پارت ۸
پارت ۸
#پشت غرورت
«چون اون دختر قرار نیست فقط زنگ بزنه.»
اما با نگرانی به لیام نگاه کرد.
«یعنی چی؟»
لیام چیزی نگفت.
فقط دستش رو گرفت و گفت:
«باید از اینجا بریم.»
اما دستش رو کشید عقب.
«نه! اول باید بهم بگی چه خبره.»
لیام سرد نگاهش کرد.
«اگه میخواستم بهت آسیب بزنم، تا الان اینجا وای نمیایستادم.»
اما چند لحظه ساکت موند.
حرفش منطقی بود...
ولی هنوز نمیتونست بهش اعتماد کنه.
همون لحظه گوشی اما دوباره لرزید.
یک پیام جدید.
«ازش فاصله بگیر... قبل از اینکه بفهمی واقعاً کیه.»
اما صفحه رو به لیام نشون داد.
لیام فقط یه نگاه به پیام انداخت.
بعد گفت:
«گوشیت رو خاموش کن.»
اما با تعجب گفت:
«چرا؟»
«چون دارن ردیابیات میکنن.»
اما سریع گوشی رو خاموش کرد.
«حالا کجا بریم؟»
لیام چند ثانیه فکر کرد.
«یه جای امن.»
اما با عصبانیت گفت:
«من با تو هیچ جا نمیام.»
لیام برگشت سمتش.
«پس همینجا بمون.»
و بدون اینکه منتظر جوابش بمونه، شروع کرد به رفتن.
اما چند ثانیه همونجا ایستاد.
بعد به خیابون نگاه کرد.
یک ماشین مشکی، چند متر اونطرفتر، کنار خیابون پارک شده بود.
شیشههاش کاملاً دودی بود.
اما حس کرد کسی از داخل ماشین نگاهش میکنه.
ترسید.
«لیام...»
لیام برگشت.
چشمش که به ماشین افتاد، حالت صورتش عوض شد.
آروم گفت:
«اِما، بیا اینجا.»
اما این بار بدون بحث رفت سمتش.
ماشین مشکی ناگهان روشن شد.
لیام سریع اما رو پشت خودش قرار داد.
ماشین چند ثانیه همونجا موند...
بعد با سرعت دور شد.
اما نفسش رو حبس کرده بود.
«لیام... اون کی بود؟»
لیام جواب نداد.
فقط به مسیری که ماشین رفته بود خیره شد.
اما دوباره پرسید:
«تو میشناسیش، مگه نه؟»
لیام بعد از چند ثانیه گفت:
«آره.»
اما قلبش فرو ریخت.
«کیه؟»
لیام بهش نگاه کرد.
«کسی که نباید بفهمه تو دربارهی من چی میدونی.»
اما با ترس پرسید:
«ولی من درباره تو هیچی نمیدونم!»
لیام آروم گفت:
«دقیقاً.»
اما اخم کرد.
«یعنی چی؟»
لیام نزدیکتر شد.
«چون اگه حقیقت رو بدونی... دیگه نمیتونی برگردی به زندگی قبلیت.»
اما چیزی نگفت.
لیام برگشت و شروع کرد به راه رفتن.
اما چند قدم دنبالش رفت.
ولی قبل از اینکه چیزی بگه...
گوشی خاموشش روشن شد.
یک پیام جدید روی صفحه ظاهر شد.
«اگه میخوای بدونی لیام واقعاً کیه، امشب ساعت ۱۲ بیا آدرس زیر.»
اما به آدرس نگاه کرد.
و وقتی اسم مکان رو دید...
خشکش زد.
چون اونجا...
همون جایی بود که دختر ناپدیدشده آخرین بار دیده شده بود.
#پشت غرورت
«چون اون دختر قرار نیست فقط زنگ بزنه.»
اما با نگرانی به لیام نگاه کرد.
«یعنی چی؟»
لیام چیزی نگفت.
فقط دستش رو گرفت و گفت:
«باید از اینجا بریم.»
اما دستش رو کشید عقب.
«نه! اول باید بهم بگی چه خبره.»
لیام سرد نگاهش کرد.
«اگه میخواستم بهت آسیب بزنم، تا الان اینجا وای نمیایستادم.»
اما چند لحظه ساکت موند.
حرفش منطقی بود...
ولی هنوز نمیتونست بهش اعتماد کنه.
همون لحظه گوشی اما دوباره لرزید.
یک پیام جدید.
«ازش فاصله بگیر... قبل از اینکه بفهمی واقعاً کیه.»
اما صفحه رو به لیام نشون داد.
لیام فقط یه نگاه به پیام انداخت.
بعد گفت:
«گوشیت رو خاموش کن.»
اما با تعجب گفت:
«چرا؟»
«چون دارن ردیابیات میکنن.»
اما سریع گوشی رو خاموش کرد.
«حالا کجا بریم؟»
لیام چند ثانیه فکر کرد.
«یه جای امن.»
اما با عصبانیت گفت:
«من با تو هیچ جا نمیام.»
لیام برگشت سمتش.
«پس همینجا بمون.»
و بدون اینکه منتظر جوابش بمونه، شروع کرد به رفتن.
اما چند ثانیه همونجا ایستاد.
بعد به خیابون نگاه کرد.
یک ماشین مشکی، چند متر اونطرفتر، کنار خیابون پارک شده بود.
شیشههاش کاملاً دودی بود.
اما حس کرد کسی از داخل ماشین نگاهش میکنه.
ترسید.
«لیام...»
لیام برگشت.
چشمش که به ماشین افتاد، حالت صورتش عوض شد.
آروم گفت:
«اِما، بیا اینجا.»
اما این بار بدون بحث رفت سمتش.
ماشین مشکی ناگهان روشن شد.
لیام سریع اما رو پشت خودش قرار داد.
ماشین چند ثانیه همونجا موند...
بعد با سرعت دور شد.
اما نفسش رو حبس کرده بود.
«لیام... اون کی بود؟»
لیام جواب نداد.
فقط به مسیری که ماشین رفته بود خیره شد.
اما دوباره پرسید:
«تو میشناسیش، مگه نه؟»
لیام بعد از چند ثانیه گفت:
«آره.»
اما قلبش فرو ریخت.
«کیه؟»
لیام بهش نگاه کرد.
«کسی که نباید بفهمه تو دربارهی من چی میدونی.»
اما با ترس پرسید:
«ولی من درباره تو هیچی نمیدونم!»
لیام آروم گفت:
«دقیقاً.»
اما اخم کرد.
«یعنی چی؟»
لیام نزدیکتر شد.
«چون اگه حقیقت رو بدونی... دیگه نمیتونی برگردی به زندگی قبلیت.»
اما چیزی نگفت.
لیام برگشت و شروع کرد به راه رفتن.
اما چند قدم دنبالش رفت.
ولی قبل از اینکه چیزی بگه...
گوشی خاموشش روشن شد.
یک پیام جدید روی صفحه ظاهر شد.
«اگه میخوای بدونی لیام واقعاً کیه، امشب ساعت ۱۲ بیا آدرس زیر.»
اما به آدرس نگاه کرد.
و وقتی اسم مکان رو دید...
خشکش زد.
چون اونجا...
همون جایی بود که دختر ناپدیدشده آخرین بار دیده شده بود.
- ۱۵۶
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط