ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.11
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
صبح که از خواب بیدار شدم، چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد کجام. سقف اتاق فرق میکرد. بوی خونه هم فرق میکرد. اینجا خونهی خانواده کیم بود. خونهای که قرار بود تا سه سال آینده توش زندگی کنم.
بلند شدم و رفتم جلوی آینه. موهام رو با دست عقب زدم و به خودم نگاه کردم. هیچی تو صورتم معلوم نبود. خوب بود. نباید چیزی معلوم میشد. سوختن عمارت سئول برام مهم نبود. چیزا قابل جایگزینی بودن. ولی موندن اینجا... این یکی واقعاً اعصابم رو خرد میکرد.
رفتم پایین. تو راهرو بوی صبحانه میاومد. وقتی وارد آشپزخونه شدم، اون دختره رو دیدم. ا.ت کیم. با اون هودی گشاد و موهای درهم و اون چشمای عجیب آبی-سبز که انگار همیشه سعی میکنه معصوم به نظر برسه. داشت برای خودش چای میریخت و با مامانش حرف میزد. وقتی منو دید، لبخند زد. همون لبخند نرم و مهربونی که از روز اول اذیتم میکرد.
(تو دلم با عصبانیت)
+ دختره لوس خودشیرین پیکمی... انگار همه دنیا باید عاشقش بشن فقط چون کتاب میخونه و به همه لبخند میزنه. حال بههمزن.
بدون اینکه جواب لبخندش رو بدم، رفتم سمت یخچال و یه بطری شیر موز برداشتم. درش رو باز کردم و ایستادم کنار کانتر. ا.ت دوباره چیزی گفت. این بار ازم پرسید خوابم خوب بوده یا نه. با یه لحن آروم و مودب.
من فقط سر تکون دادم و چیزی نگفتم. لازم نبود باهاش حرف بزنم. این دختر زیاد حرف میزد. زیاد لبخند میزد. زیاد مهربون بود. انگار نمیفهمید تو این دنیا مهربونی فقط یه ضعف بزرگه.
بعد از چند دقیقه، اون از آشپزخونه رفت بیرون. من هم بطری رو تموم کردم و رفتم تو حیاط پشتی. هوا کمی سرد بود. دستام رو تو جیب شلوارم کردم و به دیوار تکیه دادم. از اینجا میتونستم ببینم که ا.ت داره تو سالن با مامانش حرف میزنه و میخنده. همون خندهی نرم و بیدلیل.
(تو دلم)
+ سه سال... سه سال باید هر روز این صحنه رو ببینم. ایششششششش....این دختر با اون اخلاق شیرین و خودشیرینش. انگار همه باید تحسینش کنن چون به فقرا کمک میکنه یا کتاب میخونه. پیکمی تمامعیار.
پدرم دیروز گفته بود که باهاش خوب رفتار کنم. گفته بود خانواده کیم دارن لطف بزرگی به ما میکنن. من هم سر تکون داده بودم. ولی تو دلم هیچی از این وضع خوشم نمیاومد. من عادت داشتم تو فضای خودم باشم. عادت داشتم کسی نزدیکم نشه و کسی ازم انتظار لبخند یا حرف اضافه نداشته باشه.
ا.ت کیم دقیقاً برعکس همه چیزی بود که من میخواستم. نرم، احساساتی، پر از حرفهای قشنگ و نگاههای کنجکاو. هر بار که نگاش میکرد، انگار میخواست چیزی ازم بفهمه. و این واقعاً اعصابم رو خرد میکرد.
سیگارم رو درآوردم ولی روشن نکردم. فقط نگاش کردم. بعد دوباره گذاشتم تو جیبم. امروز حوصلهاش رو نداشتم. برگشتم تو خونه و مستقیم رفتم بالا سمت اتاقم. در رو بستم و روی تخت نشستم.
از پشت در میتونستم صدای خندهی ا.ت رو بشنوم که از پایین میاومد. دوباره اون حس آشنای عصبانیت اومد بالا.
(تو دلم با تنفر ملایم)
+ فقط کافیه سه سال دووم بیارم. بعدش دیگه لازم نیست این دختر لوس خودشیرین رو هر روز ببینم.
چشمهام رو بستم و سرم رو به دیوار تکیه دادم. این خونه خیلی آرومتر از عمارت خودمون بود. خیلی نرمتر. و دقیقاً همین آرامش بود که بیشتر از همه اذیتم میکرد.............
ادامه دارد................
Forbidden Weakness
p.11
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
صبح که از خواب بیدار شدم، چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد کجام. سقف اتاق فرق میکرد. بوی خونه هم فرق میکرد. اینجا خونهی خانواده کیم بود. خونهای که قرار بود تا سه سال آینده توش زندگی کنم.
بلند شدم و رفتم جلوی آینه. موهام رو با دست عقب زدم و به خودم نگاه کردم. هیچی تو صورتم معلوم نبود. خوب بود. نباید چیزی معلوم میشد. سوختن عمارت سئول برام مهم نبود. چیزا قابل جایگزینی بودن. ولی موندن اینجا... این یکی واقعاً اعصابم رو خرد میکرد.
رفتم پایین. تو راهرو بوی صبحانه میاومد. وقتی وارد آشپزخونه شدم، اون دختره رو دیدم. ا.ت کیم. با اون هودی گشاد و موهای درهم و اون چشمای عجیب آبی-سبز که انگار همیشه سعی میکنه معصوم به نظر برسه. داشت برای خودش چای میریخت و با مامانش حرف میزد. وقتی منو دید، لبخند زد. همون لبخند نرم و مهربونی که از روز اول اذیتم میکرد.
(تو دلم با عصبانیت)
+ دختره لوس خودشیرین پیکمی... انگار همه دنیا باید عاشقش بشن فقط چون کتاب میخونه و به همه لبخند میزنه. حال بههمزن.
بدون اینکه جواب لبخندش رو بدم، رفتم سمت یخچال و یه بطری شیر موز برداشتم. درش رو باز کردم و ایستادم کنار کانتر. ا.ت دوباره چیزی گفت. این بار ازم پرسید خوابم خوب بوده یا نه. با یه لحن آروم و مودب.
من فقط سر تکون دادم و چیزی نگفتم. لازم نبود باهاش حرف بزنم. این دختر زیاد حرف میزد. زیاد لبخند میزد. زیاد مهربون بود. انگار نمیفهمید تو این دنیا مهربونی فقط یه ضعف بزرگه.
بعد از چند دقیقه، اون از آشپزخونه رفت بیرون. من هم بطری رو تموم کردم و رفتم تو حیاط پشتی. هوا کمی سرد بود. دستام رو تو جیب شلوارم کردم و به دیوار تکیه دادم. از اینجا میتونستم ببینم که ا.ت داره تو سالن با مامانش حرف میزنه و میخنده. همون خندهی نرم و بیدلیل.
(تو دلم)
+ سه سال... سه سال باید هر روز این صحنه رو ببینم. ایششششششش....این دختر با اون اخلاق شیرین و خودشیرینش. انگار همه باید تحسینش کنن چون به فقرا کمک میکنه یا کتاب میخونه. پیکمی تمامعیار.
پدرم دیروز گفته بود که باهاش خوب رفتار کنم. گفته بود خانواده کیم دارن لطف بزرگی به ما میکنن. من هم سر تکون داده بودم. ولی تو دلم هیچی از این وضع خوشم نمیاومد. من عادت داشتم تو فضای خودم باشم. عادت داشتم کسی نزدیکم نشه و کسی ازم انتظار لبخند یا حرف اضافه نداشته باشه.
ا.ت کیم دقیقاً برعکس همه چیزی بود که من میخواستم. نرم، احساساتی، پر از حرفهای قشنگ و نگاههای کنجکاو. هر بار که نگاش میکرد، انگار میخواست چیزی ازم بفهمه. و این واقعاً اعصابم رو خرد میکرد.
سیگارم رو درآوردم ولی روشن نکردم. فقط نگاش کردم. بعد دوباره گذاشتم تو جیبم. امروز حوصلهاش رو نداشتم. برگشتم تو خونه و مستقیم رفتم بالا سمت اتاقم. در رو بستم و روی تخت نشستم.
از پشت در میتونستم صدای خندهی ا.ت رو بشنوم که از پایین میاومد. دوباره اون حس آشنای عصبانیت اومد بالا.
(تو دلم با تنفر ملایم)
+ فقط کافیه سه سال دووم بیارم. بعدش دیگه لازم نیست این دختر لوس خودشیرین رو هر روز ببینم.
چشمهام رو بستم و سرم رو به دیوار تکیه دادم. این خونه خیلی آرومتر از عمارت خودمون بود. خیلی نرمتر. و دقیقاً همین آرامش بود که بیشتر از همه اذیتم میکرد.............
ادامه دارد................
- ۱۹۰
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط