part 20
part 20
نفس لرزونم رو ول کردم و لب زدم
اهوم : ا.ت من سرطان دارم
ا.ت با اینکه انگار فهمیده بود اما بازم از شنیدنش تعجب کرد و اشک های مرواریدیش صورتش رو خیس کرد
نفسی کشیدم شروع کردم به تعریف کردن این دو سال
اهوم:اون شب وقتی با جیمین فرار کردم از ترس اینکه پیدامون کنن همون شب جیمین دوتا بلیط به آمریکا گرفت
ما اون شب تصمیم گرفتیم همه چی رو بزاریم و بربم چون از اونجایی که پدر جیمین با پدر مون رقیب بودن هیچ کدوم به ازدواج ما راضی نبودن پس فرار کردیم چند ماه اول رو با پولی که جیمین اورده بود سر کردیم اما چون من حا*مله بودم و کم کم داشت شکمم بالا میومد جیمین تصمیم گرفت با بقیه پول یه سرمایه گذاری کنه که از شانس خوبمون بعد 5 ماه کارش گرفت و از اونجایی که دیگه بچه 8 ماهش شده بود با پولی که در اورده بود تونست یه خونه خوبه برامون بخره ما از این خیلی خوشحال شدیم چون دیگه قرار نبود نگران اینده بچمون باشیم وقتی وو سوک به دنیا اومد انگار برای ما پا قدمش خیلی خوب بود چون جیمین کارش خیلی خوب گرفت و یه سرمایه گذار پول دار شد اما یک سال بعد درست وقتی که ووسوک یک سالش شد من دچار علائمی شده بودم که نشون از مریضی میداد نمیتونستم درست غذا بخورم و یا هر غذایی که میخوردم بالا میاوردم و درست سه ماه پیش وقتی خو*ن بالا اوردم جیمین مجبورم کرد که به یه دکتر مراجعه کنم وبعد ازمایشا معلوم شد که سرطانESCC یعنی سرطان مری دارم
دکتر ها گفتن که با شیمی درمانی فقط میتونند یکم بیشتر ز*نده نگه م دارن و درصد زنده بودنم از40٪ درصده پس تصمیم گرفتم این مدت کوتاه با پسر و شوهرم باشم و به خاطر همین جیمین رو مجبور کردم که به کره بر گردیم تا حداقل تورو ببینم و خدارو شکر تو قبول کردی اما وقتی به پدر زنگ زدم گفت که بهتره بم*یرم و دیگه بهش زنگ نزنم تو این مدت سختی های زیادی کشیدم ا.ت اما از اینکه زندگی جیمین رو خراب کردم ناراحتم با اینکه میخوام بزرگ شدن پسرم رو ببینم اما خدا این فرصت های خوب رو ازم می گیره اما باور کن همه این مدت من جیمین مجبور کردم که ارت برام خبر بیاره و فهمیدیم که اونا تو رو به جای من مجبور به ازدواج کردن و اون جونگکوک عو*ضی خیلی باهات بده ...من ازت معذرت میخوام ا.ت میدونم سخته منو ببخشی اما من ازت درخواست هایی دارم البته به عنوان آخرین درخواست هام از خواهر کوچولوم میشه قبول کنی
ا.ت که تمام مدت داشت اشک می ریخت با اینکه انتظار نداشتم قبول کنه گفت
ا.ت: اهوم من خیلی وقته تو رو بخشیدم هرچی میخوای بگو
لبخندی به مهربونیش زدم و حرف دلم رو به امید قبول کردن بهش زدم
اهوم:.....
چطور بود ؟ لایک و کامنت فراموش نشه و یه سر به پیجم بزنید 🤍
نفس لرزونم رو ول کردم و لب زدم
اهوم : ا.ت من سرطان دارم
ا.ت با اینکه انگار فهمیده بود اما بازم از شنیدنش تعجب کرد و اشک های مرواریدیش صورتش رو خیس کرد
نفسی کشیدم شروع کردم به تعریف کردن این دو سال
اهوم:اون شب وقتی با جیمین فرار کردم از ترس اینکه پیدامون کنن همون شب جیمین دوتا بلیط به آمریکا گرفت
ما اون شب تصمیم گرفتیم همه چی رو بزاریم و بربم چون از اونجایی که پدر جیمین با پدر مون رقیب بودن هیچ کدوم به ازدواج ما راضی نبودن پس فرار کردیم چند ماه اول رو با پولی که جیمین اورده بود سر کردیم اما چون من حا*مله بودم و کم کم داشت شکمم بالا میومد جیمین تصمیم گرفت با بقیه پول یه سرمایه گذاری کنه که از شانس خوبمون بعد 5 ماه کارش گرفت و از اونجایی که دیگه بچه 8 ماهش شده بود با پولی که در اورده بود تونست یه خونه خوبه برامون بخره ما از این خیلی خوشحال شدیم چون دیگه قرار نبود نگران اینده بچمون باشیم وقتی وو سوک به دنیا اومد انگار برای ما پا قدمش خیلی خوب بود چون جیمین کارش خیلی خوب گرفت و یه سرمایه گذار پول دار شد اما یک سال بعد درست وقتی که ووسوک یک سالش شد من دچار علائمی شده بودم که نشون از مریضی میداد نمیتونستم درست غذا بخورم و یا هر غذایی که میخوردم بالا میاوردم و درست سه ماه پیش وقتی خو*ن بالا اوردم جیمین مجبورم کرد که به یه دکتر مراجعه کنم وبعد ازمایشا معلوم شد که سرطانESCC یعنی سرطان مری دارم
دکتر ها گفتن که با شیمی درمانی فقط میتونند یکم بیشتر ز*نده نگه م دارن و درصد زنده بودنم از40٪ درصده پس تصمیم گرفتم این مدت کوتاه با پسر و شوهرم باشم و به خاطر همین جیمین رو مجبور کردم که به کره بر گردیم تا حداقل تورو ببینم و خدارو شکر تو قبول کردی اما وقتی به پدر زنگ زدم گفت که بهتره بم*یرم و دیگه بهش زنگ نزنم تو این مدت سختی های زیادی کشیدم ا.ت اما از اینکه زندگی جیمین رو خراب کردم ناراحتم با اینکه میخوام بزرگ شدن پسرم رو ببینم اما خدا این فرصت های خوب رو ازم می گیره اما باور کن همه این مدت من جیمین مجبور کردم که ارت برام خبر بیاره و فهمیدیم که اونا تو رو به جای من مجبور به ازدواج کردن و اون جونگکوک عو*ضی خیلی باهات بده ...من ازت معذرت میخوام ا.ت میدونم سخته منو ببخشی اما من ازت درخواست هایی دارم البته به عنوان آخرین درخواست هام از خواهر کوچولوم میشه قبول کنی
ا.ت که تمام مدت داشت اشک می ریخت با اینکه انتظار نداشتم قبول کنه گفت
ا.ت: اهوم من خیلی وقته تو رو بخشیدم هرچی میخوای بگو
لبخندی به مهربونیش زدم و حرف دلم رو به امید قبول کردن بهش زدم
اهوم:.....
چطور بود ؟ لایک و کامنت فراموش نشه و یه سر به پیجم بزنید 🤍
- ۶۳۹
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط