{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۴

پارت ۱۴
از زبون نفس
ساعت ۶ بود که کامل حاضر بودم و رفتیم دم در کنار پسرا و راه افتادیم .

یکم که گذشت رسیدیم و دوباره روز از نو و روزی از نو .

ترنم : ارشام اون کتابا رو خوندی ؟

آرشام : نه میخواستم یه روز بشه که همه با هم بخونیم .

متین : میگم ما که طبق بالا رو نگشتیم ـ بیاین بریم اون جا رو بگردیم

همه رفتیم سمت بالا و خیلی خوشحال شدم چون اون جا مث پایین نبود و تمیز بود . اه دیگه داشت حالم از جنازه و تیکه بدن به هم میخورد .

ولی خداییش خونه هه عمارت بودا . همه اتاق ها رو گشتیم . خالی بود . رفتیم سمت اشپز خونه .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از زبون ارشام
رفتیم تو اشپز خونه . و البته از اون جایی که این رادوین فضول تر از این حرفا بود همه جا رو داشت میگشت .

من : رادوین داداش بیا تو دم در بده.

رادوین : نه داداش خوبه راحتم .

من : تو که کلا همیشه راحت بودی .

همونطور که داشت میگشت جواب منم میداد : به تو رفتم داداش .

من : یعنی سنگ پا قزوینو گذاشتی تو جیبت .

رادوین : تو ام یه زکی بهش گفتی .

من : مگه مث تو ام .

رادوین : عهههههه انقدر نحرف بزار من کارمو بکنم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از زبون رادوین .

تو اشپزخونه که رفتیم یه حس خیلی بدی بهم دست داد . حس میکردم یه چیزی اینجا هست . پس تصمیم گرفتم همه جا رو

بگردم .

اول رفتم سر کابینت ها . همش خالی بود . یه چند تاش دو سه تا بشقاب و لیوان بود .

کاری به اونا نداشتم .

این ارشامم هی حرف میزد و نمیذاشت کارمو بکنم . و دقت داشته باشم . کم مونده بود برم دهنشو چسب بزنم .

میخواستم برم سر یخچال که دیدم درش قفله . جرقه ای توی ذهنم زد . خودم میدونستم تا یهو یه چیزی میاد تو ذهنم چشمام برق

میزنه و رنگ ابیش میاد تو چشم .

یادمه اون روز قاطی یه سری عکس که از اون اتاق پایین اوردیم تو خونه یه کلید بود . حدس میزدم مال اینجا باشه .

من : ارشام اون کلیده همراهته ؟

ارشام : اره ولی نگو که میخوای به این یخچال بزنی .

من : امتحانش ضرر نداره ـ ما باید هر قفلی رو امتحان کنیم .

کلید و داد دستم و من زدم به فقل یخچال . اخه من موندم کدوم ادم عاقلی یخچال رو قفل میکنه .

درش با صدای تیک باز شد ـ ولی باز هم لبخند های ما به لب ماسید ...
دیدگاه ها (۳)

پارت ۱۵ از زبون متین وای چرا این جا این طوریههههههههههههه اه...

پارت ۱۳ از زبون هلیا شب شده بود و نفس یکم بهتر بود . اصلا مع...

❤ ❤ ❤

عاقا من و دو تا از رفیقام چند روز پیش رفتیم کتابخونه من دو ت...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط