Part 1 ...The most sacred love...
...☆مقدس ترین عشق☆... 《Part¹》
(زمان حال:داخل شرکت)[ساعت ده نیم شب]
(ویو یون جین)
وقتی داشتم آخرین پرونده امروزم رو کامل می کردم یهو رئیس اومد وگف که می خواد به سفر کاری بره وچند روزی نیست،ومن بایدتا اون موقع حواسم به شرکت وکارای اداریش باشه . داشتم دیوونه می شدم اینکار واقعا همین جوریشم من رو ازخواب خوراک انداخته چه برسه به تمام وقتش!!.تا اومدم چیزی بگم گوشیش زنگ خوردوفورا از شرکت رفت بیرون.
باکلافگی موهامو بستم وآخرین پرونده امروزم رو کامل کردم. بلاخره بعداز کلی کار بی وقفه می تونم استراحت کنم وبرای ارامش خودمو مغزم فورا از شرکت بیرون زدم وبه سمت کافه کتاب همیشه گی رفتم.
تااون جایی که یادمه من مشتری چندین و
چند سالهاون کافه ام وبیشتر موقع ها برای ارامش روح روانم به اونجا می رم وبا
کتاب هاش از این دنیای بی رحم وکثیف خودمو چند ساعتی دور می کنم.
چند دقیقه بعد که بلاخره رسیدم ،از پشت شیشه جیمین رو تو کافه دیدم سخت مشغول درست کردن قهوه مشتریش بود.
فورا وارد کافه شدم وخودمو روی یکی از صندلی های کافه ولو کردم ،واقعا امروز روز سختی بود. چشمام رو روی هم افتادن بود که باصدای جیمین به خودم اومدم وچشمامو باز کردم.
مثل همیشه لبخند شیرینی بر لب هاش نشسته بود ،وداشت به سمتم میومد.
هرروز که با کلی خستگی میام اینجا
می بینمش وبعد باهم کلی حرف می زنیمو میخندیم .واقعا لاته هاو قهوه هایی هایی که درست می کنه حرف ندارن،وقشنگ خستگی کل اون روزمو از بین میبره.
تانزدیکم شد خودمو جمع جور کردم وساف نشستم . واونم تا منو دید تک خنده ای کرد وگف: ههه..بازکه تویی جوجو!.
تااینو گف خندم گرفت ،دراین مورد واقعا اشتباه می کرد جوجو لقبیه که بیشتر به صورت قد قواره نازش میاد.
بالبخندش که از لب هاش پاک نمی شد اومد و روی صندلی روبه روم نشست وگف: چخبرا،خسته نباشی. امروزت چطور بوده
یون جین¿¡.
منم متقابل لبخند پر رنگی زدم وگفتم:مرسی..هیچ سلامتی...هوفف نگم برات که چقدر امروز دوست داشتم جم جمه رئیس روانیم رو به جوم !.
جیمین تا این حرفم رو شنید زد زیر خنده وگف: هههه..واقعاههه نگو که باز قشنگ
تا اخرش تلافی کردی ههه!بد بخت رئیستهه (خنده)
یون جین:ههه واقعا احمقم کا این کارو نکردم!ههه.(کمی خنده)
بعد از کلی صحبت کردن یهو یادش افتاد که سفارش همیشه گیم رو آماده نکرده ،باعجله به سمت دست گاف قهوه ساز کافه رفت وگف
جیمین:یون جین چند دقیقه وایسا برات لاته تو میارم!.
یون جین:اشکالی نداره خودتو اذیت نکن..من که فرار نمی کنم .
جیمین:اوکی..راستی چه عجب کتاب خوندن رو گذاشتی کنار!.(لبخند مهربون)
یون جین:یاا جیمین شیی خوب شدیادم انداختی!
(فورا بلند میشه)
《ادامه دارد》
(زمان حال:داخل شرکت)[ساعت ده نیم شب]
(ویو یون جین)
وقتی داشتم آخرین پرونده امروزم رو کامل می کردم یهو رئیس اومد وگف که می خواد به سفر کاری بره وچند روزی نیست،ومن بایدتا اون موقع حواسم به شرکت وکارای اداریش باشه . داشتم دیوونه می شدم اینکار واقعا همین جوریشم من رو ازخواب خوراک انداخته چه برسه به تمام وقتش!!.تا اومدم چیزی بگم گوشیش زنگ خوردوفورا از شرکت رفت بیرون.
باکلافگی موهامو بستم وآخرین پرونده امروزم رو کامل کردم. بلاخره بعداز کلی کار بی وقفه می تونم استراحت کنم وبرای ارامش خودمو مغزم فورا از شرکت بیرون زدم وبه سمت کافه کتاب همیشه گی رفتم.
تااون جایی که یادمه من مشتری چندین و
چند سالهاون کافه ام وبیشتر موقع ها برای ارامش روح روانم به اونجا می رم وبا
کتاب هاش از این دنیای بی رحم وکثیف خودمو چند ساعتی دور می کنم.
چند دقیقه بعد که بلاخره رسیدم ،از پشت شیشه جیمین رو تو کافه دیدم سخت مشغول درست کردن قهوه مشتریش بود.
فورا وارد کافه شدم وخودمو روی یکی از صندلی های کافه ولو کردم ،واقعا امروز روز سختی بود. چشمام رو روی هم افتادن بود که باصدای جیمین به خودم اومدم وچشمامو باز کردم.
مثل همیشه لبخند شیرینی بر لب هاش نشسته بود ،وداشت به سمتم میومد.
هرروز که با کلی خستگی میام اینجا
می بینمش وبعد باهم کلی حرف می زنیمو میخندیم .واقعا لاته هاو قهوه هایی هایی که درست می کنه حرف ندارن،وقشنگ خستگی کل اون روزمو از بین میبره.
تانزدیکم شد خودمو جمع جور کردم وساف نشستم . واونم تا منو دید تک خنده ای کرد وگف: ههه..بازکه تویی جوجو!.
تااینو گف خندم گرفت ،دراین مورد واقعا اشتباه می کرد جوجو لقبیه که بیشتر به صورت قد قواره نازش میاد.
بالبخندش که از لب هاش پاک نمی شد اومد و روی صندلی روبه روم نشست وگف: چخبرا،خسته نباشی. امروزت چطور بوده
یون جین¿¡.
منم متقابل لبخند پر رنگی زدم وگفتم:مرسی..هیچ سلامتی...هوفف نگم برات که چقدر امروز دوست داشتم جم جمه رئیس روانیم رو به جوم !.
جیمین تا این حرفم رو شنید زد زیر خنده وگف: هههه..واقعاههه نگو که باز قشنگ
تا اخرش تلافی کردی ههه!بد بخت رئیستهه (خنده)
یون جین:ههه واقعا احمقم کا این کارو نکردم!ههه.(کمی خنده)
بعد از کلی صحبت کردن یهو یادش افتاد که سفارش همیشه گیم رو آماده نکرده ،باعجله به سمت دست گاف قهوه ساز کافه رفت وگف
جیمین:یون جین چند دقیقه وایسا برات لاته تو میارم!.
یون جین:اشکالی نداره خودتو اذیت نکن..من که فرار نمی کنم .
جیمین:اوکی..راستی چه عجب کتاب خوندن رو گذاشتی کنار!.(لبخند مهربون)
یون جین:یاا جیمین شیی خوب شدیادم انداختی!
(فورا بلند میشه)
《ادامه دارد》
- ۷.۳k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط