{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اقا من خاطره سفر به اهواز و دختر اهوازیو براتون میگم شاید

اقا من خاطره سفر به اهواز و دختر اهوازیو براتون میگم شاید خوشتون اومد اسمم امیرحسین امیراحسانم صدام میزنن حرکدوم دوس داشتین ..عارض شوم به عرض حضورتون و شخص شخیصتون این خاطره ماله سال 1386یعنی وقتی که عاموتون 6سالش بود
دایی ما تو اهواز کار میکرد فلافلی داشت
یه روز یه دخترخانم میرن ازشون فلافل میخرن دایی مام در یک نگاه عاشقش میشه راه میافته دنبالش که ادرس خونشو پیدا کنه بعدم برمیگرده
خلاصه دایی عاشق ما راه افتاد اومد خونه ما پیش مادرم و مادربزرگم ننه من غریبم بازی
درآورد که برن خواستگاری تو منطقه مام یه رسم بدی هست واسه خواستگاری کل طایفه راه میافتن میرن خواستگاری خونه پدر عروس مام طبق رسم یه نیسان پر ادم از فامیلای دور و یه پیکان سبز که مال داییم بود راه افتادیم سمت اهواز ... دایی ما هیچ هیچ 10-12نفر چپونده بود تو پیکان کولر مولر هم که خبری نبود شیشه ها تا ته پایین تو گرمای 50درجه خوزستان جاده اندیمشک کلمونو در اورده بودیم هوای داغ میخورد به ما هی بالا میاوردیم جمیعا در این حین که هی حاله ما خراب میشد دایی جان یه کاست گذاشت تو ضبط کاست
از شانس بد یا خوب اهنگ لب کارونه اقاسی پخش شد دیگه اهنگه که پخش شده پیکان شد لامبورگینی دایی ما جوگیر شده بود قیقاج میومد تو جاده و اینا
اهنگ رسید به جایی که میگه
هر روز تنگ غروب تو شهر ما
صفا داره لب شط پای نخله
دسته دسته دخترون اهوازی
میان بیرون از خونه با طنازی
اقا این گفت من نفهمیدم چی شد از شانس بد من دم پنجره بودم از پنجره افتادم بیرون ماشینم چپ شد
پدربزرگ مام به زور از تو ماشین در اوردیم تا بیرون اومد داد زد خری مگه چه طرز رانندگیه و دعوا شکل گرفت هرچی ادم تو پیکان بود سوار نیسان شدیم که برگردیم😂
اقا در راه برگشت یه ماشین پلیس پارک شده بود راننده نیسان هول کرد مارو زد تو ماشین پلیس دوباره دعوا شد اصلا پلیسه قبول نمیکرد میگفت اقا قصدی زدی😂
خلاصه اش و لاش شده ما برگشت به خونه.
@CHAMMEHR
_3
دیدگاه ها (۱۳)

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.3 (روایت از زبان ن...

پارت 44╭─ 🎀🦋 𝑽𝒊𝒆𝒘 𝑯𝒚𝒖𝒏 𝑾𝒐𝒐 🦋🎀 ─╮دایی: آهان... فهمیدم! 😏آت: چ...

جدایی

ویو یونگیا/ت از اتاق اومد بیرون وای چقد خوشگل شده بود .اگه ق...

پارت ۲۵

₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟏 ⊹˚₊𐙚🌷 ویو آت | فرودگاههشت سال...هش...

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

رمان

پری کوچولوی منپارت ۸ویو روز عقدته: توی محضر بودیم کوک دستمو ...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:8ویو «سلین»بلاخره بعد چند ساعت زن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط