♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 99・]ᕗ
تو راهرو داشتم شنلم رو میپوشیدم که برم پیش جونگکوک که شوکه و سنگ کوب شده سرجام وایستادم.
جونگکوک..
اره خودش بود. جونگکوک. در حالیکه یه نگهبان داشت سمت اتاق پادشاه هدایتش میکرد. شوکه و ترسیده جلو دویدم.
لبخند مهربونی بهم زد و تعظیم کرد. زبونم بند اومده بود.
اینجا چیکار میکرد؟ واسه چی اومده؟
اروم گفت: دوستت دارم.
ورفت داخل اتاق دین. با عجله و شوکه دنبالش رفتم. نفسم تند شده بود. جونگکوک مردونه جلوی دین تعظیم کرد. گوشهای وایستادم و با نگرانی نگاه کردم.
دین : از نگهبانها شنیدم خیلی اصرار داشتی منو ببینی.
دین کمی فک کرد و گفت : فک کنم دیشب تو مهمونی دیده بودمت..خوب این چه سرو وضعیه؟ تو..
جونگکوک جدی و مردونه گفت : اومدم که... نگاهی به من انداخت. با عشق و نگرانی نگاش کرد.باز به دین نگاه کرد و ادامه داد : اومدم خواهرتون ،پرنسس کریستینا رو ازتون خواستگاری کنم.
دین شوکه و متعجب سرتا پای جونگکوک رو نگاه کرد و عصبی
گفت:چی؟
جونگکوک : من به پرنسس کریستینا علاقه دارم ...
دین دستاش رو محکم روی دسته تختش کوبید و داد زد : اسم خواهر من رو روی لبهای نیار. از داد بلندش تكون خوردم.
دین داد زد: نگهباااان... این رو به خاطر بی احترامی
به پادشاه و پرنسس توی زندان بندازین تا بفهمه حق چنین بی ادبی رو نداره..
نگهبانها سریع بازوی جونگکوک رو گرفتن ترسون و جدی جلو رفتم و بلند گفتم : نه...دین نگام کرد.
-حق ندارین اینکار رو باهاش بکنین..
دین نگام کرد و داد زد: من پادشاه انگلستانم و حق هرکاری رو دارم..
بلند و عصبی گفتم : ولی مسئول رسیدگی به خواستگاری من تو نیستین سرورم. این وظیفه پدرمه..
دین از خشم سرخ شد و به نگهبانا که هنوز حرکت نکرده نگاه کرد و داد زد : به چی نگاه میکنین؟ .
با بغض به جونگکوک نگاه کردم که با لبخند نگام کرد و نگهبانا بردنش لرزون گفتم : حق نداشتی
دین متعجب نگام کرد و گفت : چی میگی؟سرتا پاش رو نگاه کردی؟
داد زدم : اره..نگاه کردم.
لباسم رو بلند کردم و سمت اتاق پدر دویدم. سریع در رو باز کردم. پدر داشت موهای مامان رو شونه میکرد.
با عجله و با شرم سرم رو پایین انداختم و گفتم:ببخشید..
بابا : چی شده که دختر من انقدر هوله؟
دستهام رو که میلرزید مشت کردم و گفتم : میشه بیاین پدر؟
مامان : چی شده عزیزم؟
با لرز و شرم گفتم : خواستگاری برام اومده.
ᕙ[・part 99・]ᕗ
تو راهرو داشتم شنلم رو میپوشیدم که برم پیش جونگکوک که شوکه و سنگ کوب شده سرجام وایستادم.
جونگکوک..
اره خودش بود. جونگکوک. در حالیکه یه نگهبان داشت سمت اتاق پادشاه هدایتش میکرد. شوکه و ترسیده جلو دویدم.
لبخند مهربونی بهم زد و تعظیم کرد. زبونم بند اومده بود.
اینجا چیکار میکرد؟ واسه چی اومده؟
اروم گفت: دوستت دارم.
ورفت داخل اتاق دین. با عجله و شوکه دنبالش رفتم. نفسم تند شده بود. جونگکوک مردونه جلوی دین تعظیم کرد. گوشهای وایستادم و با نگرانی نگاه کردم.
دین : از نگهبانها شنیدم خیلی اصرار داشتی منو ببینی.
دین کمی فک کرد و گفت : فک کنم دیشب تو مهمونی دیده بودمت..خوب این چه سرو وضعیه؟ تو..
جونگکوک جدی و مردونه گفت : اومدم که... نگاهی به من انداخت. با عشق و نگرانی نگاش کرد.باز به دین نگاه کرد و ادامه داد : اومدم خواهرتون ،پرنسس کریستینا رو ازتون خواستگاری کنم.
دین شوکه و متعجب سرتا پای جونگکوک رو نگاه کرد و عصبی
گفت:چی؟
جونگکوک : من به پرنسس کریستینا علاقه دارم ...
دین دستاش رو محکم روی دسته تختش کوبید و داد زد : اسم خواهر من رو روی لبهای نیار. از داد بلندش تكون خوردم.
دین داد زد: نگهباااان... این رو به خاطر بی احترامی
به پادشاه و پرنسس توی زندان بندازین تا بفهمه حق چنین بی ادبی رو نداره..
نگهبانها سریع بازوی جونگکوک رو گرفتن ترسون و جدی جلو رفتم و بلند گفتم : نه...دین نگام کرد.
-حق ندارین اینکار رو باهاش بکنین..
دین نگام کرد و داد زد: من پادشاه انگلستانم و حق هرکاری رو دارم..
بلند و عصبی گفتم : ولی مسئول رسیدگی به خواستگاری من تو نیستین سرورم. این وظیفه پدرمه..
دین از خشم سرخ شد و به نگهبانا که هنوز حرکت نکرده نگاه کرد و داد زد : به چی نگاه میکنین؟ .
با بغض به جونگکوک نگاه کردم که با لبخند نگام کرد و نگهبانا بردنش لرزون گفتم : حق نداشتی
دین متعجب نگام کرد و گفت : چی میگی؟سرتا پاش رو نگاه کردی؟
داد زدم : اره..نگاه کردم.
لباسم رو بلند کردم و سمت اتاق پدر دویدم. سریع در رو باز کردم. پدر داشت موهای مامان رو شونه میکرد.
با عجله و با شرم سرم رو پایین انداختم و گفتم:ببخشید..
بابا : چی شده که دختر من انقدر هوله؟
دستهام رو که میلرزید مشت کردم و گفتم : میشه بیاین پدر؟
مامان : چی شده عزیزم؟
با لرز و شرم گفتم : خواستگاری برام اومده.
- ۳۰۴
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط