{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اخرین امتحان برگزار و ترم تمام شد باید به خانه میرفتم مو

اخرین امتحان برگزار و ترم تمام شد باید به خانه میرفتم موقع خداحافظی از پریسا مانند کسی که عزیزش را دفن میکند قفسه سبنه ام درک می گرفت خودم را مولوی می دیدم که در فراق شمس می سوزد.
لبخندش ان چشمانش جملاتش در گوشم زنگ می زد و باعث می شد نه کسی را ببینم و نه به حرفی گوش دهم .

سیاوش یادت نره مطالعه کنی  باید اطلاعات عمومی بالایی داشته باشی در کنار کتابهای دانشگاه  سعی کن به یک زبان خارجی مسلط شی
رقص را به عنوان ورزش ادامه بده ...
سیاوش یادت نره من و تو خلق شدیم برای انجام کاری های سخت از بزرگی اهدافت ترس
تنها چیزی که باید ازش بترسی خود ترس است
سیاوش اول محبت خانواده ..من عاشق پدرمم به پدرت خیلی احترام بزار به عنوان تشکر دستش را ببوس
ما الان خیلی بهتر از گذشته
زحمات پدرانمان درک میگنیم ...
سیاوش برنامه ریزی و مدیریت زمان اولویت بندی اهداف و طبقه بندی اهداف  و اسمارت کردن آنها ...

راستی تا یادم نرفته می خواستم ی چیزی بگم
این پاکت را هر وقت به یاد من افتادی باز کن ...
از خ‌وشحالی کادویی پریسا می خواستم همانجا سجده شکر بگذارم ... البته وقتی رسیدم خانه نماز شکر خواندم ... مگر شوخی بود شخصیتی مانند پریسا
با من خداحافظی گرمی کرد و کادویی داد ..
چه افتخاری بیشترازین چه تاجی بالاتر ازین که
پریسا در میان همه دانشجوها در میان هزاران خاطر خواهی که داشت .. مرا می دید ... پریسا خاطرخواهانی داشت که خاضر بودند خانه به نامش کنند هزینه مسافرت اروپا و امریکایش را پرداخت کنن تا چند شب کنارشان باشد
ولی پریسا با مناعت طبع تمام با بی اعتنایی تحقیرشان میکرد
پریسا اله ی بود شاید خود میترا بود نمیدانم ... پریسا یک پدیده بود یک فرد نبود ... زیباترین پدیده هستی که درین پنجاه سال دیدم پریسا بود و بس

با پریسا خدا حافظی کردم
ولی خدا حافظی نبود جان کندن بود با تمام وجود به مولوی حق دادم او دیوان نوشت و من به عشق پریسا حدود صد سر رسید نوشتم ...
با پریسا خدا حافظی کردم دست نبود که تکان می داد دست نورانی حضرت موسی بود که شخصیت کهنه و زنگ زده و بسته و‌متعصب مرا می تکاند و گرد گیری میکرد .تاقت نیاوردم تاکسی دربست گرفتم و تعقیبش کردم
صدقه دادم و دعا خواندم تا متوجه نشود ..میدانم کارم اخلاقی نبود ملامتم نکن ولی بخدا قسم قلبم درد میکرد اگر این کار را نمیکردم  قلبم اسیب می دید به دنبال پریسا می رفتم و اشک می ریختم وقتی پریسا از تاکسی پیاده شد  به راننده  گفتم ترمینال غرب و با صدای بلند گریه کردم  راننده هم از گریه من گریه اش گرفت .تصور اینکه تا ترم بعد نمیتوانم پریسا را ببینم یا صدایش را بشنوم دیوانه ام میکرد . من در پریسا استحاله شده بودم  پریسا بدون انکه بخ‌اهد با رفتارش باعث شد بفهمم  مذهب امده تا ما به مقام انسانیت برسیم . با اینکه مانتو می پوشید و در شهرما  دختران مانتویی را  بی اعتقاد معرفی میکردند و من هم تحت تاثیر همان تربیت بودم  با چشمان خودم میدیدم پریسا در صداقت و امانت داری و راز داری و عاطفه و دلسوزی و نیک خواهی و نیک پنداری از اقایانی که در مسجد صف اول نماز بودن  سرآمدتر بود به موسیقی علاقه داشت مثل خود من گاهی در مورد اهنگ های جدید صحبت میکردیم به خاطر پریسا کلاس گیتار می رفتم میخواستم وقتی مسلط شدم  غافلگیرش کنم .
از پریسا یاد گرفته بودم که بالاترین شجاعت صداقت است
من هنوز شخصی را ندیدم که دروغ نگوید حتی بچه های مسجد دروغ مصلحتی میگفتند ولی پریسا نه به هیچ وجه دروغ نمیگفت
با چشم خودم دیدم  حقیقت را  گفت و زیان دید در حالی که میتوانست با دروغی خودش را رها کند .
هرچه زمان میگذشت بیشتر به این باور می رسیدم که پریسا یک پری واقعی ست ... یک فرشته مهربان آمده تا از من چوبی  یک انسان بسازد .. ملامتم نکن عشق است و جنون به تو حق میدهم باور نکنی ولی حق نداری بگویی دروغ میگویم ... انقدر  در پریسا محو شده بودم که وقتی رفتم خانه
برادرم گفت (حالت دستانت موقع حرف زدن و لحن صدایت دخترونه شده خجالت بکش رفتی درس بخونی نرفتی دختربازی ...)
دیدگاه ها (۲)

سکس و هم آغوشی از دیدگاه مرتضی متقیان

جرات نداشتم از فرح ناز خاسنگاری کنم  سر سوزنی خودم را لایقش ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط