پارت
پارت ۴
DarkBlaze
ویو جنا :
از مکان همیشگی اومدم به خونه خیلی خسته بودم پس رفتم حموم و بعد ۳۰ دقیقه خارج شدم بدنم کوفته بود موهامو خشک کردم و رو تختم دراز کشیدم بعدش حولم رو در آوردم و تو آینه به خودم نگاه کردم چقد مثل همیشه هستم هنوز هم خیلی از پسرا دنبالم هستن لباس هامو پوشیدم ( یه تاب مشکی با یه شلوارک ) روتینمو انجام دادم و تا خواستم بخوابم یادم افتاد باید برنامه فردام و چک کنم هلن قبلن ترتیبش رو دیده بود . کاغذ های کنار میزم رو برداشتم و تا چشمم به کلمه ازدواج خورد سریع رفتم و در اتاق هلن و بدون در زدن باز کردم گفتم اینا چی هستن ( داد کشیدم )
ویو هلن :
اومد تو بدون در زدن و داد زد منم گفتم من چه بدونم پدرت گفت اینا رو بدون خوندن بزارم رو میزت
ویو جنا : وای خدا باید فردا با یکی قرارداد ازدواج ببندم کسی که نمی دونم کی هس چه کارس
ویو هلن :
بیشتر بخون من اصلا خبر نداشتم
ویو جنا :
آهان اینجا نوشته مایکل ویک رئیس شرکت X وای خدا معلوم نی چه کله خریه
ویو هلن :
وایسا تو گوگل بزنم ............
وای خدای من اون رئیس شرکت پولدارترینِ شرکتهاست
وای خدای من شانس باهات یار کرده جنا
ویو جنا : شوخی می کنی خودت می دونی من نمی خوام ازدواج کنم!!!!!!!!
( جنا که دید هلن هم بی خیال هس از اتاق هلن بیرون اومد رفت تو آشپزخونه )
ویو جنا :
هلن که خوشحال بود ولی حال منو نمی دونست رفتم آشپزخونه و یه بستنی شکلات نعنایی برداشتم تا خواستم برم بالا دیدم بابام اومد
ویو آقای کیم :
( با لحنی سرد گفت : می دونم حالت خیلی بده ولی باید این ازدواج انجام بشه )
ویو جنا :
بابا ....
این واقعا تویی ؟
( لیوان دستش رو انداخت زمین و شکست )
می خوام دلیلش رو بدونم !!!!!!
(داد کشید)
ویو آقای کیم :
شرکت وارث نداره باید شرکت X و شرکت ما متحد بشه و یه وارث بیاره
ویو جنا :
خدایااااااا
( سریع رفتم بالا و لباس هام و عوض کردم می خوام برم یه جا ذهنم آروم بگیره ( لباسش رو می زارم )
و یه میکاپ ساده کردم سویج ماشینمو برداشتم و رفتم سمت جایی که بهم آرامش می داد
ویو مایک :
از خونه زدم بیرون و رفتم بیرون و وقتی رسیدم دیدم همون دختری که امشب منو بیرون انداخت اونجاست .............
خب بچه ها یه چیزایی رو می خواستم بهتون بگم که یادم رف ببینید هر روز ۲ الی ۳ پارت می زارم شاید بیشتر و نگران نباشید همه فیک هایی که میزارم آخرش خوشه پس لطفا منو دنبال کنید و نظرتون و درباره رمان ها بنویسید
( عاشقتونم 💋 )
DarkBlaze
ویو جنا :
از مکان همیشگی اومدم به خونه خیلی خسته بودم پس رفتم حموم و بعد ۳۰ دقیقه خارج شدم بدنم کوفته بود موهامو خشک کردم و رو تختم دراز کشیدم بعدش حولم رو در آوردم و تو آینه به خودم نگاه کردم چقد مثل همیشه هستم هنوز هم خیلی از پسرا دنبالم هستن لباس هامو پوشیدم ( یه تاب مشکی با یه شلوارک ) روتینمو انجام دادم و تا خواستم بخوابم یادم افتاد باید برنامه فردام و چک کنم هلن قبلن ترتیبش رو دیده بود . کاغذ های کنار میزم رو برداشتم و تا چشمم به کلمه ازدواج خورد سریع رفتم و در اتاق هلن و بدون در زدن باز کردم گفتم اینا چی هستن ( داد کشیدم )
ویو هلن :
اومد تو بدون در زدن و داد زد منم گفتم من چه بدونم پدرت گفت اینا رو بدون خوندن بزارم رو میزت
ویو جنا : وای خدا باید فردا با یکی قرارداد ازدواج ببندم کسی که نمی دونم کی هس چه کارس
ویو هلن :
بیشتر بخون من اصلا خبر نداشتم
ویو جنا :
آهان اینجا نوشته مایکل ویک رئیس شرکت X وای خدا معلوم نی چه کله خریه
ویو هلن :
وایسا تو گوگل بزنم ............
وای خدای من اون رئیس شرکت پولدارترینِ شرکتهاست
وای خدای من شانس باهات یار کرده جنا
ویو جنا : شوخی می کنی خودت می دونی من نمی خوام ازدواج کنم!!!!!!!!
( جنا که دید هلن هم بی خیال هس از اتاق هلن بیرون اومد رفت تو آشپزخونه )
ویو جنا :
هلن که خوشحال بود ولی حال منو نمی دونست رفتم آشپزخونه و یه بستنی شکلات نعنایی برداشتم تا خواستم برم بالا دیدم بابام اومد
ویو آقای کیم :
( با لحنی سرد گفت : می دونم حالت خیلی بده ولی باید این ازدواج انجام بشه )
ویو جنا :
بابا ....
این واقعا تویی ؟
( لیوان دستش رو انداخت زمین و شکست )
می خوام دلیلش رو بدونم !!!!!!
(داد کشید)
ویو آقای کیم :
شرکت وارث نداره باید شرکت X و شرکت ما متحد بشه و یه وارث بیاره
ویو جنا :
خدایااااااا
( سریع رفتم بالا و لباس هام و عوض کردم می خوام برم یه جا ذهنم آروم بگیره ( لباسش رو می زارم )
و یه میکاپ ساده کردم سویج ماشینمو برداشتم و رفتم سمت جایی که بهم آرامش می داد
ویو مایک :
از خونه زدم بیرون و رفتم بیرون و وقتی رسیدم دیدم همون دختری که امشب منو بیرون انداخت اونجاست .............
خب بچه ها یه چیزایی رو می خواستم بهتون بگم که یادم رف ببینید هر روز ۲ الی ۳ پارت می زارم شاید بیشتر و نگران نباشید همه فیک هایی که میزارم آخرش خوشه پس لطفا منو دنبال کنید و نظرتون و درباره رمان ها بنویسید
( عاشقتونم 💋 )
- ۸.۷k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط