{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب آمـد و خیـالِ او، رهـا نمی کند مـرا

شب آمـد و خیـالِ او، رهـا نمی کند مـرا
ز خاطراتِ هـر شَبـش، جدا نمی کند مرا

نشسته ام به انتظار ، که تا ببینمش دَمی
ولی دگر بـه جز جفـا ، وفـا نمی کند مـرا

ز هجرِ او به سينه ام نشسته داغِ خاطرش
ز داغِ وصلِ خـود جدا ، چرا نمی کند مـرا
دیدگاه ها (۰)

ﻋﻤﯿــــﻖ ﺗــــــــﺮﯾﻦﺯﺧــــــﻢ ﻫﺎے ﺩﻟــــﻢﯾــــــﺎدﮔـــــﺍﺭے...

هیچڪس ...نمیـدانـــد ...بـه وقـت دلـتنگـی ...وزن یڪ آه ...چق...

مشتـاق درد را ، بـه مـداوا چـه احتیـاج؟بیمـار عشق را، بـه مس...

نیستی یک لحظه غایب از دلم ای جانِ جانگر بـه ظاهر غایبی ، در ...

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برمور تو بگوییم که نی نی ش...

با دل تنگ من از تنگ شکر هیچ مگویچون ترا از دل من نیست خبر هی...

🍒🌱من از اقلیم بالایم سر عالم نمی‌دارمنه از آبم نه از خاکم سر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط