رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پـ꩜ـارت سـᩘـی و هــفــׄ ۪۪ ـꨭ᪤ـــتــم)
کای نفس عمیقی کشید و فرمون رو محکمتر گرفت. آژیر پلیس مثل یه سایهی شوم پشت سرش بود. میا روی صندلی کنارش به سختی نفس میکشید و هر لحظه حالش بدتر میشد. دیگه راهی نبود. باید ریسک میکرد، اما در همین لحظه میا خون بالا آورد. کای با نگرانی نگاه کرد:«حالت خوبه؟! نگران نباش، الان میبرمت بیمارستان.»
ماشین رو مستقیم به سمت ورودی اورژانس بیمارستان روند. نور چراغهای گردون پلیس حالا دیگه توی آینهی عقب ماشینش پیدا بود. با صدای بوقهای ممتد، ماشین رو جلوی در ورودی اورژانس نگه داشت.
همین که ترمز رو کشید، در رو باز کرد و به سرعت میا رو از صندلی بیرون کشید. هر قدمی که برمیداشت، حس میکرد نگاهها روش متمرکز شده. پرستارها و چند نفر از مراجعین با تعجب بهش زل زده بودن:«کمک! یکی به این دختر کمک کنه! گلوله خورده!»
صدای کای توی سالن اورژانس پیچید. همون لحظه، صدای آژیر پلیس نزدیکتر شد و چند افسر پلیس با اسلحه به سمت ماشین کای رفتن.
کای با عجله میا رو روی برانکارد خالی که پرستارها آورده بودن گذاشت و فریاد زد:«لطفاً یکی به این دختر رسیدگی کنه!»
قبل از اینکه پلیسها بتونن بهش برسن، کای به سرعت به سمت در ورودی برگشت. نگاهش برای لحظهای با نگاه یکی از افسرها تلاقی کرد. توی چشمهای اون افسر، ترکیبی از اخم و کنجکاوی بود.
کای با تمام سرعت از بیمارستان دور شد. توی ذهنش فقط این بود که میا زنده میمونه؟ خودش گیر میافته؟ و بدتر از همه، ایمجو حالا که میدونست من برای نجات میا دست به هر کاری میزنم، چه نقشهی دیگهای برامون کشیده بود؟
.
.
.
.
.
سلااام قشنگام احـؤآلـتـؤن؟!💗🫶🏻
ببخشید چند رؤزي نبؤدم اما امرؤز جبران میکنم😭🤍
(پـ꩜ـارت سـᩘـی و هــفــׄ ۪۪ ـꨭ᪤ـــتــم)
کای نفس عمیقی کشید و فرمون رو محکمتر گرفت. آژیر پلیس مثل یه سایهی شوم پشت سرش بود. میا روی صندلی کنارش به سختی نفس میکشید و هر لحظه حالش بدتر میشد. دیگه راهی نبود. باید ریسک میکرد، اما در همین لحظه میا خون بالا آورد. کای با نگرانی نگاه کرد:«حالت خوبه؟! نگران نباش، الان میبرمت بیمارستان.»
ماشین رو مستقیم به سمت ورودی اورژانس بیمارستان روند. نور چراغهای گردون پلیس حالا دیگه توی آینهی عقب ماشینش پیدا بود. با صدای بوقهای ممتد، ماشین رو جلوی در ورودی اورژانس نگه داشت.
همین که ترمز رو کشید، در رو باز کرد و به سرعت میا رو از صندلی بیرون کشید. هر قدمی که برمیداشت، حس میکرد نگاهها روش متمرکز شده. پرستارها و چند نفر از مراجعین با تعجب بهش زل زده بودن:«کمک! یکی به این دختر کمک کنه! گلوله خورده!»
صدای کای توی سالن اورژانس پیچید. همون لحظه، صدای آژیر پلیس نزدیکتر شد و چند افسر پلیس با اسلحه به سمت ماشین کای رفتن.
کای با عجله میا رو روی برانکارد خالی که پرستارها آورده بودن گذاشت و فریاد زد:«لطفاً یکی به این دختر رسیدگی کنه!»
قبل از اینکه پلیسها بتونن بهش برسن، کای به سرعت به سمت در ورودی برگشت. نگاهش برای لحظهای با نگاه یکی از افسرها تلاقی کرد. توی چشمهای اون افسر، ترکیبی از اخم و کنجکاوی بود.
کای با تمام سرعت از بیمارستان دور شد. توی ذهنش فقط این بود که میا زنده میمونه؟ خودش گیر میافته؟ و بدتر از همه، ایمجو حالا که میدونست من برای نجات میا دست به هر کاری میزنم، چه نقشهی دیگهای برامون کشیده بود؟
.
.
.
.
.
سلااام قشنگام احـؤآلـتـؤن؟!💗🫶🏻
ببخشید چند رؤزي نبؤدم اما امرؤز جبران میکنم😭🤍
- ۱۱۵
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط