{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۵

پارت ۲۵
یک شب روی بالکن هتل ایستاده بودیم.
جونگکوک از پشت سر بغلم کرد.
_خوشحالی؟
_آره.
_حتی با من؟
لبخند زدم.
_مخصوصاً با تو.
پیشانی‌ام را بوسید.
اما ناگهان صدای شکستن شیشه آمد.
جونگکوک مرا پایین کشید.
گلوله از کنار سرم رد شد.
_اینجا هم پیدامون کردن.
_کی؟
نگاهش به ساختمان روبه‌رو بود.
_پدرت.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۳از جونگکوک فاصله گرفتم.نه چون ازش متنفر بودم.چون نمی‌...

پارت ۲۱صبح، وقتی بیدار شدم، یک نامه روی میز بود.دست‌خط پدرم ...

پارت ۴ خانه‌ی جونگکوک بیشتر شبیه یک قلعه بود.دیوارهای بلند، ...

داستان عاشقانه جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط