{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚

𝗽𝗮𝗿𝘁 2
یکی از اون‌ها به دیوار تکیه داده بود
موهای تیره نگاه سرد و صورتی که حتی بدون هیچ حالت خاصی، بیش از حد جدی به نظر می‌رسید
پسری که کنار او ایستاده بود آرام چیزی گفت
پسر مو تیره نگاهش را به سمت من چرخاند برای چند ثانیه چشم‌هایمان به هم گره خورد نگاهش عجیب بود
نه مثل بقیه
انکار داشت سعی می‌کرد چیزی را در چهره‌ام پیدا کنه
بعد بدون اینکه چیزی بگوید نگاهش را از من گرفت
سوهی آهسته گفت:
«اون جئون جونگکوکه»
«اتیلدا: آها»
«بهتره زیاد بهش نزدیک نشی»
با تعجب نگاهش کردم
«اتیلدا: چرا؟»
سوهی مکث کرد
«فقط... بهتره»
قبل از اینکه بتونم سؤال دیگری بپرسم صدای زنگ مدرسه در راهرو پیچید
و همان لحظه در انتهای راهرو چشمم به چیزی افتاد
یک تابلوی قدیمی
روی آن عکس چند دانش‌آموز قرار داشت
عکس مربوط به پنج سال قبل بود
بی‌اختیار چند قدم به سمتش رفتم
در ردیف دوم عکس پسری ایستاده بود که چهره‌اش برایم آشنا بود
خیلی آشنا
نگاهم روی اسم‌های زیر عکس ثابت ماند
و بعد...
قلبم برای یک لحظه ایستاد
لی سونگ‌هو
نام خانوادگی من
دستم سرد شد
سونگ‌هو...
این اسم را می‌شناختم
خیلی خوب
چون مادرم سال‌ها پیش یک بار درباره‌ی او به من گفته بود
«گفت وگو چند سال پیش، مادر اتیلدا: اتیلدا اگر روزی کسی درباره‌ی سونگ‌هو ازت پرسید بگو هیچ‌چیز نمی‌دونی»
آن موقع فقط هفت سالم بود
و هیچ‌وقت نفهمیده بودم منظورش چیه
تا امروز
پشت سرم صدایی اومد
«نباید به اون عکس نگاه کنی»
برگشتم
جونگکوک چند قدم دورتر ایستاده بود
نگاهش این بار سردتر از قبل بود
«چرا؟»
چیزی نگفت
فقط به عکس نگاه کرد
«چون بعضی چیزها بهتره همون‌جا که دفن شدن باقی بمونن»
به عکس نگاه کردم
بعد دوباره به او
«منظورت چیه؟»
جونگکوک یک قدم جلو آمد
اما قبل از اینکه چیزی بگوید صدای پسری از پشت سرش بلند شد:
«جونگکوک کلاس شروع شد»
پسر دیگری کنار او ایستاده بود
موهای نقره‌ای و چهره‌ای آرام
همان پسری که قبل‌تر کنار جونگکوک دیده بودم
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از من بگیردگفت:
«یونگی»
یونگی نگاه کوتاهی به من انداخت
بعد به عکس
و برای اولین بار آن آرامش از چهره‌اش ناپدید شد
فقط برای یک لحظه
اما من دیدمش
او هم آن اسم را می‌شناخت
لی سونگ‌هو...
زنگ دوم مدرسه به صدا دراومد..
جونگکوک از کنارم رد شد
اما درست وقتی از کنار شانه‌ام گذشت صدایش را شنیدم
آرام؛ تقریباً زمزمه‌وار
«لی اتیلدا...»
ایستادم
جونگکوک بدون اینکه برگردد ادامه داد::
«تو دقیقاً برای چی به این مدرسه اومدی؟»
و من...
برای اولین بار فهمیدم شاید تنها کسی که از ورود من به این مدرسه تعجب نکرده بود خودم نبودم
شاید بعضی‌ها از قبل منتظر اومدن من بودن....
.... 🦖⚧

ببخشید دیر گذاشتم خونه نبودم
۲۸ لایک ۸ بازنشر
دیدگاه ها (۲۸)

legacy of ashes

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚𝗽𝗮𝗿𝘁 3چیزی که نباید می‌دانستم*لی اتیلد...

legacy of ashes

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚𝗽𝗮𝗿𝘁 1مدرسه‌ای که نباید واردش می‌شدموی...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 10بعد...یک نفر را دیدمپشت یکی از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط