{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چه رفته است که امشب سحر نمی آید؟

چه رفته است که امشب سحر نمی آید؟
شب فراق به پایان مگر نمی آید؟

جمال یوسف گل چشم باغ روشن کرد
ولی ز گمشده من خبر نمی آید

شدم به یاد تو خاموش، آنچنان که دگر
فغان هم از دل سنگم به در نمی آید

تو را بجز به تو نسبت نمیتوانم کرد
که در تصور از این خوبتر نمی آید

طریق عقل بود ترک عاشقی دانم
ولی ز دست من این کار برنمی آید

بسر رسید مرا دور زندگانی و باز
بلای محنت هجران بسر نمی آید

منال بلبل مسکین به دام غم زین بیش
که ناله در دل گُل کارگر نمی آید

ز باده فصل گُلم توبه میدهد زاهد
ولی ز دست من این کار برنمی آید

دو روز نوبت صحبت عزیز دار رهی
که هرکه رفت ازین ره دگر نمی آید
دیدگاه ها (۳)

ﺷﺎﻋﺮ ﭼﺸﻤﺖ ﺷﻮﻡ ﯾﺎ ﺷﺎﻋﺮ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺖﺍﯼ ﻓﺪﺍﯼ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺩﺭ ﻣﺎﻩ ﺷﺎﯾﺪ ﺩﯾﺪﻧ...

برمی خیزماز پشت پلکهای خواب آلوده ام به روزنه صبح سلام میکنم...

قول دادم به کسی غیر تو عادت نکنماز غم انگیزی این عشق شکایت ن...

از تو میخوانم برایت تا بمانی در نگاهتا بسازی با روانم با شرو...

شعر رهبر شهید انقلاب خطاب به امام رضا (ع)فارغ مرا ز رهگذر صب...

مزار مطهر امام شهید امت

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتمهمه تن چشم شدم، خیره ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط