کارلا کارهایی مهم تر از این را داشت و نمیتوانست وقتش را ت
کارلا کارهایی مهم تر از این را داشت و نمیتوانست وقتش را تلف کند پس از کوره در رفت.اصل**حه اش را از پشت کمرش بیرون آورد و به روی جیمین نشانه گرفت.جیمین لبخندی کمرنگ زد:«اوه چه خشن!»جیمین با قدمی دیگر فاصله را از بین برد و سر اصلحه را به سینه اش زد.با لحنی که دیگر شوخی در آن نبود گفت:«بزن کارلا!»
کارلا کمی مکث کرد.حرکتی نکرد.جیمین اصلحه را بیشتر به سینه اش چسباند:«بزن.چرا نمیزنی؟معلومه.چون نمیتونی.چون دلت نمیاد.چون کسی که مقابلته منم،پارک جیمین!»جیمین فاصله ای که فقط اندازه ی یک نفس بود را از بین برد و همانظور که اصل**حه را نگه داشته بود لبا**نش را بر روی لبا**نش گذاشت.ارام و خی**س میبو**سید بر عکس ۳ ماه پیش.
کلورا هنوز در یک بود و حرکتی نمیکرد.کم کم داشت نفس خود را از دست میداد.اصل**حه را ول کرد و روی زمین افتاد.همینکه توانست از جیمین جدا شدم و نفسی بکشد جیمین موقعیت را خوب دانست و باز به سمتش حمله ور شد و لبا**نش را به اسارت گرفت.
یک دستش را بر روی کمرش گذاشت و دست دیگر را بر پشت گردنش گذاشت.
کارلا دوباره میخواست او را به عقب هل بدهد اما به طور عجیبی انگار مطیع او بود.کسی که همه به خاطر قدرتش و زیبایی اش مطیعش بودند؛خودش مطیع کس دیگری بود.
کارلا سریع جدا شد:«چیکار میکنی عو**ضی!»جیمین دستانش را در جیبش گذاشت:«هیچی.دوست دخترمو میبو**سم اشکالی داره؟»کارلا دستانش را مشت کرد:«فا*ک،زر نزنجیمین!»جیمین خم شد و دقیقا بر روش صورتش با لحنی که نرم بود ولی جدی گفت:«این دشمنی که بیخود داری بزرگش میکنی بین پدرامونه.من پسری نیستم که بعد از اون طعم لبا**ی گیلاسیت دنبال کس دیگه ای باشم.یه عاشق دیوونه هم نیستم که عشق کورم کنه و التماست کنم!...»بعد از کمی مکث:«ولی دنیا رو به پات میریزم!پس الان مثل یه دختر خوب همراه من بیا یا مجبورت میکنم.»
کارلا به زور جلوی سرخ شدنش را گرفت.او را دوباره هل داد و اصل**حه اش را برداشت:«کار های مهم تری دارم پارک جیمین!»ولی صد در صد در این موقعیت در ذهن کارلا چیزی مهم تر از جیمین نبود.حتی ماموریتی که پدرش داده بود.پس قبل از اینکه برود اصل**حه اش را بر پشتش گذاشت و خاک ها فرضی روی کتش را تکان داد.نزدیک پسر شد و یقه اش را در دستانش گرفت و پایین کشید و باعث تعجب پسر شد.
کارلا در گوش پسر گفت:«منم مثل دخترای دیگه نیستم که پسر به این خوبیو از دست بدم؛ولی دختری هم نیستم که واسه ی مرد به التماس بیفتم و روی زانوهام باشم چون مردا ارزش ندارن...»میتوانست قیافه ی جیمین که کمی نا امید بود را ببین.پوزخندی زد و به گوشش نزدیک شد:«ولی...پارک جیمین...شاید از خط قرمز هام گذشتم و...این دفعه واسه تو زانو زدم...البته تا قبل از اینکه تو جلوم زانو زده باشی پسر خوب!»کارلا بر روی گوش پسر بو**سه ی خی**سی گذاشت و دوباره به سمت ماموریتش رفت و جیمین بهت زده را تنها گذاشت.
ان شب جیمین پدرش را پیچاند و گفت نتوانسته کارلا را گیر بیاورد و کارلا...با خجالت ذوقی که هنوز داشت بر سر گذراند.
پـآیان
کارلا کمی مکث کرد.حرکتی نکرد.جیمین اصلحه را بیشتر به سینه اش چسباند:«بزن.چرا نمیزنی؟معلومه.چون نمیتونی.چون دلت نمیاد.چون کسی که مقابلته منم،پارک جیمین!»جیمین فاصله ای که فقط اندازه ی یک نفس بود را از بین برد و همانظور که اصل**حه را نگه داشته بود لبا**نش را بر روی لبا**نش گذاشت.ارام و خی**س میبو**سید بر عکس ۳ ماه پیش.
کلورا هنوز در یک بود و حرکتی نمیکرد.کم کم داشت نفس خود را از دست میداد.اصل**حه را ول کرد و روی زمین افتاد.همینکه توانست از جیمین جدا شدم و نفسی بکشد جیمین موقعیت را خوب دانست و باز به سمتش حمله ور شد و لبا**نش را به اسارت گرفت.
یک دستش را بر روی کمرش گذاشت و دست دیگر را بر پشت گردنش گذاشت.
کارلا دوباره میخواست او را به عقب هل بدهد اما به طور عجیبی انگار مطیع او بود.کسی که همه به خاطر قدرتش و زیبایی اش مطیعش بودند؛خودش مطیع کس دیگری بود.
کارلا سریع جدا شد:«چیکار میکنی عو**ضی!»جیمین دستانش را در جیبش گذاشت:«هیچی.دوست دخترمو میبو**سم اشکالی داره؟»کارلا دستانش را مشت کرد:«فا*ک،زر نزنجیمین!»جیمین خم شد و دقیقا بر روش صورتش با لحنی که نرم بود ولی جدی گفت:«این دشمنی که بیخود داری بزرگش میکنی بین پدرامونه.من پسری نیستم که بعد از اون طعم لبا**ی گیلاسیت دنبال کس دیگه ای باشم.یه عاشق دیوونه هم نیستم که عشق کورم کنه و التماست کنم!...»بعد از کمی مکث:«ولی دنیا رو به پات میریزم!پس الان مثل یه دختر خوب همراه من بیا یا مجبورت میکنم.»
کارلا به زور جلوی سرخ شدنش را گرفت.او را دوباره هل داد و اصل**حه اش را برداشت:«کار های مهم تری دارم پارک جیمین!»ولی صد در صد در این موقعیت در ذهن کارلا چیزی مهم تر از جیمین نبود.حتی ماموریتی که پدرش داده بود.پس قبل از اینکه برود اصل**حه اش را بر پشتش گذاشت و خاک ها فرضی روی کتش را تکان داد.نزدیک پسر شد و یقه اش را در دستانش گرفت و پایین کشید و باعث تعجب پسر شد.
کارلا در گوش پسر گفت:«منم مثل دخترای دیگه نیستم که پسر به این خوبیو از دست بدم؛ولی دختری هم نیستم که واسه ی مرد به التماس بیفتم و روی زانوهام باشم چون مردا ارزش ندارن...»میتوانست قیافه ی جیمین که کمی نا امید بود را ببین.پوزخندی زد و به گوشش نزدیک شد:«ولی...پارک جیمین...شاید از خط قرمز هام گذشتم و...این دفعه واسه تو زانو زدم...البته تا قبل از اینکه تو جلوم زانو زده باشی پسر خوب!»کارلا بر روی گوش پسر بو**سه ی خی**سی گذاشت و دوباره به سمت ماموریتش رفت و جیمین بهت زده را تنها گذاشت.
ان شب جیمین پدرش را پیچاند و گفت نتوانسته کارلا را گیر بیاورد و کارلا...با خجالت ذوقی که هنوز داشت بر سر گذراند.
پـآیان
- ۱۲۰
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط