{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل 1 قسمت 1🍷

فصل 1 قسمت 1🍷

پیش نویس داستان ⬇️

💖[بیش از هزاران سال قبل در یک قلمروی جادوی در چین جایی که خدایان و اژدهایان و شیاطین و جاودانه ها زندگی می‌کردن قهرمانی به اسم سانی وجود داشت از قلمروی آسمانی او زنی زیبا با موهای طلایی و چشمان آبی بود او دختر ملکه بهشت بود و شجاع بود و وضیفه او سفر های مداوم به دنیای انسان ها و شکار شیاطین پلید بود ولی در این میان روزی با یه حریف جدید روبه رو شد حرف قوی و زیرک او شاهزاده جهنم و بود پسری با موهای سیاه و چشمان سیاه رنگ و بسیار جذاب بود به اسم دامیان اونا سال ها جنگیدن و دشمن خونی بودن ولی باذر زمان در این سال ها احساساتی بین اونا شکل گرفت و اونا عاشق همدیگه شدن اما بخاطر دشمنی بین بهشت و جهنم جنگی طولانی شکل گرفت که ششصد و سی سال طول کشید ولی با ابراز عشق و ازدواج اون دو جنگ بالاخره به پایان رسید و سانی ملکه بهشت و دامیان پادشاه جهنم شد و درخت زندگی که نظم و جادو رو به دنیا می آورد برای پاداش به اونا یه دختر داد یه نوزاد دختر زیبا با موهای سیاه موج دار و چشمان سیاه اون دختر طبق پیش گویی باید قوی ترین موجد جهان میشد و اونا اسم اون دختر رو یِوه گذاشتن و دنیا رو نجات میداد و اونا قصر آسمانی رو ساختن جایی بین دنیای انسان ها و بهشت و جهنم قصری برای صلح و آشتی و میخواستن فرزندشون رو اونجا بزرگ کنن] 💖



معرفی کاراکتر ها

(لان پسر یتیم شش ساله ای که سانی او رو در یه کوچه زیر باران پیدا کرد و مثل بچه خودش بزرگ کرد، لان موهای قهوه ای تیره رنگ و چشای سورمه ای رنگ داره قد بلد هست و سیب گلو داره و یه کریستال کوچک بفش تیره رنگ روی پیشونی اش داره او یه موجد جادویی به اسم کریستال هد هست که یه نوع جادو گر قوی هست و او خیلی خیلی جذاب هست و الان 19 ساله هست و سرد و جدی مسئولیت پذیر و سخت گیر هست به ندرت لبخند میزنه )



شیائو :( پسر بچه نیمه شیطان ببری هشت ساله ای که دامیان در جنگ پیدا و او رو مثل بچه خودش بزرگ کرد شیائو موهای قهوه ای روشن داره و یه چشمان سبز رنگ داره او توانایی داره به ببر تبدیل بشه و او بازیگوش و شوخ‌طبع و خنده رو هست و 17 سال دارد )



یِوه( دختر خونی سانی و دامیان ، او موهای بلد سیاه موج دار و حلقه ای داره و چشم های سیاه او خیلی خیلی خوشگل هست و سرکش و لجباز و دردسر ساز و بازیگوش و خیلی قوی هست و او الان 16 سال داره و لان و شیائو رو مثل برادر های واقعی اش می‌بیند و اونا هم او رو به عنوان خواهر واقعی‌شان میبینن)



ژیلا ( خواهر کوچک تر سانی و خاله بچه ها او موهای کرمی رنگ و چشای آبی کمرنگ داره مثل سانی و دامیان جاودانه و جوان هست و 223 سال داره و قدرت نور رو داره و مهربون و معلم هست)

شروع داستان :_ یه روز صبح در قصر آسمانی که سانی و دامیان بیرون برای کار رفته بودن لان در دفترش در قصر آسمانی به عامار شاگرد های جاودانه و جدید که برای انتخاب استاد و آزمون جاودانگی ثبت نام کرده بودن نگاه می‌کرد و برسی می‌کرد و شیائو و یِوه در صالن مطالعه بودن و ژیلا به اونا آموزش تاریخ بهشت رو میداد



(موقعیت در اتاق کار لان که به سبک چسنی و افسانه ای با رنگ های آبی و بنفش تیره و سورمه ای تزئین شده بود لان پشت میز نشسته بود و خدمت کار ها و دستیار هایش در اطراف او بودن) دستیار لان : قربان برای امروز خیلی کار کردید لطفا کمی استراحت کنید.

لان : باشه یکم استراحت میکنم، میرم به شیائو و یِوه سر بزنم.

(او حرکت کرد به سمت سالن مطالعه در همین هین یِوه و شیائو در حال درس خوندن بودن )



یِوه سرش رو با خستگس روی میز گذاشت و با غر غر کننده گفت : خیلی خسته شدم تاریخ خوندن مزخرفهههه😫.

شیائو به نشانه تائید سر تکون داد و با لحن خسته گفت : موافقم.

ژیلا گفت : بی‌خیال بچه ها اینا تاریخ قلمروی بهشت هستن و خیلی مهمن...،

هنوز حرف او تموم نشده بود که لان اومد داخل و یِوه با دیدن لان چشماش برق زد و دوید و پرید تو آغوش لان و یِوه دستاش رو دور گردن لان کرد و پاهاش رو دور کمر او حلقه کرد و صورتش رو تو گردن او فرو کرد و با لحن بچه گانه جوری که خودش رو برای او لوس کنه گفت : دادش جون خیلی خسته شدم 😫.

لان که به ندرت لبخند میز لبخند کوچکی زد و موهای یِوه رو نوازش کرد و گفت :اشکالی نداره یکم استراحت کن.

یِوه لبخند زد و گفت : ممنون تو برادر مورد علاقه من هستی.

شیائو با حالتی اغرار آمیز دستش رو روی قفسه سینه اش گذاشت و گفت : من صدمه دیدم فکر میکردم من برادر مورد علاقه ات هستم!.

یِوه برای شیائو زبون در آورد و گفت تو خواب ببینی 😝. شیائو دنبال او دوید و یِوه فرار کرد و اونا خندیدن ژیلا از لان پرسی : لان وضعیت شاگرد ها چجوری هست؟.

کلمات جا ت‌د پس اونه شو میزارم ☄️
دیدگاه ها (۱)

معرفی میکنم

شیائو سختی های زیادی کشید تا به اینجا برسه وقتی به نقش اصلی ...

ادامهدامیان از ترسش سریع درو باز کرد بدو بدو رفت سمت اتاق در...

مشخصات :ا/ ت = یه دختر مهربون ، با نمک ، کیوت ، با موهای بلن...

عشقی حقیقی

P31انیا‌ و دامیان‌ راه افتادن و رفتن به جشن وقتی رسیدن کلی د...

صدای مهیب p21

ادامهکه اومد پاشه دامیان دستش رو گرفت و انداخت رو تخت و دو د...

Anya x Damian پارت۶۲

dark life = 40

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط