دیدمت چشم تو جا در چشمهای من گرفت

دیدمت چشم تو جا در چشم‌های من گرفت
آتشی یک لحظه آمد در دلم دامن گرفت

آن‌قَدَر بی‌اختیار این اتفاق افتاده که
این گناه تازه‌ی من را خدا گردن گرفت

در دلم چیزی فرو می‌ریزد آیا عشق نیست؟
این‌که در اندام من امروز باریدن گرفت

من که هستم؟ او که نامش را نمی‌دانست و بعد
رفت زیر سایه‌ی یک «مرد» و نام «زن» گرفت

روزهای تیره و تاری که با خود داشتم
با تو اکنون معنی آینده‌ای روشن گرفت

زنده‌ام تا در تنم هُرمِ نفس‌های تو هست
مرگ می‌داند: فقط باید ترا از من گرفت

♥♥♥♥♥
دیدگاه ها (۳)

♥♥♥♥♥

♥♥♥♥♥♥

♥♥♥♥♥♥♥♥

ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻰ ﻣﺎﻧﻰ… ﻳﮏ ﺭﻭﺯ… ﻳﮏ ﻣﺎﻩ… ﻳﮏ ﺳﺎﻝ… ﻣﻬﻢ ﮐﻴﻔﻴﺖ ﻣﺎﻧ...

سرزمینی که...هردویمان را در آغوش کشیدطرحی انداخت به وسعت یک ...

با تو ایمنم و با تو سرشارم از هرچه زیباییست پناهم باش تا سنگ...

عاشقانه های شبنم برابهترین مادر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط