چمدانم را بستم.

چمدانم را بستم.
رفتم تا یادت مرا رها کند.
اما هرچه دورتر می شدم،
خاطراتت بیشتر گلویم را می فشرد.
آخر دلتنگی راه نفس را بر من بست،
بازگرداند مرا به همان نقطه اول،
به مرز روشن چشمانت.
بختِ برگشته مرا ببین!
پای تو که در میان باشد،
انگار هر رفتنی بی معناست...
#ندا_زندیان
دیدگاه ها (۲)

لباس ایزوکو روی زمین سرد و خاکی رها شد. وقتی هوایِ سرد و نمو...

تک‌پارتی‌ ‌جیهوپ«وقتی‌دعواتون‌میشه‌و...»صدای موسیقی ملایم سا...

... .مثل هر روز. ...دوباره...من بودم ...و تکرار یک اتفاق به ...

اتو را به برق زدم و مشغول اتو زدن شدم تمام حواسم جمع بود که ...

مریم گمار شاعر کرمانشاهی

لعنتی، تمام آن ساعت‌ها به این فکر می‌کردم که مگر نمی‌گویند م...

لعنتی، تمام آن ساعت‌ها به این فکر می‌کردم که مگر نمی‌گویند م...

#part70#طاهارها از ماشین پیاده شد و گفت :رها- شکیب دستت درد ...

عزیز، راه دورم، تا روزی که زنده ام به انتظارت، خواهم ماند، ا...

حالم خوش نیستحوصله آدم های دور و ورم را ندارم، هر روزی که می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط