(استاد جذاب من) )ლ( پارت 48 `ლ
(استاد جذاب من) )ლ( پارت 48 `ლ
دختره عصبی پلک زد از طرف جیمین عصبی تر بود با صدای بلند بدون اینکه به تن صداش فکر کنه داد زد
ات : صد دفعه بهت گفتم قبض اومده یا نه اما تو گفتی نه الا چه غلطی بکنم ها ..... کم کم بغضش ترکید اشک هایش رویه گونه ای سفید اش جاری شدن با گریه ای میکرد لب زد ....... من مثله چی دارم کار میکنم تا نزارم هیچ کم و کسری باشه
مادر بزرگ پیر با چشم های اشکی نجوا کرد م/ات : من فقط گفتم پیشت الان ..پول نیست
ات پلک هایش را رو هم فشار داد اشکی گوشه چشم اش بر روی زمین ریخت با صدای گریون گفت ات : باید میگفتی من هر کاری میکردم تا اون پول لعنتیو پیدا کنم
دستشو گذاشت روی چشم هایش چیکار میکرد این همه بار مسئولیت از یه طرف رفتار جیمین هیچکدام را نمیتونست هضم کنه با پشته دستش اشک هاشو پاک کرد با عجله قدم برداشت سمته اتاقش با شتاب وارده اتاقش شد سمته کمد کوچیک و کهنه لباسش رفت درش رو باز کرد و مشغول گشتن تویه کمد شد بعد از پیدا کردن جعبه کوچیکی که سال ها اونجا قائم اش کرده بود برداشتش درب جعبه رو باز کرد دستبند سفید الماسی زیبایی که وقتی ۱۰ سالش بود مادرش بهش هدیه بود همون روز روزه تولدش مادر و پدرش تصادف کردن دستبند رو برداشت و جعبه رو دوباره گذاشت داخل کمد با هجوم از اتاق خارج شد همانطوری که از خونه خارج میشد صدای مادر بزرگش رو شنید م/ات : کجا داری میری
دختره با حسرت و درد رنجی که در لحنش جاری بود نجوا کرد ات : نگران نباش مثله اون داداش نامردم نمیزارم برم
درو محکم کوبید و از خونه خارج شد همراه قدم های که برمیداشت دونه دونه اشک هایش بی اختیار روی گونه هایش جاری بودن جیمین که تو ماشین جلوی خونه کوچک آنها منتظر بود با دیدن ات که از خونه زد بیرون ماشین را روشن کرد و حرکت کرد آهسته آهسته پشته سرش میرفت
آسمون جای خوبی داشت !
رویه سر یک شهر پهن شده بود و گاهی صدای فریاد مردم گوش اش را کر میکرد و گاهی هم ناله های عاجزانه شون تا عمق جون اش نفوذ میکرد و جایی تو دل اش انباشته میشد ؛ و درست وقت های که قلب آسمون از درد مردم شهر پهن میشه شروع میکنه به نعره کشیدن
و صدای غرش اش را به آدم های ظالمی که درد های زیادی به وجود آوردن میرسونه
گاهی حتی به حال اون آدم های مظلوم هم اشک میریزه و این شب دقیقا آسمون برای کانگ ات می بارید ...
صدای گرفته دختری از پشته ویترین جواهر فروشی پخش شد ات : میخوام اینو بفروشم
جواهر فروش کمی شکاک پرسید ... : چرا میخواهید اینو بفروشید
ات : نگران نباشید ماله خودمه دزدی نیست
جواهر فروش دستبند رو برداشت و گذاشت تویه ترازو وزنش میکرد بعد از وزن کردنش اون رو گذاشت جلوی ات
... : بخاطر الماس هاش خیلی با ارزشه
دختره دستبند رو برداشت و سمته بینی اش نزدیک کرد بوش کرد هنوز هم بوی دست های مادرش رو میداد چقدر زجر آور درد از دست دادن مادر و پدر خیلی سخته هیچکس نمیتونست اون دختر رو درک کنه چشم هایش پر از اشک شدن اما جلوی اشک هایش را گرفت دستبند رو گذاشت رویه ویترین با صدای گرفته ای نجوا کرد ات : میشه پولشو بدین
دختره عصبی پلک زد از طرف جیمین عصبی تر بود با صدای بلند بدون اینکه به تن صداش فکر کنه داد زد
ات : صد دفعه بهت گفتم قبض اومده یا نه اما تو گفتی نه الا چه غلطی بکنم ها ..... کم کم بغضش ترکید اشک هایش رویه گونه ای سفید اش جاری شدن با گریه ای میکرد لب زد ....... من مثله چی دارم کار میکنم تا نزارم هیچ کم و کسری باشه
مادر بزرگ پیر با چشم های اشکی نجوا کرد م/ات : من فقط گفتم پیشت الان ..پول نیست
ات پلک هایش را رو هم فشار داد اشکی گوشه چشم اش بر روی زمین ریخت با صدای گریون گفت ات : باید میگفتی من هر کاری میکردم تا اون پول لعنتیو پیدا کنم
دستشو گذاشت روی چشم هایش چیکار میکرد این همه بار مسئولیت از یه طرف رفتار جیمین هیچکدام را نمیتونست هضم کنه با پشته دستش اشک هاشو پاک کرد با عجله قدم برداشت سمته اتاقش با شتاب وارده اتاقش شد سمته کمد کوچیک و کهنه لباسش رفت درش رو باز کرد و مشغول گشتن تویه کمد شد بعد از پیدا کردن جعبه کوچیکی که سال ها اونجا قائم اش کرده بود برداشتش درب جعبه رو باز کرد دستبند سفید الماسی زیبایی که وقتی ۱۰ سالش بود مادرش بهش هدیه بود همون روز روزه تولدش مادر و پدرش تصادف کردن دستبند رو برداشت و جعبه رو دوباره گذاشت داخل کمد با هجوم از اتاق خارج شد همانطوری که از خونه خارج میشد صدای مادر بزرگش رو شنید م/ات : کجا داری میری
دختره با حسرت و درد رنجی که در لحنش جاری بود نجوا کرد ات : نگران نباش مثله اون داداش نامردم نمیزارم برم
درو محکم کوبید و از خونه خارج شد همراه قدم های که برمیداشت دونه دونه اشک هایش بی اختیار روی گونه هایش جاری بودن جیمین که تو ماشین جلوی خونه کوچک آنها منتظر بود با دیدن ات که از خونه زد بیرون ماشین را روشن کرد و حرکت کرد آهسته آهسته پشته سرش میرفت
آسمون جای خوبی داشت !
رویه سر یک شهر پهن شده بود و گاهی صدای فریاد مردم گوش اش را کر میکرد و گاهی هم ناله های عاجزانه شون تا عمق جون اش نفوذ میکرد و جایی تو دل اش انباشته میشد ؛ و درست وقت های که قلب آسمون از درد مردم شهر پهن میشه شروع میکنه به نعره کشیدن
و صدای غرش اش را به آدم های ظالمی که درد های زیادی به وجود آوردن میرسونه
گاهی حتی به حال اون آدم های مظلوم هم اشک میریزه و این شب دقیقا آسمون برای کانگ ات می بارید ...
صدای گرفته دختری از پشته ویترین جواهر فروشی پخش شد ات : میخوام اینو بفروشم
جواهر فروش کمی شکاک پرسید ... : چرا میخواهید اینو بفروشید
ات : نگران نباشید ماله خودمه دزدی نیست
جواهر فروش دستبند رو برداشت و گذاشت تویه ترازو وزنش میکرد بعد از وزن کردنش اون رو گذاشت جلوی ات
... : بخاطر الماس هاش خیلی با ارزشه
دختره دستبند رو برداشت و سمته بینی اش نزدیک کرد بوش کرد هنوز هم بوی دست های مادرش رو میداد چقدر زجر آور درد از دست دادن مادر و پدر خیلی سخته هیچکس نمیتونست اون دختر رو درک کنه چشم هایش پر از اشک شدن اما جلوی اشک هایش را گرفت دستبند رو گذاشت رویه ویترین با صدای گرفته ای نجوا کرد ات : میشه پولشو بدین
- ۲۳.۰k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط