پارت ۲
پارت ۲
ویو ا.ت
به جونگ کوک پیام دادم که با تهیونگ میرم و اون فقط نوشت باشه
انتظار داشتم بگه وایسا خودم میام میبرمت یا حداقل بگه چرا
سرم رو به پنجره تکیه دادم
سر درد گرفته بودم ، البته عادی بود !
چشمام رو روی هم گذاشتم که با صدای تهیونگ بازشون کردم
تهیونگ : حالت خوبه ؟
ا.ت : بد نیستم
تهیونگ : چیزی لازم داری برات بگیرم ؟
ا.ت : نه ممنونم
تهیونگ : میخوای یکم راجبش صحبت کنیم ؟
ا.ت : نه
تهیونگ : هر جور راحتی
سکوتی ماشین رو گرفته بود که تهیونگ شروع به حرف زدن کرد
تهیونگ : ببین ا.ت من جونگ کوک رو میشناسم ، گاهی جوگیر میشه و یه کاری انجام میده که اشتباهه ولی بعدش خیلی پشیمون و ناراحت میشه ، الان سانا رو بعد از چند سال دیده و جوگیر شده و همش مشغول صحبت با اونه ولی مطمئن باش ته دلش هیچ کس رو به جز تو نمیبینه ، قطعا از کارش پشیمون میشه و میاد معذرت خواهی میکنه
ا.ت : نمیدونم چی بگم ولی واقعا از کارش ناراحتم ، من مشکلی ندارم با سانا صحبت کنه ولی اون تمام حواسش پیش سانا بود و حتی یک کلمه هم با من صحبت نکرد ، من برای امشب خیلی ذوق داشتم و فکر میکردم که خوش میگذره ولی اشتباه فکر کردم
تهیونگ : ببین من نمیخوام توی مسائل زن و شوهریتون دخالت کنم ولی موقعی که اومد ناراحتیت رو با دعوا نشون نده ، بزار خودش بفهمه
ا.ت : حق با توعه
جلوی در خونه پارک کرد
آروم در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم
ا.ت : ممنون بابت رسوندنم
تهیونگ : خواهش میکنم
میخواستم برم که گفت : راستی ا.ت ، اگه کمکی لازم داشتی من هستم و لطفاً دعوایی نکنید که رابطه ی تو و جونگ کوک خراب بشه
ا.ت : سعیم رو میکنم ممنونم
تهیونگ : خواهش میکنم تو مثل خواهر کوچیکم میمونی
لبخندی بهش زدم و وارد خونه شدم
سمت اتاقم رفتم و بعد از عوض کردن لباسام و پاک کردن آرایشم سمت آشپزخونه خونه رفتم
سرم به شدت درد میکرد
لیوان آبی برداشتم و همراه مسکن خوردم
روی کاناپه نشستم و خیره به تلویزیون خاموش بودم
داشتم اتفاق های امشب رو مرور میکردم
با صدای در سرم حواسم رو به اون سمت دوختم
جونگ کوک بود !
بدون اهمیت دادن بهش از روی کاناپه بلند شدم و سمت اتاق رفتم و واردش شدم
صدای قدم هاش رو پشت سرم میشنیدم
جونگ کوک : سلام
ا.ت : سلام ( سرد )
جونگ کوک : چرا با تهیونگ برگشتی ؟
ا.ت : چون کسی که مثلا شوهرم بود تمام حواسش پیش کس دیگه ای بود و من مجبور شدم با تهیونگ بیام
جونگ کوک : منظورت چیه ا.ت ؟
ا.ت : جونگ کوک خودتو به نفهمی نزن
جونگ کوک : چون با سانا صحبت کردم ناراحت شدی ؟
ا.ت : من برای صحبت با سانا نیستم ، تمام اون چند ساعت مهمونی تو حتی پیش من نیومدی و کنار سانا بودی ، حتی ازم نپرسیدی که حالم خوبه یا نه ، نپرسیدی چیزی میخوام یا نه ، حتی اومدم بهت گفتم که بریم برقصیم ولی بخاطر صحبت با سانا گفتی نه
سرش رو پایین انداخت و چند لحظه بعد دوباره سرش رو بالا آورد و چشماش رو به چشام دوخت
جونگ کوک : من واقعا نمیدونم چی بگم ، اون لحظه خوشحال شده بودم که هم دانشگاهی قدیمیم رو دیدم و مشغول صحبت با اون بودم ولی متوجه نبودم که تو تنهایی و ناراحتی و بدتر از اون من باعث شدم که تنها و ناراحت باشی
ا.ت : جونگ کوک من نمیگم که با دوستات صحبت نکن ولی نمیخوام کسی باشم که احساس اضافه بودن داره ، نمیخوام کسی باشم که بخاطر تحمل نکردن اون فضا و نادیده گرفته شدن توسط همسرش اون محل رو ترک کنم
جونگ کوک : تو هیچ وقت برای من اضافه نیستی ! این منه احمق بودم که باعث شدم همچنین احساسی داشته باشی
ا.ت : قول میدی دیگه باعث نشی همچین احساسی داشته باشم و توی جمع تنهام نزاری ؟
جونگ کوک : قول میدم ! ولی ازت میخوام که این بار رو فراموش نکنی ، من امشب باعث شدم تو ناراحت بشی و تنها باشی ، نمیخوام اینو فراموش کنی ولی بیا خاطره های قشنگ تری از مهمونی ها با هم بسازیم که امشب کم کم از ذهنمون بره
ا.ت : معلومه که یادم نمیره
جونگ کوک : و درباره ی سانا اینو بهت بگم که اون علاقه ای که به من داشت فقط برای زمان دانشگاه بود و امشب گفت که دیگه حسی به من نداره و فقط منو به عنوان یه دوست میبینه و گفت که کسی که واقعا دوستش داره رو پیدا کرده
ا.ت : خب پس شاید بتونیم این قضیه رو اینجا تموم کنیم ، درسته ؟
جونگ کوک : هر چی که پرنسسم بگه و اینو بدون که من فقط عاشق توعم و هیچ وقت این حس تغییری نمیکنه
دستام رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم : حست متقابله مستر
خنده ای کرد و دستاش رو دور کمرم حلقه کرد
جونگ کوک : اگه تو گل رزی باشه میون بوته های خار ، حاضرم دستم پر از خار بشه ولی تو رو پیدا کنم
ا.ت : و منم با اطمینان دستت رو میگیرم
پایان .
حمایت ؟🫠♥️
ویو ا.ت
به جونگ کوک پیام دادم که با تهیونگ میرم و اون فقط نوشت باشه
انتظار داشتم بگه وایسا خودم میام میبرمت یا حداقل بگه چرا
سرم رو به پنجره تکیه دادم
سر درد گرفته بودم ، البته عادی بود !
چشمام رو روی هم گذاشتم که با صدای تهیونگ بازشون کردم
تهیونگ : حالت خوبه ؟
ا.ت : بد نیستم
تهیونگ : چیزی لازم داری برات بگیرم ؟
ا.ت : نه ممنونم
تهیونگ : میخوای یکم راجبش صحبت کنیم ؟
ا.ت : نه
تهیونگ : هر جور راحتی
سکوتی ماشین رو گرفته بود که تهیونگ شروع به حرف زدن کرد
تهیونگ : ببین ا.ت من جونگ کوک رو میشناسم ، گاهی جوگیر میشه و یه کاری انجام میده که اشتباهه ولی بعدش خیلی پشیمون و ناراحت میشه ، الان سانا رو بعد از چند سال دیده و جوگیر شده و همش مشغول صحبت با اونه ولی مطمئن باش ته دلش هیچ کس رو به جز تو نمیبینه ، قطعا از کارش پشیمون میشه و میاد معذرت خواهی میکنه
ا.ت : نمیدونم چی بگم ولی واقعا از کارش ناراحتم ، من مشکلی ندارم با سانا صحبت کنه ولی اون تمام حواسش پیش سانا بود و حتی یک کلمه هم با من صحبت نکرد ، من برای امشب خیلی ذوق داشتم و فکر میکردم که خوش میگذره ولی اشتباه فکر کردم
تهیونگ : ببین من نمیخوام توی مسائل زن و شوهریتون دخالت کنم ولی موقعی که اومد ناراحتیت رو با دعوا نشون نده ، بزار خودش بفهمه
ا.ت : حق با توعه
جلوی در خونه پارک کرد
آروم در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم
ا.ت : ممنون بابت رسوندنم
تهیونگ : خواهش میکنم
میخواستم برم که گفت : راستی ا.ت ، اگه کمکی لازم داشتی من هستم و لطفاً دعوایی نکنید که رابطه ی تو و جونگ کوک خراب بشه
ا.ت : سعیم رو میکنم ممنونم
تهیونگ : خواهش میکنم تو مثل خواهر کوچیکم میمونی
لبخندی بهش زدم و وارد خونه شدم
سمت اتاقم رفتم و بعد از عوض کردن لباسام و پاک کردن آرایشم سمت آشپزخونه خونه رفتم
سرم به شدت درد میکرد
لیوان آبی برداشتم و همراه مسکن خوردم
روی کاناپه نشستم و خیره به تلویزیون خاموش بودم
داشتم اتفاق های امشب رو مرور میکردم
با صدای در سرم حواسم رو به اون سمت دوختم
جونگ کوک بود !
بدون اهمیت دادن بهش از روی کاناپه بلند شدم و سمت اتاق رفتم و واردش شدم
صدای قدم هاش رو پشت سرم میشنیدم
جونگ کوک : سلام
ا.ت : سلام ( سرد )
جونگ کوک : چرا با تهیونگ برگشتی ؟
ا.ت : چون کسی که مثلا شوهرم بود تمام حواسش پیش کس دیگه ای بود و من مجبور شدم با تهیونگ بیام
جونگ کوک : منظورت چیه ا.ت ؟
ا.ت : جونگ کوک خودتو به نفهمی نزن
جونگ کوک : چون با سانا صحبت کردم ناراحت شدی ؟
ا.ت : من برای صحبت با سانا نیستم ، تمام اون چند ساعت مهمونی تو حتی پیش من نیومدی و کنار سانا بودی ، حتی ازم نپرسیدی که حالم خوبه یا نه ، نپرسیدی چیزی میخوام یا نه ، حتی اومدم بهت گفتم که بریم برقصیم ولی بخاطر صحبت با سانا گفتی نه
سرش رو پایین انداخت و چند لحظه بعد دوباره سرش رو بالا آورد و چشماش رو به چشام دوخت
جونگ کوک : من واقعا نمیدونم چی بگم ، اون لحظه خوشحال شده بودم که هم دانشگاهی قدیمیم رو دیدم و مشغول صحبت با اون بودم ولی متوجه نبودم که تو تنهایی و ناراحتی و بدتر از اون من باعث شدم که تنها و ناراحت باشی
ا.ت : جونگ کوک من نمیگم که با دوستات صحبت نکن ولی نمیخوام کسی باشم که احساس اضافه بودن داره ، نمیخوام کسی باشم که بخاطر تحمل نکردن اون فضا و نادیده گرفته شدن توسط همسرش اون محل رو ترک کنم
جونگ کوک : تو هیچ وقت برای من اضافه نیستی ! این منه احمق بودم که باعث شدم همچنین احساسی داشته باشی
ا.ت : قول میدی دیگه باعث نشی همچین احساسی داشته باشم و توی جمع تنهام نزاری ؟
جونگ کوک : قول میدم ! ولی ازت میخوام که این بار رو فراموش نکنی ، من امشب باعث شدم تو ناراحت بشی و تنها باشی ، نمیخوام اینو فراموش کنی ولی بیا خاطره های قشنگ تری از مهمونی ها با هم بسازیم که امشب کم کم از ذهنمون بره
ا.ت : معلومه که یادم نمیره
جونگ کوک : و درباره ی سانا اینو بهت بگم که اون علاقه ای که به من داشت فقط برای زمان دانشگاه بود و امشب گفت که دیگه حسی به من نداره و فقط منو به عنوان یه دوست میبینه و گفت که کسی که واقعا دوستش داره رو پیدا کرده
ا.ت : خب پس شاید بتونیم این قضیه رو اینجا تموم کنیم ، درسته ؟
جونگ کوک : هر چی که پرنسسم بگه و اینو بدون که من فقط عاشق توعم و هیچ وقت این حس تغییری نمیکنه
دستام رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم : حست متقابله مستر
خنده ای کرد و دستاش رو دور کمرم حلقه کرد
جونگ کوک : اگه تو گل رزی باشه میون بوته های خار ، حاضرم دستم پر از خار بشه ولی تو رو پیدا کنم
ا.ت : و منم با اطمینان دستت رو میگیرم
پایان .
حمایت ؟🫠♥️
- ۱.۷k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط