رهی معیری

رهی معیری » 
تاگریزان گشتی ای نیلوفری چشم از برم

در غمت از لاغری چون شاخه نیلوفرم

تا گرفتی از حریفان جام سیمین چون هلال

چون شفق خونابهٔ دل می‌چکد از ساغرم

خفته ام امشب ولی جای من دل سوخته

صبحدم بینی که خیزد دود آه از بسترم

تار و پود هستیم بر باد رفت اما نرفت

عاشقی ها از دلم دیوانگی ها از سرم

شمع لرزان نیستم تا ماند از من اشک سرد

آتشی جاوید باشد در دل خاکسترم

سرکشی آموخت بخت از یار یا آموخت یار

شیوه بازیگری از طالع بازیگرم؟

خاطرم را الفتی با اهل عالم نیست نیست

کز جهانی دیگرند و از جهانی دیگرم

گر چه ما را کار دل محروم از دنیا کند

نگذرم از کار دل وز کار دنیا بگذرم

شعر من رنگ شب و آهنگ غم دارد رهی

زانکه دارد نسبتی با خاطر غم پرورم. #بخون
دیدگاه ها (۱)

«فریدون مشیری» از «خاموشی ساقی»کاش می دیدم، چیستآنچه از عمق ...

ترانه «شد خزان» از «رهی معیری»شد خزان گلشن آشنایی بازم آتش ب...

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگوپیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگوس...

کتاب « گذر از رنج ها» در سه جلد و به قلم «الکسی تولستوی» کتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط