{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📖💜🖋

📖💜🖋
مادربزرگ با چارقدش اشکش را پاک کرد و گفت:
آخ دلم میخواست عاشقی کنم ولی نشد ننه
اونقده دلم می‌خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم، نشد
دلم پَر میکشید که حاجی بگه دوست دارم و نگفت
گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود، زیر چادر چند تا بشکن می‌زدم
آی می‌چسبید
گفت: بچگی نکردم، جوونی هم نکردم، یهو پیر شدم
به چشمهای تارش نگاه کردم و حسرت‌ها را ورق زدم
گفتم: مادر‌جون حالا بشکن بزن، بزار خالی شی
گفت: حالا که دستام دیگه جون ندارن؟
انگشتای خشک شده‌اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند
خنده تلخی کرد و گفت:
اینقدر به همه هیس نگید
بزار حرف بزنن
بزار زندگی کنن
آره مادر هیس نگو
آدمیزاد از "هیس" خوشش نمیاد...

#عاشقانہ
#حس_خوب
#آموزنده
#انڪَیزشی

#𝒔𝒂𝒏𝒂𝒛_𝒌𝒉𝒂𝒏𝒐𝒎𝒎
دیدگاه ها (۰)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_72+ منو تنبیه کن ولی با اون ...

از این کپشن دلی تر نداشتم بنویسماینو کپشن ندونید ی تک از وجو...

پارت ۲۸ ته: ساکت شو!همون یک جمله کافی بود.انگار تمام بغضم یک...

پارت ۲۰ (هنوز فلش بگ دیشبه تهکوکه)«خوش برگشتی نفسم...بشین»«م...

#عشق در نگاه او part 8%هعی چرا نگاش می کنین برین سر کارتون +...

چندشش میشد. از خیسی بین پاهاش متنفر بود. نمی‌دونست ماده ی زن...

پارت ۲۱

رمان انتقام ازدواج کامل

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟔_ برو می‌خوام تنها باشم نیم نگاهی به چمدو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط