آمدی قصه ببافی که موجه بروی

آمدی قصه ببافی که موجه بروی
در نزن رفته ام خویش.... کسی منزل نیست
نا ندارم که برای خودم اقرار کنم
ترک تو کردن و آواره شدن مشکل نیست
لوطیان خال بکوبید به بازوهاتان
ته دریای غم کهنه من ساحل نیست
اشک میریختم آنروز که بی رحم شدی
تا نشانم بدهی هیچ کسی کامل نیست
علتی در پسِ این سلسله ی باطل نیست
تا نشانم بدهی عشق جنونی آنیست .
که کسی ارزشِ ناچیز به آن قائل نیست
آمدی قصه ببافی ... که موجه بروی
در نزن، رفته ام از خویش، کسی منزل نیست
دیدگاه ها (۴)

سرم  را تکیه میدهم به سینه ی مردانه اتهمه ی کوه ها کم می آور...

دلتنگی هایم برای تو پایانی ندارد....دلنوشته هایم دست به دست ...

فریاد زدم بدونی بیزارم از جدایی ، دلم برات تنگ شده عزیز دل ک...

زندگی را خیلی جدی نگیرید، چون در هر صورت از آن زنده بیرون نخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط