سناریو پارت چهارم
سناریو پارت چهارم🎀
الستر:ازم ناراحتی؟
وینسنت:آره...*سرشو گذاشت رو سینه الستر طوری که صورتش پوشیده شه*
الستر یه لبخند کج زد و گفت:پففف...پس چرا هنوز بهم چسبیدی؟
وینسنت فقط سکوت کرد،خیلی دوست داشت تو بغل الستر باشه ولی نمیخواست به روی خودش بیاره...
السترم چیزی نگفت و شروع کرد به ناز کردن وینسنت..که یهو یه ایده به ذهنش رسید:کیک میخوای؟
وینسنت با شنیدن این یکم سر حال شد. حالا که اسمشو شنیده بود خیلی دلش میخواست ولی سعی کرد سرسنگین باشه و چیزی نگه..
الستر:بیخیال،میدونم چقدر شیرینی دوست داری*از جاش بلند شد و رفت براش کیک بیاره*
وینسنت سعی کرد خودشو بی تفاوت نشون بده در حالی که از درون واقعا بخاطر خوراکی خوشحال بود...
الستر چند ثانیه بعد برگشت:بیا
وینسنت:تو فکر کردی من با یه تیکه کیک گول میخورم؟!خب...درست فکر کردی*سریع بشقابو از دستش گرفت و شروع کرد به خوردن*
الستر یکم متعجب شد ولی فقط خندید:حال هنوزم ازم ناراحتی عزیزم؟
وینسنت در حالی کم مونده با کیکش خفه شه گفت:هم؟نه اصلا- چیز یعنی شاید...نامنام...
الستر زیر لب گفت:گوگولی~...
ادامه دارهههههه🌚
الستر:ازم ناراحتی؟
وینسنت:آره...*سرشو گذاشت رو سینه الستر طوری که صورتش پوشیده شه*
الستر یه لبخند کج زد و گفت:پففف...پس چرا هنوز بهم چسبیدی؟
وینسنت فقط سکوت کرد،خیلی دوست داشت تو بغل الستر باشه ولی نمیخواست به روی خودش بیاره...
السترم چیزی نگفت و شروع کرد به ناز کردن وینسنت..که یهو یه ایده به ذهنش رسید:کیک میخوای؟
وینسنت با شنیدن این یکم سر حال شد. حالا که اسمشو شنیده بود خیلی دلش میخواست ولی سعی کرد سرسنگین باشه و چیزی نگه..
الستر:بیخیال،میدونم چقدر شیرینی دوست داری*از جاش بلند شد و رفت براش کیک بیاره*
وینسنت سعی کرد خودشو بی تفاوت نشون بده در حالی که از درون واقعا بخاطر خوراکی خوشحال بود...
الستر چند ثانیه بعد برگشت:بیا
وینسنت:تو فکر کردی من با یه تیکه کیک گول میخورم؟!خب...درست فکر کردی*سریع بشقابو از دستش گرفت و شروع کرد به خوردن*
الستر یکم متعجب شد ولی فقط خندید:حال هنوزم ازم ناراحتی عزیزم؟
وینسنت در حالی کم مونده با کیکش خفه شه گفت:هم؟نه اصلا- چیز یعنی شاید...نامنام...
الستر زیر لب گفت:گوگولی~...
ادامه دارهههههه🌚
- ۶۷
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط