{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part ⁵

Part ⁵
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)

احساس می‌کردم تو غربتم...نه کسی منو میشناسه نه من کسی رو میشناسم.........
الان هم که گیر افتادم!
شروع کردم دستم رو زدم به در و دیوار...کور سویی امید توی دلم بود که یه راهی پیدا میکنم.........!
خسته و کلافه شده بود...نشستم روی زمین و دستم رو گره کردم توهم روبه رو دیوار...دعا کردم:
من دیگه تسلیمم...فقط از اینجا میخوام برم بیرون و برم تو اتاق خودم..........
و بعد بلند شدم.........
درِ تالار نمایان شد و سریع رفتم بیرون....‌....
حتی فکر گردش توی محوطه رو از ذهنم پاک کردم.........
پله هارو یکی دوتا رفتم بالا و سریع رفتم تو اتاق و درو بستم.........
همین که درو بستم خودم رو انداختم رو زمین و کمرم رو چسبوندم به در..........
چشمام رو بستم و خواستم این موضوع رو از ذهنم پاک کنم یا یه خورده سر و سامان بدم.........
چند دقیقه بعد چشمام رو باز کردم و بلند شدم تا برم سمته تخت و بخوابم.........
چشمم به یه چیزی پایین تخت برخورد کرد.........
رفتم سمتش و در کمال تعجب یه پاپی کوچولو، سفید و مظلوم رو دیدم.........
کنارش زانو زدم...اولش که منو دید یه ذره ترسید و رفت عقب..........
لبخند آرومی زدم و دوتا دستم رو آوردم جلوش و گفتم:
بیا، نترس من کاریت ندارم کوچولو!
مثل اینکه حرفم رو فهمیده باشه اومد رو دامنم.........
خندیدم و سرش رو ناز کردم و گفتم:
تو از کجا اومدی کوچولو؟
مال کی هستی؟
_مال من!
دنبال اون صدا گشتم و دیدم یه مرد پشته سرم روی دیوار تکیه زده.........
ترسیدم و کمی رفتم عقب.........
گفتم:
تو...تو کی هستی؟!
ریشخندی زد و گفت:
امممم من...هنوز زوده؟!
گفتم:
منظورت چیه؟!
گفت:
هیچی؟!
من هیونجین هستم...میتونی هیون صدا کنی‌........
گفتم:
و چجور جرئت کردی بدون اجازه بیای توی اتاق من، آقای...هوف...آقای هیونجین؟!
گفت:
چون سگم اینجا بود!
گفتم:
واقعا داری گیجم میکنی!
خب، نمی آوردیش........
اصلا چجوری اومدی تو اتاقم........
نکنه یکی از بازیکنایی؟!
گفت:
یکی از کارکنان این مدرسه هستم...یکی از حلقه های مهم این مسابقه و مدرسه........
راجب اینکه چجوری اومدم تو اتاق هم باید بگم...خواستم یه گشتی بزنم که راهم خورد به اینجا!
گفتم:
آها، و انتظار داری باور کنم........
گفت:
ببخشید، شما قرار نیست خودتون رو معرفی کنید؟!
بخاطر این گستاخیش ناراحت شدم ولی گفتم:
اِلیزابت رودانیو هستم...میتونی اِلی صدام کنی....‌....!
دستشو آورد بالا و تعظیم کوچکی ‌کرد و گفت:
خوشبختم، دوشیزه الیزابت یا الی!
فکر کنم از بودن من اینجا زیادی خوشنود نیستین، پس من میرم و از گستاخی من بخاطر ورود بدون اجازه در این اتاق معذرت میخوام........
بیا بریم کارون!
سگش پرید پیشه صاحبش وقتی خواست بره گفت:
با اجازه، خداحافظ!
دیدگاه ها (۲)

Part ⁴The name of the story: Madness hall(تالار جنون)این صدا...

Part ³The name of the story: Madness hall(تالار جنون)گذاشتم ...

Which one part5صبح با صدای اجوما از خواب بیدار شدم اجوما. دخ...

mafia family

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط