندید و بغلش کرد و بردش سمت......
دیدگاه ها (۱۵)

خدمتکارمنپارت20 با تعجب و البته کنی عصبانیت به دازای خیره شد...

خدمتکارمنپارت19که یهو فوکوزاوا دستشو روی چونه ی موری گذاشت و...

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط