MISUNG

+: ولی لینو...
فلیکس: صبر کن!
.
.
.
نیم ساعت گذشت که چان و کل اعضا به غیر از لینو وارد اتاق شدن. معلومه که همه میان غیر سوژه اصلی. چون الان متنفره از عشق قبلیش و حق داره، نداره؟
بچه ها ساعت ها هان رو دلداری دادن، بغلش کردن و حتی یسری ها باهاش گریه کردن، قرار بر این شد که هان بره خونه فلیکس که تنهایی کار دست خودش نده، وقتی رسیدن هان تنها سوالی که کل وجودش رو درگیر کرده بود پرسید
+: نمی‌خواد ببینتم، نه؟
•: چی؟
+: مین... ازم متنفره..
•: نه پسر این چه حرف مزخرفیه؟ اون فقط رفته بیرون هوا بخوره، معلومه که عاشقته وگرنه انقدر داغون نمیشد...
+: دیگه نیست...
رو مبل افتاد
+: گند زدم
پاهاش رو روی مبل گذاشت و تو خودش جمع شد
+: بدجوریم کند زدم...
با ترکیدن بغضش شروع کرد به مشت زدن تو سرش
+: لعنت به من، لعنت به من...
سمت دوستش دوید
•: احمق چیکار می کنی؟! بسه! تمومش کن! با نفرین کردن خودت چیزی درست نمیشه! برو باهاش حرف بزن!
+: چی داری میگی فلیکس چی با خودت فکر کردی؟ با چه رویی؟ چه جوری؟ اصلا برم چی بگم؟ من حتی با فکر کردن بهش احساس شرم میکنم!
•: همین که گفتم! تو یا با گندی که زدی کنار میای یا جمعش می‌کنی! انتخاب با خودته
+: من... نمدونم باید چیکار کنم
به ظاهر فلک زده دوستش نگاه کرد، دلش لرزید، ولی باید دوستش رو بیدار میکرد، وگرنه تا ابد تو غم و افسردگی غوطه ور می‌شد
•: لینو داره میاد اینجا
+: چی؟
•: نمیدونه تو اینجایی
+: تو چی کار کردی احمق؟.. م-من باید چیکار کنم؟!
فورا بلند شد
+: ب-باید برم.. آره میرم... زودتر باید...
•: هی هی چی با خودت فکر کردی؟ مگه من اینجا شلغمم که بزارم بری؟ بشین ببینم، هیچ جا هم نمیری قایم هم نمیشی، منم کنارت می‌شینم
+: قول میدی؟
•: اگه ببینم اوضاع داره خیت میشه میرم
+: احمق! خفه بمیر!
*دینگ دییینگ(یا ابالفضل)*
•: خودشه
سمت در رفت و به محض باز شدنش تپش قلب هان شدن گرفت، نگاهش.. هنوزم سرد بود.. انگار ساعت ها گریه کرده بود.. شده بود همون لی مینهوی قبل از هان، رنگ دیگه ای جز سیاه نپوشیده بود، انگار از ختم برگشته.. و شاید ختم لینوی هان بود، یا احتمالا قلب مرده‌اش
-: اون...

منتظر ادامه باشید
دیدگاه ها (۰)

تصمیم دارم فیک هیونلیکس رو از نو بنویسم...

...

...

یعنی چه؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط