{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

الما پس اینجایید لیلی ساما

الما : پس اینجایید لیلی ساما
لیلی :الما خواهش میکنم این دفعه رو بگذر من کلا ۵ سالمه
الما :باید آداب و رسوم خاندان سلطنتی رو از حالا یاد بگیری
لیلی :حالا که مامانی مرده اصلا چرا من باید ولیعهد بشم
الما زانو میزنه و میگه :لیلی میدنم سخته که مادرت جلو چشمات کشته شه مطمعن باش برای پدرتون هم سخت بوده اون فقط به زمان نیاز داره
لیلی :(اره اون مرتیکه هاه اون از اولم منو دوست نداشت اگه راست میگی چرا اون دختر عزیز دوردونه اش رو نگه داشت کنار خودش ) باشه الما درک میکنم[درحالی که ستاره ی توی چشماش سیاه شده بود اینو میگفت]
الما :مرسی
لیلی :میشه فعلا برم قدم بزنم؟
الما : باشه حتما
از زبان لیلی :
داشتم راه میرفتم که دیدم عمو یه جا وایستاده
خودمو نامرعی کردم و رفتم ببینم چیشده که دیدم یه دختر با چشمای سلطنتی که یه رگه ازش تو چشمای منه وایستاده جلوی عموم و بله اون اتاناسیا بود
همون کسی که مادرش از من قول گرفته بودتا مراقب دخترش باشم برام عجیب که انجا چیکار میکنه ولی گفتم به من مربوط نمیشه رفتم و رفتم تا به یه جنگل رسیدم و اونجا یه برجی رو دیدم برام جالب بود برای همین رفتم داخل برج و دید یه راه پله اونجاست وقتی رفتم بایه صحنه خارق العاده روبرو شدم اون...اون درخت مقدس بود منشع تمام نیرو ها چشمام محوش شده باود که یه صدایی شنیدم که میگفت :که اینطور دختر الا یا بهتره بگم هوشینو الا کنجکاوم بدونم چرا اومدی اینجا؟
سرمو برگردوندم دیدم یه خانم با موهای سفید و یه اساع که خیلی بزرگ بود داشت میومد سمتم با اینکه موهاش سفید بود ولی اصلا پیر نبود بهش گفتم :شما باید نگهبان در خت باشید درسته؟
.اره و توهم باید لیلی د الگر اوبلیا باشی راستی ادبم کجا رفته من ورونیکا هستم نگهبان درخت مقدس و جادوهای بنیادین چیزی که مطمعنم توی تو جریان داره دختر جون
لیلی :بنیادین یعنی چی حالا همون جادویی که بین نسل خانواده اوبلیا جریان داره هست؟
ورونیکا:اره و از اونجایی که خواهر تو اون رو نداره پس توداری بچه جون
لیلی : میگم تو وردهای الهی بلدی(با صدا و قیافه مظلومانه)
ورونیکا : اره
لیلی :بهم یاد میدی با دوبرار مظلومیت
ورونیکا : بستگی داره هدفت چی باشه
لیلی :من یه شاهزاده فراموش شده ام و مقام و شهرت برام معنی نداره من فقط شیفته جادو ام
ورونیکا :چه نیت پاکی داری باشه ولی اول باید از این افسردگی درت بیارم
لیلی : باشه باشه
وقتی شب شد لیلی هم برگشت که با عموش روبرو شد
کلود : کجا بودی تا این وقت شب
لیلی : رفته بودم قدم بزنم
کلود : تا الان نگفته بودی بعضی افراد نگرانت میشن
لیلی :اصلا کسی وجود نداره که نگران من بشه زمزمه کرد
کلود :دفعه بعد تا ساعت سه باید برگردی وگرته محرومیت خونگی برات در نظر میگیرم
لیلی :اصلا تو که بابام نیستی پس چرا باید برات مهم باشه اگر راست میگفتی نگرانمی حداقل شاید دوتا سرباز دنبالم میفرستادی (باداد)
لیلی اینو میگه و با عصبانیت برمیگرده به قصر
دیدگاه ها (۰)

این لیلیه خودتون پنج ساله اش کنید

اولین عشق پارت ۹ سرکلاس :آقای هندرسون :بچه ها قراره یه سفر ب...

اولین عشقپارت ۸از زبان آنیا :از ماشین پیاده شدم که دیدم همه ...

به عنوان ولیعهد تناسخ پیدا کردمپارت ۱خدمتکار ۱:لیلی ساما کجا...

این سریو ادامه بدم چون از هفت سالگیشون داستان اصلی شروع میشه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط