{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ذهن چویا:نمیخوام اعتراف کنم ولی واقعا دلم برات تنگ شده بو

ذهن چویا:نمیخوام اعتراف کنم ولی واقعا دلم برات تنگ شده بود نردبون بانداژی:)

ذهن دازای:برام سواله اینکه از من متنفره چرا الان اومده بغلم؟ولی فکر نکنم الان حالش خوب باشه.سوالم باشه برای یه وقت دیگه

بچها میخوام یه فیک از سوکوکو بنویسم چویا و دازای دوتا دوستن در ضمن چویا هم قرار نیس دختر باشه.
دختر هم توی داستان نمیارم.عشق و عاشقی هم قرار نیس بشه.
اسمش تنفر و دوستی هست

البته بگما اینو تو مهر یا آبان میزارم
دیدگاه ها (۹)

شکوفه های گیلاس🌸🌸پارت۶🌸دازای :خب... داشتن تو راهروی مافیا در...

part:۸

[•] عمارت عشق [•] part: 17_«با خودت چی فکر کردی هر*زه؟!؟!» +...

ابلیس

part: 3از زبان دازایرسیدیم به اتاق یوسانو یوسانو : همون دختر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط