سناریو پارت دوم
سناریو پارت دوم☝🏻😝
وینسنت اونقدر بلند حرفشو زد که کل بار ساکت شد. همه سرشو برگردوندن سمت اونا تا ببینن بعدش چه اتفاقی میوفته...
وینسنت تو سکوت منتظر جواب بود...دستاشو تو هم گره کرده بود و ناخنشو تو تو کف دستش فرو کرد بود. با خودش گفت:زود باش...یچیزی بگو...
الستر:اوه...*سعی میکرد خندشو نگه داره*خب منم همینطور.
وینسنت با ذوق گفت:چی-و-واقعا؟!
الستر:آره واقعا ولی...به عنوان دوست،نه بیشتر
همون لحظه وینسنت حس کرد میخواد بالا بیاره..حرف الستر مثل چاقو تو قلبش فرو رفت.دستشو گذاشت رو سینش..."به عنوان دوست،نه بیشتر"این حرف تو سرش میچرخید...
وینسنت:اوه...میفهمم...م-مشکلی نیست.
همون لحظه سکوت بار با صدای خندهای بلند بقیه شکست.وینسنت نمیدونست موضوع چیه با خجالت و ناراحتی به انعکاس صورت خودش رو لیوان نوشیدنی نگاه کرد...یهو متوجه شد اشکاش خیلی وقته سرازیر شدن
الستر:عامم..تو داری گریه میکنی؟
وینسنت:نه نه نه!اصلا!من خوبم من خوبم...*سریع با آستینش اشکاشو پاک کرد و سعی کرد به جمعیتی که مسخرش میکردن نکه نکنه*
شیطانایی که تو بار بودن مسخرش میکردن ولی وینسنت از درون شکسته بود و به جز کلمات"احمق"و"بازنده" که تکرار میشدن هیچیو نمیشنید...
الستر :*به سرعت از جاشبلند شد و دستشو کوبید رو میز*
ادامه دارهههههه،تو خماری بمونین-🌚🎀
وینسنت اونقدر بلند حرفشو زد که کل بار ساکت شد. همه سرشو برگردوندن سمت اونا تا ببینن بعدش چه اتفاقی میوفته...
وینسنت تو سکوت منتظر جواب بود...دستاشو تو هم گره کرده بود و ناخنشو تو تو کف دستش فرو کرد بود. با خودش گفت:زود باش...یچیزی بگو...
الستر:اوه...*سعی میکرد خندشو نگه داره*خب منم همینطور.
وینسنت با ذوق گفت:چی-و-واقعا؟!
الستر:آره واقعا ولی...به عنوان دوست،نه بیشتر
همون لحظه وینسنت حس کرد میخواد بالا بیاره..حرف الستر مثل چاقو تو قلبش فرو رفت.دستشو گذاشت رو سینش..."به عنوان دوست،نه بیشتر"این حرف تو سرش میچرخید...
وینسنت:اوه...میفهمم...م-مشکلی نیست.
همون لحظه سکوت بار با صدای خندهای بلند بقیه شکست.وینسنت نمیدونست موضوع چیه با خجالت و ناراحتی به انعکاس صورت خودش رو لیوان نوشیدنی نگاه کرد...یهو متوجه شد اشکاش خیلی وقته سرازیر شدن
الستر:عامم..تو داری گریه میکنی؟
وینسنت:نه نه نه!اصلا!من خوبم من خوبم...*سریع با آستینش اشکاشو پاک کرد و سعی کرد به جمعیتی که مسخرش میکردن نکه نکنه*
شیطانایی که تو بار بودن مسخرش میکردن ولی وینسنت از درون شکسته بود و به جز کلمات"احمق"و"بازنده" که تکرار میشدن هیچیو نمیشنید...
الستر :*به سرعت از جاشبلند شد و دستشو کوبید رو میز*
ادامه دارهههههه،تو خماری بمونین-🌚🎀
- ۲۹۷
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط