آرام یهو برخورد میکنه به ریندو و آرام وقتی ریندو رو میبینه چی نمیگه ...
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
آرام یهو برخورد میکنه به ریندو و آرام وقتی ریندو رو میبینه چی نمیگه و از کنارش رد میشه و میره تو اتاق ا.ت وقتی که آرام رفت ریندو رو به سانزو و ا.ت با پوزخند میگه : داشتید چیکار میکردید؟
ا.ت و سانزو یا گونه سرخ : هیچی!!
ریندو : معلومه
ساعت تقریبا ۸ میشه و همه بیدار میشن و همه سر میز بودن برای صبحونه ولی آرام نیومده بود ا.ت رفت ی سر به اتاق زد دید که آرام داره لباسش رو میپوشه
ا.ت با تعجب : آرام کجا؟
آرام با شک : اممم....میرم بیرون
ا.ت :میخوای بازم آدم بکشی؟
آرام با یکم استرس :ا..اره
ا.ت ی اهی میکشه و میگه: باشه میتونی بری
آرام با چشم برق زده :جدی؟!
ا.ت با لبخند : اره ...
آرام میره ا.ت رو محکم بغل میکنه و ا.ت هم متقابل بغلش میکنه و آرام با لبخندی که پشت ماسکش داشت میره سمت در ولی یهو نگاه های سنگین اعضای بانتن رو حس میکنه
کوکو : کدوم گورستونی میری؟
ران : داری میری قبرستون انقدر سیاه پوشیدی؟
سانزو : هر جهنمی که میری آدم نکش احم
ریندو : نکنه داری باز میری آدم بکشی؟
یهو مایکی با ی لحن سرد و کمی کنجکاو : نکنه تو ی قاتل_
آرام یهو از در میره بیرون و در رو میبنده و با سرعت میره
ا.ت : پدرسگ ها بدبخت سکته کرد!
کوکو : به ما چه
ا.ت : اون بچه استرسیه
ران : استرسی؟ این خودش قاتله
ا.ت : اوی اوی اوی ! با دوستم درست حرف بزن شاید قاتل باشه ولی دوست خوبیه( فدات ♡)
سانزو : پس خیلی به دوستت وفاداری.
ا.ت : دو دقیقه بغلش کنید می فهمید
همه سکوت کردن و به صبحونه خوردنشان ادامه دادن و بعد از چند ساعت مایکی دستور داد همه به ماموریت برن به جز سانزو و سانزو هم از خدا خواسته موند و همه حتی مایکی هم رفته بودن و خودش با ا.ت تنها بود
سانزو :اوی ا.ت...
ا.ت : بلهههه؟؟؟
سانزو : برو قرص من و بیار
ا.ت : کدوم؟
سانزو : همونی که روی میزه
ا.ت : آهااااا اوکی
ا.ت قرص رو برای سانزو آورد ولی یهو سانزو دست ا.ت رو به سمت خودش کشوند و بغلش کرد و ا.ت رو گذاشت بین پاهاش و موهاش رو بوسید
سانزو : موهات خوش بوعه
ا.ت با سرخ : م...ممنون:)
سانزو : اجازه هست ی کاری بکنم؟
ا.ت : چیکار؟
سانزو با خنده : موهات رو ببافم؟
ا.ت که لبو شده بود : ب...باشه
سانزو با لبخند: مرسی
سانزو شروع کرد موهای ا.ت رو بافت و ا.ت خیلی گوگولی شده بود و سانزو داشت از شدت گوگولی بودنش آب میشد
ا.ت : حالا من موهات رو ببافم لطفااااا
سانزو که سرخ شده : ...ب..باشه
ا.ت : مرسییبیی
ا.ت هم شروع کرد موهای سانزو رو میبافه و سانزوکلی سرخ میشه و زبونش بند میاد ...
♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤
تا پارت بعد بای بای
آرام یهو برخورد میکنه به ریندو و آرام وقتی ریندو رو میبینه چی نمیگه و از کنارش رد میشه و میره تو اتاق ا.ت وقتی که آرام رفت ریندو رو به سانزو و ا.ت با پوزخند میگه : داشتید چیکار میکردید؟
ا.ت و سانزو یا گونه سرخ : هیچی!!
ریندو : معلومه
ساعت تقریبا ۸ میشه و همه بیدار میشن و همه سر میز بودن برای صبحونه ولی آرام نیومده بود ا.ت رفت ی سر به اتاق زد دید که آرام داره لباسش رو میپوشه
ا.ت با تعجب : آرام کجا؟
آرام با شک : اممم....میرم بیرون
ا.ت :میخوای بازم آدم بکشی؟
آرام با یکم استرس :ا..اره
ا.ت ی اهی میکشه و میگه: باشه میتونی بری
آرام با چشم برق زده :جدی؟!
ا.ت با لبخند : اره ...
آرام میره ا.ت رو محکم بغل میکنه و ا.ت هم متقابل بغلش میکنه و آرام با لبخندی که پشت ماسکش داشت میره سمت در ولی یهو نگاه های سنگین اعضای بانتن رو حس میکنه
کوکو : کدوم گورستونی میری؟
ران : داری میری قبرستون انقدر سیاه پوشیدی؟
سانزو : هر جهنمی که میری آدم نکش احم
ریندو : نکنه داری باز میری آدم بکشی؟
یهو مایکی با ی لحن سرد و کمی کنجکاو : نکنه تو ی قاتل_
آرام یهو از در میره بیرون و در رو میبنده و با سرعت میره
ا.ت : پدرسگ ها بدبخت سکته کرد!
کوکو : به ما چه
ا.ت : اون بچه استرسیه
ران : استرسی؟ این خودش قاتله
ا.ت : اوی اوی اوی ! با دوستم درست حرف بزن شاید قاتل باشه ولی دوست خوبیه( فدات ♡)
سانزو : پس خیلی به دوستت وفاداری.
ا.ت : دو دقیقه بغلش کنید می فهمید
همه سکوت کردن و به صبحونه خوردنشان ادامه دادن و بعد از چند ساعت مایکی دستور داد همه به ماموریت برن به جز سانزو و سانزو هم از خدا خواسته موند و همه حتی مایکی هم رفته بودن و خودش با ا.ت تنها بود
سانزو :اوی ا.ت...
ا.ت : بلهههه؟؟؟
سانزو : برو قرص من و بیار
ا.ت : کدوم؟
سانزو : همونی که روی میزه
ا.ت : آهااااا اوکی
ا.ت قرص رو برای سانزو آورد ولی یهو سانزو دست ا.ت رو به سمت خودش کشوند و بغلش کرد و ا.ت رو گذاشت بین پاهاش و موهاش رو بوسید
سانزو : موهات خوش بوعه
ا.ت با سرخ : م...ممنون:)
سانزو : اجازه هست ی کاری بکنم؟
ا.ت : چیکار؟
سانزو با خنده : موهات رو ببافم؟
ا.ت که لبو شده بود : ب...باشه
سانزو با لبخند: مرسی
سانزو شروع کرد موهای ا.ت رو بافت و ا.ت خیلی گوگولی شده بود و سانزو داشت از شدت گوگولی بودنش آب میشد
ا.ت : حالا من موهات رو ببافم لطفااااا
سانزو که سرخ شده : ...ب..باشه
ا.ت : مرسییبیی
ا.ت هم شروع کرد موهای سانزو رو میبافه و سانزوکلی سرخ میشه و زبونش بند میاد ...
♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤♤
تا پارت بعد بای بای
- ۸.۸k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط