#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
𝗽𝗮𝗿𝘁 1
مدرسهای که نباید واردش میشدم
ویو لی اتیلدا`
اولین چیزی که دربارهی مدرسهی جدیدم فهمیدم این بود که هیچکس دربارهی طبقهی سوم حرف نمیزد
نه معلمها
نه دانشآموزها
حتی وقتی از مسئول دفتر پرسیدم کلاس من کجاست، برای چند ثانیه به صورتم خیره شد و بعد، بدون هیچ توضیحی، مسیر دیگری رو نشونم داد
همون لحظه فهمیدم این مدرسه قرار نیست جای معمولیای باشه
ماشین جلوی دروازهی بزرگ مدرسه توقف کرد.
از پنجره به ساختمان قدیمی و بزرگی که مقابلم بود نگاه کردم دیوارهای سنگی تیره، پنجرههای بلند و درختهایی که تقریباً تمام حیاط را پوشانده بودند
روی سردر مدرسه نوشته شده بود:
"آکادمی خصوصی هانول"
اسمش رو قبلاً شنیده بودم
مدرسهای معروف با دانشآموزهایی از خانوادههای ثروتمند و قدرتمند..
اما چیزی که هیچکس دربارهاش حرف نمیزد، اتفاقی بود که پنج سال پیش در همین مدرسه افتاده بود
یک دانشآموز ناپدید شده بود!
بدون هیچ ردی..
و پروندهاش هنوز هم حل نشده باقی مانده بود
در رو باز کردم و از ماشین پیاده شدم
هوای سرد صبح صورتم را لمس کرد
کیفم را روی شانهام انداختم و به سمت در ورودی حرکت کردم
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای دو نفر را شنیدم...
«هی، اون همون دانشآموز جدیده؟»
«آره، فکر کنم از امروز میاد اینجا»
«عجیبه...»
«چی عجیبه؟»
صدای نفر دوم آرامتر شد
«فامیلیش»
ایستادم
ناخودآگاه برگشتم
اما آن دو نفر سریع نگاهشان را از من گرفتند و وارد ساختمان شدند
ابروهایم را درهم کشیدم
فامیلی من چه مشکلی داشت؟
لی..
یک فامیلی کاملاً معمولی
حداقل تا جایی که من میدانستم
وارد ساختمان شدم
راهرو پر از دانشآموز بود اما چیزی در فضا عجیب به نظر میرسید...
بیشتر نگاهها روی من بود
بعضیها پچپچ میکردن
بعضیها فقط نگاه میکردن
و بعضیها...
به نظر میرسید از دیدن من خوشحال نبودن
«تو باید لی اتیلدا باشی.»
صدای دختر جوانی باعث شد برگردم
دختری با موهای بلند و لبخندی دوستانه مقابلم ایستاده بود
«بله»
«من سوهیام، مسئول کلاس، معلم گفت تو رو به کلاس ببرم»
لبخند کوتاهی زدم
«ممنون»
همراهش راه افتادم
هنوز چند قدم نرفته بودیم که صدای خندهی چند پسر از انتهای راهرو اومد
...... 🦖⚧
۲۵ لایک ۷ بازنشر
کامنت های خوشکل تون رو ببینم فرشتم انرژی بگیره
𝗽𝗮𝗿𝘁 1
مدرسهای که نباید واردش میشدم
ویو لی اتیلدا`
اولین چیزی که دربارهی مدرسهی جدیدم فهمیدم این بود که هیچکس دربارهی طبقهی سوم حرف نمیزد
نه معلمها
نه دانشآموزها
حتی وقتی از مسئول دفتر پرسیدم کلاس من کجاست، برای چند ثانیه به صورتم خیره شد و بعد، بدون هیچ توضیحی، مسیر دیگری رو نشونم داد
همون لحظه فهمیدم این مدرسه قرار نیست جای معمولیای باشه
ماشین جلوی دروازهی بزرگ مدرسه توقف کرد.
از پنجره به ساختمان قدیمی و بزرگی که مقابلم بود نگاه کردم دیوارهای سنگی تیره، پنجرههای بلند و درختهایی که تقریباً تمام حیاط را پوشانده بودند
روی سردر مدرسه نوشته شده بود:
"آکادمی خصوصی هانول"
اسمش رو قبلاً شنیده بودم
مدرسهای معروف با دانشآموزهایی از خانوادههای ثروتمند و قدرتمند..
اما چیزی که هیچکس دربارهاش حرف نمیزد، اتفاقی بود که پنج سال پیش در همین مدرسه افتاده بود
یک دانشآموز ناپدید شده بود!
بدون هیچ ردی..
و پروندهاش هنوز هم حل نشده باقی مانده بود
در رو باز کردم و از ماشین پیاده شدم
هوای سرد صبح صورتم را لمس کرد
کیفم را روی شانهام انداختم و به سمت در ورودی حرکت کردم
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای دو نفر را شنیدم...
«هی، اون همون دانشآموز جدیده؟»
«آره، فکر کنم از امروز میاد اینجا»
«عجیبه...»
«چی عجیبه؟»
صدای نفر دوم آرامتر شد
«فامیلیش»
ایستادم
ناخودآگاه برگشتم
اما آن دو نفر سریع نگاهشان را از من گرفتند و وارد ساختمان شدند
ابروهایم را درهم کشیدم
فامیلی من چه مشکلی داشت؟
لی..
یک فامیلی کاملاً معمولی
حداقل تا جایی که من میدانستم
وارد ساختمان شدم
راهرو پر از دانشآموز بود اما چیزی در فضا عجیب به نظر میرسید...
بیشتر نگاهها روی من بود
بعضیها پچپچ میکردن
بعضیها فقط نگاه میکردن
و بعضیها...
به نظر میرسید از دیدن من خوشحال نبودن
«تو باید لی اتیلدا باشی.»
صدای دختر جوانی باعث شد برگردم
دختری با موهای بلند و لبخندی دوستانه مقابلم ایستاده بود
«بله»
«من سوهیام، مسئول کلاس، معلم گفت تو رو به کلاس ببرم»
لبخند کوتاهی زدم
«ممنون»
همراهش راه افتادم
هنوز چند قدم نرفته بودیم که صدای خندهی چند پسر از انتهای راهرو اومد
...... 🦖⚧
۲۵ لایک ۷ بازنشر
کامنت های خوشکل تون رو ببینم فرشتم انرژی بگیره
- ۶.۹k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط