داداشت خیلی رو اعصابه
«داداشت خیلی رو اعصابه...!»
÷«هی کیم»
-«باز چیهههه»
+«بخدا اگه دوباره دعوا کردینننن. بابا فلیکس چیگارمون داریییی! بزار زندگیمون و کنیم»
÷«نهههه سونگمین نباید به خواهرم دست بزنه»
فلیکس از مبل روبروی آلیتا و سونگمین بلند شد و به سمتشون رفت و با زور از همدیگه جداشون کرد و خودش بینشون نشست
-«هییی هیونگ! این چه کاریه؟»
+«راست میگه داداش این چه کاریه میکنی»
÷«اهم اهم. تا اطلاع ثانوی که نه. هیچوقت حق نداریم همدیگه رو بوس یا بغل کنید »
ناگهان هیونجین از اتاق دراومد و و با قیافه ی خواب آلودی گفت
=«میشه خفه شین؟ هی تو. فلیکس بزار اینا هرکاری میخوان بکنن تورو جان جدت هم اینا به کارشون میرسن هم من میخوابم»
-«دیگه واقعا دارین عصبانیم میکنین!»
سونگمین بلند شد و در کسری از ثانیه آلیتا رو بلند کرد و براید استایل بلند کرد و بردش توی اتاق و سریع درو بست و قفل کرد
÷«باز کن! این چه کاریه میکنی! دست به خواهرم زدی خودت میفهمی!»
سونگمین آلیتا رو گذاشت روی تخت و صورتشو به صورت خودش نزدیک کرد
-«خب...تنها چیزی که میتونم بگم اینه که داداشت خیلی رو اعصابه. نمیزاره هیچ کاری بکنم»
دوتاشون باهم خندیدن و آلیتا با لبخند صورت سونگمینو نوازش کرد و سونگمین آروم لب های الیتا رو بوسید و ناگهان بووووم قفل در اتاق شکست و قیافه ی قرمز شده ی فلیکس حاصل از عصبانیت رونمایی شد
÷«همین الان...از خواهرم.... فاصله بگیر!!!»
فلیکس درحالی که سونگمین روی آلیتا بود اینو گفت
سونگمین عمدا دوباره آلیتا رو بوسید
÷«میکشمت!!!!»
بابت بی کیفیت عکس متاسفم.✨
÷«هی کیم»
-«باز چیهههه»
+«بخدا اگه دوباره دعوا کردینننن. بابا فلیکس چیگارمون داریییی! بزار زندگیمون و کنیم»
÷«نهههه سونگمین نباید به خواهرم دست بزنه»
فلیکس از مبل روبروی آلیتا و سونگمین بلند شد و به سمتشون رفت و با زور از همدیگه جداشون کرد و خودش بینشون نشست
-«هییی هیونگ! این چه کاریه؟»
+«راست میگه داداش این چه کاریه میکنی»
÷«اهم اهم. تا اطلاع ثانوی که نه. هیچوقت حق نداریم همدیگه رو بوس یا بغل کنید »
ناگهان هیونجین از اتاق دراومد و و با قیافه ی خواب آلودی گفت
=«میشه خفه شین؟ هی تو. فلیکس بزار اینا هرکاری میخوان بکنن تورو جان جدت هم اینا به کارشون میرسن هم من میخوابم»
-«دیگه واقعا دارین عصبانیم میکنین!»
سونگمین بلند شد و در کسری از ثانیه آلیتا رو بلند کرد و براید استایل بلند کرد و بردش توی اتاق و سریع درو بست و قفل کرد
÷«باز کن! این چه کاریه میکنی! دست به خواهرم زدی خودت میفهمی!»
سونگمین آلیتا رو گذاشت روی تخت و صورتشو به صورت خودش نزدیک کرد
-«خب...تنها چیزی که میتونم بگم اینه که داداشت خیلی رو اعصابه. نمیزاره هیچ کاری بکنم»
دوتاشون باهم خندیدن و آلیتا با لبخند صورت سونگمینو نوازش کرد و سونگمین آروم لب های الیتا رو بوسید و ناگهان بووووم قفل در اتاق شکست و قیافه ی قرمز شده ی فلیکس حاصل از عصبانیت رونمایی شد
÷«همین الان...از خواهرم.... فاصله بگیر!!!»
فلیکس درحالی که سونگمین روی آلیتا بود اینو گفت
سونگمین عمدا دوباره آلیتا رو بوسید
÷«میکشمت!!!!»
بابت بی کیفیت عکس متاسفم.✨
- ۴.۱k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط